شناسایی وتبیین رابطه بین هوش هیجانی با عملکرد شغلی کارکنان ۹۳- قسمت ۱۷

تشویق و تنبیه
تعیین مسیر شغلی
تعیین حقوق و مزایا
شناسایی استعدادهای بالقوه کارکنان
تعیین روایی و آزمونهای استخدامی (سعادت،۱۳۷۵، ۲۱۵)
بخش سوم
رابطه بین هوش هیجانی و عملکرد
۲-۳-۱- مقدمه:
یکی از عمده‌ترین دغدغه‌های مدیران کارآمد در سطوح مختلف چگونگی ایجاد بسترهای مناسب برای عوامل انسانی در تمام حرفه‌هاست تا آنها با مدیریت بر احساسات خود و تعهد کامل به مسائل در جامعه و حرفه خود بپردازند، هوش هیجانی به دلیل کاربردهایی که دارد، جایگاهی بسیار مهمی پیدا کرده است. بویژه برای کارکنان سازمان ها که کمک های بسیاری میکند. هوش هیجانی به کارکنان کمک میکند تا در موقعیت های تهدید کننده ، عکس العمل مناسب تری انجام دهند. همچنین با کمک هوش هیجانی می توانند به ریشه های غم و شادی در خود پی ببرند و آن را مدیریت کنند.حساسیت و هوش هیجانی بالاتر به کارکنان کمک می کند تا نیازهای دیگران را درک کنند و حداقل با همدلی به آنها کمک کنند و با کنترل بر احساسات خود، حس مسئولیت پذیری در خود را تقویت کنند. در مجموع هوش هیجانی به خصوص به کارکنان کمک می کند تا یادگیری بهتر ی داشته باشند و خوشحال تر و سالم تر و موفق تر از دیگران باشند( بیولیس، والکر و اسپراگو[۴۲]،۲۰۱۰).
همچنین متون علم مدیریت بر این باور هستند که رهبران و مدیران با هوشهای هیجانی بالاتر، توان بیشتری برای هدایت سازمان تحت کنترلشان دارند. یافته های جدید نشان می دهد عملکرد کارکنانی که دارای وجدان کاری و احساس وظیفه شناسی بالایی هستند اما فاقد هوش هیجانی و اجتماعی هستند در مقایسه کارکنان مشابهی که از هوش هیجانی بالایی برخوردارند، ضعیف تر است. در این قسمت شواهد مربوط به رابطه بین هوش هیجانی و مولفه های آن با عملکرد در حوزه های مختلف بویژه عملکرد در حوزه شغلی و محیطهای سازمانی را به بحث خواهیم گذاشت.
۲-۳-۲- بررسی رابطه هوش هیجانی با عملکرد تحصیلی:
امروزه برای دانش آموزان راهنمایی و دبیرستان بسیار حیاتی است که از نظر دانش و تکنولوژی شغل محور خود را آماده نموده و شایستگی های لازم راکسب نمایند. وقتی دانش آموزان در این حوزه ها دارای آمادگی نباشند از نظر فردی و اجتماعی هزینه های آن مثل سطوح بالایی از بیکاری ، پرداختهایپایین، مشکلات بهداشتی مرتبط با کناره گیری اولیه از مدرسه می تواندبسیار بالا باشد(جیمرسون و همکاران[۴۳]،۲۰۰۸، ریز و همکاران[۴۴]،۲۰۰۹).
