منابع پایان نامه ارشد با موضوع روشنفکران

تفسیرها (تلقی بشری از دین)، را از مقتضیات “دستگاه جدید” دانسته که نباید به معنای خروج از دین، تلقی کرد.!! او نام این نظریه را اجتهاد در اصول می‏نهد. زیرا ما، در این عصر، در دنیای بشری زیست می‏کنیم:
“در دستگاه جدید، خدا، وحی، نبی، قانون و ارزشهای دینی و مفاهیمی از این دست، معنایی خاص خود دارند و تحول دستگاه، هرگز به ‏معنای خروج از اسلام نیست، بلکه به ‏معنای عرضه فهمی از نبوت پیامبر اسلام در این عصر است”275!!
از نظر آقای شبستری، مفسر دینی با قرائت متن دینی ـ که کتاب و سنت باشد ـ درمی‏یابد که پیام اصلی دین دعوت به خدا، معنویت، امید و معناداری است. و این نوع قرائت نیز در ابتدای ظهور اسلام وجود داشته و سپس اسلام فلسفی وارد میدان شده و قرائت واحد و متافیزیکی از دین ارائه داده است.
“اسلام به‏عنوان یک قرائت، از متون دینی توضیحی رمزگونه و نمادین به‏دست می‏دهد. البته در این قرائت که مؤمنانه هم هست، مفسر مومن، متن را چنین می‏یابد که در مرکز این متن (کتاب و سنت)، پیامی قرار دارد که از سوی خدا دعوت به معنویت و امید و معناداری می‏کند…”276
اما باید گفت: به چه دلیل پیام مرکزی این کتاب دعوت به معنویت و امید و معناداری است؟ آیا برای کشف این پیام باید به خود دین رجوع کرد یا از بیرون دین آن را مشخص کرد؟! از نظر هرمنوتیک با توجه به متن و تفسیر آن باید پیام یا پیام‏های آن را آشکار ساخت و آقای شبستری مستندات خود از متن را ارائه نمی‏دهد. دعوت به معنویت زیرمجموعه توحید است و توحید قرآنی بسیار فراتر از دعوت به معنویت است. به علاوه عدالت اجتماعی نیز یکی دیگر از پیام‏های مرکزی این متن است. متن، پیام‏های دیگری هم دارد که در جای خود باید مورد بررسی قرار گیرد. البته علیرغم مطلب فوق، در مقاله‏های دیگر ایشان می‏پذیرند: که پیام نخستین دین تنها عرفانی نبوده است.
“آن پیام نخستین که در کتاب و سنت عرضه شده، تنها یک پیام عرفانی نبود. پیامی بود که جنبه‏های عرفانی، سیاسی و اجتماعی را با هم داشت. یعنی در آن پیام همان طور که از توحید سخن گفته می‏شد از عدالت اجتماعی هم سخن گفته می‏شد، البته به تبع توحید”.277
به هنگام ورود فلسفه به جهان اسلام، فیلسوفان اسلامی در مواجهه با متن سعی نکردند تا همه محتوای کتاب و سنت را فلسفی تفسیر کنند و یک اسلام فلسفی ارائه دهند. تلاش فیلسوفان ما ـ آنجا که وارد حوزه کلام شدند ـ دفاع عقلانی از دین بود و سخن حقشان هم این بود که برخی از مفاهیم دینی را جز به مدد بحث‏های فلسفی نمی‏توان به ‏طور عمیق درک کرد.