صرفا برای یک حوزه شهری در آمریکا هزینه های برآورده شده کناره گیری، غیبت و ترک تحصیل دانش آموزان تا حدود سه و دو دهم بیلیون دلار گزارش شده است( رامسبرگر[۴۵]،۱۹۹۵) در عین حال هزینه های کیفیت زندگی افراد در تخمین یک چنین هزینه ای لحاظ نشده است( الن بوگن و کمبرلند[۴۶]،۱۹۹۷). البته سلامت روانی ضعیف و رفتار ضد اجتماعی برخی از اثرات مستند یک چنین رفتاری هستند( بیولیس، والکر و اسپراگو[۴۷]،۲۰۱۰). با توجه به اهمیت فزاینده پیشرفت و موفقیت شغلی و کاری، تعجب آور نیست که میزان قابل توجهی از پیشینه تحقیق بر عوامل افزایش دهنده موفقیت و پیشرفت تحصیلی متمرکز بودهاند.یکی از حوزه های نوین که اخیرا مورد توجه قرار گرفته است. تاثیرات شایستگی های اجتماعی و هیجانی بر پیشرفت تحصیلی است. اولین تحقیقات مطرح در حوزه رابطه بین هوش هیجانی و پیشرفت در محیطهای تحصیلی متفاوت شدیدا بر ارتباط نیرومند بین این دو متغیر تاکید نموده اند.( الیاس و همکاران[۴۸] ،۱۹۹۷) اگر چه اغلب این گونه گزارشهای تحقیقاتی به دنبال برجسته سازی و رشد و گسترش برنامه های مداخله در راستای اثر گذاری بر مولفه های هوش هیجانی بوده اند. ولی به باور مایروکب [۴۹](۲۰۰۹) کارآمدی این نوع مداخله ها چندان هم روشن نمی باشد. البته بر اساس گزارش پارکر و همکاران[۵۰] (۲۰۰۸) طی سالهای اخیر تعداد کمی تحقیق علمی با مبنای روش شناسی نیرومند توسط محققان ارائه شده که از طریق آن بر قابلیت هوش هیجانی در جهت تاثیرگذاری بر پیشرفت و موفقیت شغلی و تحصیلی صحه گذاشته است. در یک مطالعه طولی که از طریق آن انتقال از دبیرستان به دانشگاه تحت مطالعه بوده پارکر و همکاران(۲۰۰۸) پی بردند که ابعاد مختلف هوش هیجانی پیش بینی کننده موفقیت تحصیلی در دانشگاه است. این محققان با استفاده از یک الگو در باب هوش هیجانی (بار- اون[۵۱]،۱۹۹۷ و ۲۰۰۰) که شامل چهار توانایی مرتبط با هم میباشد( تواناییهای درون فردی، تواناییهای بین فردی، سازش پذیری و مدیریت استرس)در آغاز ترم تحصیلی از نمونه بزرگی از دانشجویان تمام وقت درخواست نمودند سیاهه هوش بهر هیجانی فرم کوتاه آن را پر نموده و در پایان ترم تحصیلی نمرات اخذ شده برای هر یک از دانشجویان در فرم کوتاه هوش بهر هیجانی با اطلاعات تحصیلی هر یک از آنها مطابقت داده شده در این راستا دو گروه شناسایی شدند: گروه اول دانشجویانی بودند که از نظر تحصیلی موفق بودندو گروه دوم نیز دانشجویانی بودند که از نظر تحصیلی میزان موفقیت آنها کم یا ضعیف بود. همسو با انتظارات مورد نظر، گروه موفق در چندین بعد از هوش هیجانی در شرایط مطلوب تری بودند. این برتریها در حوزه تواناییهای درون فردی، سازش پذیری و مدیریت استرس بود. دانشجویانی با سطوح بالایی از این تواناییها به نظر می رسد که بهتر قادرند با تقا ضا های اجتماعی و هیجانی انتقال از دبیرستان به دانشگاه مقابله کنند. بر مبنای تحقیقات موجود در حوزه شایستگی های هیجانی این باور وجود دارد که در دانشجویان شایستگی های هیجانی اجتماعی باعث بهبود عملکرد و پیشرفت می شود.(پارکر و همکاران[۵۲]،۲۰۰۸). بنابراین چنانچه در تحقیقات مرور شده مشخص است هوش هیجانی به خوبی ممکن است در عملکردو پیشرفت در حوزه های دانشگاهی و به طور کلی تحصیلی نقش سازنده و اثربخشی داشته باشد.
۲-۳-۳- تاثیر هوش هیجانی بر عملکرد اجتماعی و خانوادگی:
تحقیقات اخیر نشان می دهد که هوش هیجانی تقریبا عملکرد در تمامی حوزه های زندگی را از خود متاثر می سازد( لیونز و اشنایدر[۵۳]،۲۰۰۵). در واقع این یافته همسو با این تعریف هوش هیجانی است:
هوش هیجانی سازه ای است مشتمل بر مهارتهایی بر مبنای دریافت و ابزار دقیق هیجانها، ادغام سازی هیجانها با پردازش شناختی، فهم هیجانها و تلویحات آنها برای موقعیتهای مختلف و مدیریت آنها ( مایر و سالوی[۵۴]،۱۹۹۷) ادراک هیجانی توانایی توجیه هیجانها به طور دقیق در خود و در محیط اطراف و سپس ابراز آنها به شیوه ای مطلوب است. براین مبنا ادراک هیجانی باید قادر به تمیز میان تهدیدها و یا منافع حاصله از محیط اطراف باشد. این بعد از هوش هیجانی به خصوص در روابط اجتماعی و خانوادگی حائز اهمیت تلقی شده چرا که باعث میشود تا عوامل فشار زای محیطی در محیط خانواده و اجتماع از طریق جهت دهی توجه به نشانه های وابسته به استرس تا اندازه ای تحت کنترل فرد درآیند، از طرف دیگر تسهیل شناختی نیز به عنوان یکی از مولفه های مطرح در هوش هیجانی، به عنوان استفاده از هیجانها در کمک به فرایندهای شناختی معرفی شده است. بر این مبنا افراد کارآمد کسانی معرفی شده اند که هیجان و شناخت خود را به طور متوازن با یکدیگر ادغام می نمایند و حتی آنها را در راستای ترویج خلاقیت، پردازش اطلاعات اکتشافی و حتی استفاده از هیجانهای منفی برای حفظ تمرکز درزمان مورد نیاز استفاده می کنند.این بعد از شایستگی های هیجانی نیز در روابط میان فردی بااعضای خانواده و حتی دیگر افراد اجتماع به خوبی در اداره و کنترل رفتار افراد وارد عمل می شود(لیونز و اشنایدر،۲۰۰۵).
تحقیقات ثابت نموده اند که هوش هیجانی عملکرد را در ارتباطات بین اعضا خانواده ، نحوه مدیریت و کارهای گروهی، تکالیف شناختی و حتی عملکردزمینه ای و بافتی را افزایش می دهد( جردن و همکاران[۵۵]،۲۰۰۹، اسلاسکی و کارترایت[۵۶]، ۲۰۰۶) به هر حال در برخی موارد نیز مانند عملکرد در سایر جنبه های زندگی تحقیقات اندکی در باب تاثیر هوش هیجانی بر عملکرد صورت گرفته است.دی و کارول(۲۰۰۴) رابطه میان ابعاد متفاوت توانایی های مبتنی بر هوش هیجانی و عملکرد را در تکالیف مربوط به تصمیم گیری مورد بررسی قرار داده اند. یافته این محققان چنین گزارش شده که ادراک هیجانی به تنهایی با عملکرد بهتر ارتباط دارد. جالب توجه اینکه تحقیقات دیگر پی برده اند که هنگام سخنرانی میزان ادراک هیجانی فرد از زمره مهمترین عواملی بوده که جذابیت و توانمندی فرد را در نظر دیگران افزایش می دهد. همین امر در روابط میان فرد با همکاران و یا با همسر و فرزندان در درون خانواده وارد عمل می شود و از طریق تاثیر بر فرایند تحلیل افکار باعث افزایش تنوع راهکارهای پردازش اطلاعات می شوند.( فورگاس[۵۷]،۱۹۹۵) برای مثال هیجانهای مثبت درارتباطات خانوادگی باعث افزایش پردازشهای اکتشافی شده و ممکن است برای تکالیف و برخوردهای خلاقانه بسیار سودمند و مفید باشد و در عوض هیجانهای منفی ممکن است در شرایطی باعث پردازش عمیق و بهبود عملکرد در تکالیف فضایی گردد(گری[۵۸]،۲۰۱۰) هیجان و شناخت می تواند در تاثیر بر عملکرد در بسیاری از تکالیف اعم از تکالیف خانوادگی و اجتماعی وارد عمل شوند .