اما نقدی که به این دو دیدگاه (معنویت به جای دین، اجتهاد در اصول)؛ وارد است در ذیل با جدا کردن دو شیوه تفکر در بین روشنفکران به آن می پردازیم:
اما اینکه گفته شد دو شیوه تفکر برای این است که رویکرد روشنفکران در بحث غایت، به یک شکل نیست و در بین آراء آنها تفاوت اجمالی مشاهده می شود، تفاوت آراء نیز به اختلاف در قلمرو دین باز می گردد. به همین روی می توان انتظار از روشنفکرانی که گوهر دین (غایت دین)، را در حوزه فردی و شخصی منحصر می کنند و معتقد به هویت اجتماعی دین نیستند، “به روشنفکران سکولار” تعبیر کرد. همچنین می توان از روشنفکرانی که در بیان غایت دین، هویّت دین را فردی محض نمی دانند و در عین حال معتقد به حضور اجتماعی دین به نحو اجمالی هستند، به “روشنفکران دینی” تعبیر کرد. به عبارتی به رویکرد طیف اول می توان سکولاریسم حداکثری قلمداد کرد و به رویکرد طیف دوم سکولاریسم حداقلی اطلاق کرد.
2-2-2-1-): رویکرد سکولاریسم حداکثری؛ (ایمان و معنویت غایت دین):
این نگرش ـ چنانچه قبلاً اشاره شد ـ غایت دین را کسب یک تجربه ایمانی و معنوی می داند که هویت فردیش بر هویت اجتماعی آن غالب است. چنین تجربه ای چون یک امر شخصی است، دینداری حاصل آن نیز اساسا هویت اجتماعی ندارد. هر گونه برداشت و قرائت سیاسی و اجتماعی از دین نیز بر خلاف گوهر اصلی آن می باشد. البته در رویکرد فردگرایانه نیز بعضی، غایت دین را وصول به یک معنویت درونی می دانند که اساسا هویّت آن در چارچوب آموزه های دین طرح نمیگردد، بلکه دارای یک هویت مبهم و مغشوش می باشد. در واقع تأکیدش بر معنویّت، به یک مفهوم عام از معنویت می باشد که لزوما معطوف به غایت و سعادت اخروی نیز نیست. بلکه معنویتی است این جهانی که برای حل بحران ها و چالشهای انسان معاصر به کار می آید. به عبارتی این نگاه بر یک “معنویت سکولار”، در گفتمان مدرنیته تأکید می ورزد. “معنای معنویت این است که ما هیچ چیزی فوق انسان قائل نشویم، ما می گوییم، همه چیز در خدمت انسان، منتها به معنای دقیق تعبیر “در خدمت انسان” و نه فقط در جهت مادیات انسان”. غایت دین وصول به سعادت دنیوی معنوی است که از رهگذر آن رضایت باطن بدست می آید. و مؤلفه های چنین رضایت باطنی نیز عبارتند: “آرامش، شادی، امید”، به باور این نگاه تحقق مؤلفه های فوق به استشهاد واقعیت تاریخی و نیز بر اساس واقعیت روان شناختی، نیازی به دین و مذهب در معنای متعالی و متافیزیکی ندارد زیرا دین و مذهب در عصر مدرنیته، پتانسیل لازم را در عملی کردن رسالتی همچون آرامش، شادی و امید ندارد. لذا از این رو بایستی فهم متافیزیکی و سنتی را از دین تغییر داد، با این فهم جدید است که در واقع یک دین سکولار و بریده از یک منشأ متعالی زائیده می گردد، و می تواند انتظارات بشری ـ همچون معنویت سکولار ـ را پاسخ گو باشد.
این نگاه در فراز دیگر با نفی تفاوت میان د
ینداری و دین، گوهر دین یا انتظار بشر از دین را به معنای انتظار بشر از دینداری و تدین تلقی می کند. بر این اساس، هر دینداری دارای یک رسالت و گوهر دینی می باشد؛ لازمه اش این است، که دین حقیقت و هویّت آسمانی ندارد بلکه حقیقتی است که انسان در نسبت با مسائل درونی خود آنرا اعتبار می کند، بدین لحاظ به تعدد دینداران می توان گوهر و رسالت دین تصور کرد. در این صورت دین پیام و غایت ویژه ندارد که همگان در یک حرکت جمعی در تکاپوی وصول به آن باشند، در نتیجه هویّت اجتماعی دین بی معناست. البته ممکن است برخی قائلین به این لازمه ملتفت نباشند.