۲-۳-۴- هوش هیجانی و ارتباط آن با رفتارهای روزمره :
مجموعه شواهد دیگری وجود دارد که بر اساس انها ادعا شده که هوش هیجانی پایین با رفتارهای خود مخرب نظیر رفتارهای انحرافی، مصرف سیگار و مواد مخدر ارتباط دارد( براکت و مایر[۵۹]،۲۰۰۳). در حالی که هوش هیجانی بالا با پیامدهای مثبتی نظیر رفتارهای مثبت جامعه پسند، گرمی و صمیمیت والدینی و روابط مثبت با همکاران و دوستان ارتباط دارد( سالوی، مایر، کاروسو و لوپز[۶۰]،۲۰۰۱). از دیدگاه علمی نیز چنین مطرح شده که توناییهای صفات گونه از قبیل هوش هیجانی باید بر حسب نمادهای رفتاری خود در دنیای واقعی مورد توجه قرار گیرند.(فاندر[۶۱]،۲۰۰۱)
مایر و همکاران [۶۲]، (۱۹۹۷) مفهوم بسیار جامعی را برای کاربردهاای مفهوم هوش هیجانی دررفتارهای روزمره ارائه نمودند. این مفهوم در واقع همان بحث فضای زندگی است این دو محقق فضای زندگی را از لوین نظریه پرداز نظریه میدانی در روان شناسی اقتباس نموده و آن را دارای چهار حوزه وسیع معرفی نمودند:۱- فضای زیست شناختی (وزن ،قدو سلامتی جسمی)،۲- عناصر موقعیتی( شامل داراییها از قبیل پوشاک، تابلوها و …)،۳- فضاهای تعاملی( رفتارهای مراقبت از خویش و فعالیت همراه دوستان) ، ۴- فضاهای همکارانه (عضویت در گروههای ورزشی) با استفاده از چنین رویکردی مایر و همکاران یک مقیاس فضای زندگی ۲۶ سوالی را رشد و گسترش بخشیدند که تمامی این چهار بعد را در بر می گیرد. جالب توجه اینکه همه این زیر مقیاسها با ویژگیهای صنعتی نظیر ویژگیهای شخصیتی و هوش هیجانی دارای همبستگی هستند.
به باور مایر و همکاران(۱۹۹۷) این همبستگی نشان از آن دارد که بسیاری از رفتارهای روزمره انسان متاثر از تواناییهایی نظیر شایستگی هیجانی هستند. بر اساس گزارشهای ارائه شده نظیر براکت، مایرو وارن[۶۳] (۲۰۰۴) رفتارهای مطرح در حوزه فضای زندگی به یکی از چهار مقوله یا جنبه های بیرونی و قابل مشاهده عینی در محیط اطراف فرد باز می گردد. جالب توجه اینکه مطالعات اولیه مایر و همکاران (۱۹۹۷) و به دنبال آن فرمیکا[۶۴] (۱۹۹۸) نشان داده که نمودهای مختلف هوش هیجانی با ابعاد مختلفی از رفتارهای روزمره که با رفتارهای مطرح در پرسشنامه ی فضای زندگی مورد ارزیابی قرار گرفته است دارای همبستگی مثبت است. فرمیکا ( ۱۹۹۸) نشان داده که هوش هیجانی به طور مثبت با میزان برقراری ارتباط و ابعاد وابستگی مرتبط است و در عوض با کنترل منطقی و رفتارهای مخرب دارای رابطه منفی است . جالب توجه اینکه تحقیقات فرمیکا (۱۹۹۸) دو سوال مهم در رابطه با هوش هیجانی به وجود آورد: یکی اینکه آیا رابطه میان هوش هیجانی و رفتارها در دنیای واقعی یک رابطه قابل تکرار است و دیگر اینکه هوش هیجانی با چه عواملی دیگری به جز رفتارها در دنیای واقعی می تواند رابطه داشته باشد؟
مطالعه براکت، مایر و وارنر(۲۰۰۴) به خوبی نشان داده که هوش هیجانی بالا با گستره ی وسیعی از رفتارهای مختلف در زندگی روزمره از جمله با برقراری دلبستگی ایمن، با رفتارهای جامعه پسند در مدرسه و اجتماع و مدیریت اثر بخش در خانواده و محیط کار رابطه دارد.این دست تحقیقات توسط رایس[۶۵] (۱۹۹۹) تکرار شده است بر همین اساس نیزکلید روان شناسان و متخصصان علوم تربیتی نیز به کاربردهای هوش هیجانی در زندگی روزمره انسانها بسیار علاقه مند هستند . بسیاری از مطالعات صورت گرفته در حوزه مطرح در فضای زندگی که اغلب آنها بر روی مردان انجام گرفته اند، نشان می دهند که مردانی با هوش هیجانی پایین دارای رفتارهای دوستانه ضعیفی هستند. بر همین اساس نیز پیشنهاد شده افرادی که دارای هوش هیجانی پایین هستند دربرقراری تعاملات اجتماعی با ثبات و معنی دار با مشکل مواجه هستند. علاوه بر آن مردانی با هوش هیجانی پایین همواره به اثبات رسیده که بیش از زنان در رفتارهای بالقوه خطرآفرین ، نظیر مصرف داروهای غیر مجاز ، مصرف الکل به صورت افراطی و در گیری در رفتارهای انحرافی و پرخاشگرانه شرکت دارند جالب توجه اینکه در بسیاری از مطالعات از جمله براکت، مایر و وارنر(۲۰۰۴) این ارتباط حتی با کنترل پنج صفت شخصیتی بزرگ نیز کماکان معنی دار باقی مانده است. از طرفی مطالعه براکت، مایر و وارنر(۲۰۰۴) نشان داده است که زنان به طور کلی ازمردان دارای هوش هیجانی بالاتری هستند و به تبع آن این هوش هیجانی بالاتر ممکن است به خوبی در رفتارهای مطرح در فضای زندگی روزمره نمود خود را به جای گذارد . البته تحقیقات سالهای گذشته نیز به طور نسبی نشان داده اند که زنان بهتر از مردان قادر به فهم اطلاعات اجتماعی بیان نشده نظیر احساسات منعکس شده در چهره و دیگر نشانه های غیر کلامی هستند( هال[۶۶]،۱۹۸۴، روزنتال و همکاران[۶۷]،۱۹۷۹). دلایل مطرح شده به این امر بدین شکل است که زنان احتمالا هوش هیجانی بیشتری را به دلیل تعاملات والد- کودک در خود رشد و گسترش می دهند. برای مثال برادی[۶۸] (۱۹۸۵) با مروری بر تحقیقات صورت گرفته نشان داد که مادران نه تنها با دختران خود در باب احساساتشان بیشتر صحبت میکنند بلکه احساسات گسترده تری را نیز نسبت به آنها ابراز می دارند. بر عکس مادران ممکن است با پسران خود بسته تر و محافظه کارانه تر از نظر هیجانی برخورد کنند. برادی (۱۹۸۵) همچنین گزارش نموده که وقتی ارتباط مادران و دختران مطرح می شود.آنها اغلب از نمودارهای چهره ای زنده تر استفاده می کنند و همین امر میتواند برای دخترها در رشد تشخیص بهتر هیجانها کمک شایان توجهی کند.برخی از محققان نظیر براکت ، مایر و ارنر(۲۰۰۴) در حوزه تاثیر هوش هیجانی بر رفتارهای روزمره اثر آستانه را معرفی کرده اند. به باور این محققان سطح حداقلی از هوش هیجانی برای سازگاری با محیطهای اجتماعی ضروری است براین اساس نسبت مردانی که زیر این حد آستانه قرار می گیرند احتمالا بیش از عده زنانی است که زیر این حد قرار می گیرند.