اساسا؛ با نفی چنین تمایزی (دین و دینداری)، پرسش از چیستی رسالت دین و غایت دین نیز معنای روشنی ندارد؟ زیرا چنین پرسشی در صورتی قابل طرح است که دین به عنوان یک حقیقت برتر وحیانی پذیرفته شده باشد. حاصل اینکه؛ این رویکرد معنوی به دین، رسالتی که برای دین طرح می کند، معنویتی درونی و سکولار برای دین است و در پی پاسخ به چالش ها و دغدغه های انسان مدرن در عصر مدرنیته، طرح گردیده است.
گذشته از نقدهای مبنائی که بر این نگاه وارد است، که مجال توضیح اش در این نوشتار نمی باشد، اشکال اصلی اش وحیانی نبودن دین است. البته به این امر، تصریح نشده است. اما از لوازم غیر قابل تفکیک آن می باشد؛ معنویت آن نیز در راستای همان دین دنیوی است. لذا قید “معنوی بودن”، صرفا به این معنا است که هویت آن، از سنخ فعل و انفعالات مادی نیست. به نظر می رسد این نظریه به گونه ای از تلقی بودائی معنویت تأثیر پذیرفته است، در آنجا معنویت فراتر از چارچوب دین طرح می گردد.
تلقی دیگری که در این رویکرد قابل طرح می باشد، غایت دین را “ایمان گروی” می داند. هر چند تفاوتی اساسی با نگاه گذشته ندارد امّا می توان فرقهای اجمالی برای آن بیان کرد. هر دو نگاه بر اینکه دین امری فردی و شخصی تأکید می ورزد. اما تلقی دوم ـ بر خلاف تلقی اول ـ این دین شخصی، را به عنوان یک نوع تجربه درونی یا یک نوع ایمان فردی که در چارچوب آموزه های دین قرار گرفته است، طرح می کند، لذا بر ایمان دینی فردی پای می فشارد که بر تجربه باطنی استوار است و گرایش های ایدئولوژیک و سیاسی در آن وجود ندارد.
بر این اساس دینداری فرد به میزان شدت و حدّت این تجربه قلبی و درونی بستگی دارد. به همین روی دین لزوما به معنای مجموعه ای از گزاره هائی نیست که از سوی وحی اعلام شده باشد. یا چنانچه اعتقاد به عدل، توحید و امامت و معاد نیز شاخص دینداری محسوب نمی گردد. با این بیان، هویّت شناختاری دین، مورد بی توجهی واقع می شود. این تفکر عموما در میان اندیشمندان کلام مسیحی همچون شلایر ماخر و تیلیش مطرح می باشد. طبق این نگاه، ایمان جمعی و ایمان اجتماعی معنای روشنی نخواهد داشت. دین فاقد یک هویت اجتماعی است.
غایت و رسالت دین از این منظر نمی تواند، حداکثری باشد. انتظاری که بر این اساس از دین شکل می گیرد، انتظارات اجتماعی و سیاسی نخواهد بود، بلکه به انتظارات فردی و شخصی محدود است. هدف بعثت انبیاء نیز احیاء تجربه دینی می باشد. اصلاً غرض انبیاء این نبوده که مردم را از درون در جهت تغییر واقعیتهای اجتماعی، متحول کنند. این نگاه، در مقام پاسخ به این سؤال که “پس چگونه پیامبر(ص) توانست واقعیت های اجتماعی را تحوّل بخشند؟” بر این باور است که پیامبر(ص) در این امور همچون یک سیاستمدار وارد فعالیت های سیاسی شده است. “علاوه بر اینکه نبی از غیب با خبر شده بود یک سیاستمدار بسیار باهوش و عاقل هم بود”. لذا شأن نبوی ایشان یعنی دعوت به ایمان، غیر از شأن سیاستمداری ایشان است، اصلاً پیام نبوت در حوزه تغییرات اجتماعی نیست.