بر اساس نظر براکت ، مایر و وارنر (۲۰۰۴) در سطوح بالاتر از این آستانه افزایش بیشتر در هوش هیجانی ممکن است چندان هم با رفتار در زندگی روزمره ارتباط نداشته باشد . درپایان تبیین دیگری که برای نقش هوش هیجانی در رفتارهای روزمره مطرح شده این است که افرادی با هوش هیجانی پایین دارای دانش هیجانی کمتری نسبت به افراد دیگر هستنددر همین راستا نیز بسیار احتمال دارد که دانش هیجانی را بتوان از طریق آموزش و تعلیم و تربیت بهبود بخشیدباید توجه کرد که چنین آموزشی از کاهش یا افزایش هوش امری متفاوت است . اگر رابطه بین هوش هیجانی و رفتارهای روزمره (در کلیه محیطهای اجتماعی ) یک رابطه عکس باشدبنابراین شاید آموزش کودکان و بزرگسالان در هوش هیجانی و مولفه های آن (بویژه در مردان ) احتمالا به رفتارهای سازگارانه تری منجر شود. برای مثال برنامه های القایی هوش هیجانی که در چهار چوب برنامه های درسی مدارس به مرحله اجرا درآمده باعث افزایش هوش هیجانی و فعالیت در برابر آغاز و پیشرفت رفتارهای آسیب زا می شود( برون باتلر و همکاران[۶۹]،۱۹۹۷) البته در این حوزه احتمالا مطالعات طولی با طرح تحقیقی مستحکم و علمی قادر به پاسخگویی بسیاری از سوالاتی است که تا کنون پاسخ داده نشده است .
۲-۳-۵- رابطه هوش هیجانی با عملکرد شغلی:
گذشته ازسه حوزه مطرح شده در بالا ، هوش هیجانی موضوعی نسبتا نوین برای مشاوران و محققان حوزه های روان شناختی ، تعلیم و تربیت و مدیریت است(ویزبینگر[۷۰]،۲۰۱۰). بسیاری از سازمانها در حال حاضر بسیاری از کارمندان و پرسنل خود را در دوره های آموزشی هوش هیجانی که بوسیله مشاوران مدیریت معرفی می شوند شرکت میدهند پیشنهاد دهندگان مفوم هوش هیجانی این مسئله را مورد بحث قرار داده اند که هوش هیجانی نه تنها سلامت جسمانی و روانی بلکه پیشرفت و رشد شغلی را از خود متاثر میسازد. بر اساس گزارش ونگ و لاو (۲۰۰۸) هوش هیجانی و مو لفه های آن ریشه در مفهوم هوش اجتماعی دارد که برای اولین بار توسط ثرندایک[۷۱] در سال (۱۹۲۰) مطرح شده .ثرندایک هوش اجتماعی را بعنوان توانایی فهم و مدیریت در مردان و زنان و پسران و دختران برای عمل خردمندانه در روابطانسانی تعریف نموده است. سالوی و مایر[۷۲] (۱۹۹۰) از اولین کسانی بودند که هوش هیجانی را با این نام معرفی نمودند و منظور آنها نیز توانایی افراد برای مواجهه با هیجانهایشان بود. آنها هوش هیجانی را بعنوان زیر مجموعه ای از هوش اجتماعی تعریف نمودند که شامل توانایی نظارت و درک هیجانها و احساسات خود و دیگران ، توانایی تمیز بین هیجانات و احساسات خود و دیگران و استفاده از این اطلاعات برای هدایت تفکر و اقدامات خود می باشد(برمن، ۲۰۱۰، ۵۴).