هر چند نگاه فوق حفظ رشد تجربه ایمانی را منوط به ایجاد شرایط اجتماعی می داند، اما شرایط اجتماعی مورد نظر، به معنای تشکیل نظام اجتماعی دینی یا یک نوع حکومت دینی نیست. شرایط اجتماعی که می تواند در آن ایمان دینی، رشد و نمو پیدا کند یک نظام اجتماعی آزاد و لیبرال و دموکراتیک می باشد، که در آن هیچ قرائت از دین حجیّت و رسمیت ندارد. مصداق عینی چنین اجتماعی ـ که در آن آزادی های فرد تضمین شده است ـ جوامع صنعتی و نیمه صنعتی هستند، اما بر این اساس نظام اجتماعی و سیاسی و روابط خانوادگی در عصر پیامبر وجود داشت. اما نه بدین معنا که لزوما پیامبر(ص) قوانین اداره جامعه ای را وضع کرده است، بلکه اثر مداخلات کتاب و سنت، برداشتن موانع سلوک توحیدی بوده است و پیامبر همانند یک مصلح معنوی که هدف اصلاحی دارد وارد این حوزه ها شده است. همان گونه که که در فصل گذشته ذیل تفکر مرحوم بازرگان هم به آن اشاره شد.
حاصل و نتیجه نهایی تلقی فوق این است: دین در عصر جدید و با وجود پیچیدگی جوامع، رسالت اجتماعی و سیاسی ندارد، رسالت دین یک سلوک معنوی (در چارچوب آموزه های دین) و شکوفائی ایمان در جان مؤمنان است. این غایت نیز لزوما در جوامع بسته ای که بر انگاره های سنتی متکی هستند، تأمین نمی گردد بلکه نیاز به جامعه ای مدرن است که بر انگاره های مدرن مبتنی باشد. از این رو اجرای دین به شکل خاصی از حکومت و مهندسی اجتماعی نیاز ندارد.
نگاه فوق با این پرسش اساسی روبروست که بی تفاوتی دین به الگوهای توسعه جامعه چه پیامدی را دنبال دارد؟ چگونه ممکن است جهت گیری حاکم بر الگوهای توسعه و مهندسی اجتماعی مأخوذه از نظریه های غربی، صرفا معطوف به تمتعات دنیایی، باشد و دائما به شدت حرص طمع دنیوی را دامن زند، و با این وجود از رشد ایمان دینی سخن بگوید؟ اگر چنین بود
که جوامع لیبرال و دموکراتیک، فضای آزاد برای دینداری فراهم کرده اند. بایستی شاهد رشد ایمان و معنویت در آن ها باشیم، در حالی که وجود بحران ها و خلاءهای معنوی و اخلاقی، رواج پوچ گرائی در آن، شاخص مهمی بر بطلان نگاه فوق است. اگر در سده اخیر شاهد رشد رویکرد ایمانی مردم هستیم به لحاظ واکنش به بن بست حاکم بر مدرنیته غرب است، که در روند جدید، بشریت معنویت حقیقی و ایمان را در آموزه های دین جستجو می کند. نه در جوامع صنعتی و لیبرال. با حاکم بودن چنین وضعیّتی در جوامع لیبرال، تکلیف جوامع دینی نیز روشن است. جامعه اسلامی که در وضعیّت گذار، اینگونه دچار بحران هویت و ضعف ایمان دینی شده است، با تحقق تمام و کمال الگوهای توسعه و مدرنیته، وضعیت بسی بحرانی تر خواهد داشت.
در یک نگاه کلان، رویکرد سکولاریستی فوق، اساسا با پذیرش مدرنیته و انگاره های آن به عنوان گفتمان حاکم بر جهان معاصر، آن را پیش فرض خود در تحلیل دین

دیدگاهتان را بنویسید