گلمن[۷۳] (۱۹۹۵) نیز با پذیرش تعریف سالوی و مایر پیشنهاد داد که هوش هیجانی باید شامل تواناییهایی باشد که بتوان آنها را در یکی از طبقات خودآگاهی[۷۴]، مدیریت هیجانها[۷۵]، خودبرانگیختگی[۷۶]، همدلی[۷۷] و مدیریت و دستکاری روابط[۷۸] جای داد. بنابراین در این پژوهش نیز تعریف هوش هیجانی به عنوان مجموعه ای از مهارتهای به هم مرتبط که با توانایی درک دقیق ف ارزیابی و بیان هیجانها سر و کار دارد توانایی دست یابی یا ایجاد احساسات در جهت تسهیل افکار ، توانایی فهم هیجانها و دانش هیجانی[۷۹] و توانایی تنظیم هیجانها برای ارتقا رشدعقلانی و هیجانی در نظر گرفته شده است. براین مبنا چنانکه مشاهده می شود علیرغم بحثهای نظری و حتی شواهد تجربی گسترده ای که در باب هوش هیجانی و مولفه های آن وجود دارد و همچنین بحثهای گسترده ای که در باب تعامل میان نظامهای عصبی – شناختی و غیر شناختی در مغز انسان و اینکه چگونه هیجانها و شناختها با یکدیگر تعامل می نمایند( ایزارد[۸۰]،۱۹۹۲ و ۱۹۹۳) وجود دارد، متاسفانه تا کنون نظریه ای که به طور اخص نقش هوش هیجانی و چگونگی اثر گذاری آن را بر عملکرد و پیشرفت در سازمانها و صنایع مورد بحث و توجه قرار دهد در دسترس قرار نگرفت. بنابراین برای فهم دقیق تر اثرات هوش هیجانی و مولفه های آن در سازمانها و صنایع لاجرم الگویی از گروس [۸۱] در باب تنظیم هیجانی که تااندازه زیادی با بحث رابطه بین هوش هیجانی و مولفه های آن با پیشرفت و عملکرد شغلی ارتباط پیدا می کند را به بحث خواهیم گذاشت( گروس، ۱۹۹۸).
گروس هیجانها را به عنوان رفتارهای سازشی و تمایلات پاسخ فیزیولوژیکی که به طور مستقیم توسط موقعیت های مهم تکاملی بکار انداخته شده اند تعریف نموده است. بنابراین همانطور که هیجانها را میتوان به مثابه گرایشات پاسخ که قابل تعدیل شدن نیز هستند در نظر بگیریم همانطور هم میتوان آنها را تنظیم و تحت کنترل و اداره درآورد. به همین صورت تنظیم هیجانها اشاره به فرایندهایی است که از آن طریق افراد تخت نفوذ هیجانهایی که تجربه می کنند قرار میگیرند بویژه در مواقعی که هیجان زده هستند و همچنین اشاره ای نیز به چگونگی تجربه و ابراز این هیجانها نیز میباشد(گروس،۱۹۹۸). این تعریف از تنظیم هیجانها با تعریف مایر و سالوی (۱۹۹۷) از هوش هیجانی همخوانی دارد . پیش از اینکه افراد بتوانند هیجانهای خود راتنظیم نمایند آنها باید به خوبی این هیجانها را فهمیده باشند( در واقع باید خودآگاهی هیجانی داشته باشند). از طرف دیگر بسیاری از پاسخهای هیجانی ما بوسیله هیجانات افراد دیگر برانگیخته می شود. بنابراین فهم هر کس از هیجانهای خود با توانایی او در فهم هیجانات افراددیگر بخوبی ارتباط پیدا می کند( در واقع باید دیگر آگاهی هیجانی[۸۲] داشته باشند) (لارسن، ۲۰۱۱، ۱۹).
الگوی تنظیم هیجانی گروس ، چنین تجویز میکند که هر کس می تواند چگونگی تجربه هیجانها به اضافه چگونگی ابراز آنها را تعدیل نماید. بنابراین شاید بتوان این پیش بینی احتمالی را مطرح کرد که برحسب تعریف هوش هیجانی و تنظیم هیجانی افرادی با هوش هیجانی بالا باید بیشتر بتوانند گرایشات پاسخ خود را تعدیل نموده و همچنین دارای فرایندهای تنظیم هیجانی موثرتری هم باشند.در نتیجه الگوی گروس از تنظیم هیجانی به نظر می رسد که مبنای نظری معقولی برای بررسی اثرات هوش هیجانی در محیطهای کاری باشد. به زعم گروس(۱۹۹۸) گرایشات پاسخ هیجانی را می توان هم بر حسب دستکاری ورودی به سیستم ( تنظیم هیجانی متمرکز بر پیشایندها[۸۳]) و یا برحسب خروجی سیستم( تنظیم هیجانی متمرکز بر پاسخ[۸۴]) تنظیم نمود.
تنظیم هیجانی متمرکز بر پیشایندها، طی چهار گام صورت میگیرد: ۱- انتخاب موقعیت[۸۵]، که طی آن فرد از افراد یا موقعیتهای معین بر پایه احتمال تاثیر هیجانی آنها دوری و یا به آنها گرایش پیدا می کند.۲- اصلاح موقعیت[۸۶]، که طی آن فرد موقعیت یا محیط را به گونه ای که تاثیر هیجانی آن را تغییر دهد، تغییر می دهد.۳- گسترش توجه[۸۷]، که طی آن فرد توجه خود را به سوی و یا در جهت دوری از بعضی از اموربه منظور تاثیر بر روی هیجانهای خود معطوف می کند و ۴- تغییر شناختی[۸۸]، که طی آن فرد یا موقعیتی را که در آن قرار دارد و یا توانایی خود را برای مدیریت موقعیت در جهت تغییر هیجانهای خود مورد ارزیابی مجدد قرار می دهد.به طور مشابه نیز تنظیم هیجانی متمرکز بر پاسخ نیز شامل گامهای چند گانه ای است. در این خصوص فرد ممکن است تجارب هیجانی پیش روی خود را در راستای اهداف معینی تشدید کند[۸۹]، تضعیف کند[۹۰]، ادامه دهد[۹۱] و یا آنها را متوقف سازد[۹۲]. هنگامی که این الگو در باب هوش هیجانی در محیطهای سازمانی به کار گرفته میشود، بر اساس آن میتوان مفروضات جانبی دیگری را مطرح کرد(هارول،۲۰۰۹، ۴۴).
یکی از این مفروضات این است که میتوان تصور کرد که کارکنان قادرند ادراک خود را از محیط کار تعدیل نمایند. چنین ادراکاتی هیجانهای آنها را تحت تاثیر قرار می دهد. مسیر چنین تاثیری بدین صورت است که افراد از طریق تنظیم هیجانی مبتنی بر پیشایندها نسبت به افرادی که با آنها تعامل دارندانتخابی عمل می کنند.. سپس باعث تغییر و اصلاحاتی در الگوی تعاملات در محیط کار میشوند و بدین ترتیب بر جنبه های خاصی از محیط کاری خود متمرکز میشوند و یا در نهایت مجبور به تغییر ارزیابی خود از محیط کار میشوند. کارکنان در یک محیط سازمانی علاوه بر آن میتوانند اثر تحریکات هیجانی در محیط کار را از طریق تنظیم هیجانی مبتنی بر پاسخ نظیر تشدید، تضعیف، ادامه و یا توقف هیجانهای معین تعدیل نمایند. در چنین شرایطی افرادی با هوش هیجانی بالا میتوانند به طور موثری این ساز و کارهای تنظیم هیجانی را برای ایجاد هیجانهای مثبت به علاوه افزایش رشد عقلانی و هیجانی استفاده نمایند. در مقابل افراد دارای هوش هیجانی پایین نمیتوانند تنظیم هیجان متمرکز بر پیشایندها و متمرکز بر پاسخ را به طور موثری استفاده کنند، لذا از رشد هیجانی و عقلانی آهسته تری برخوردار خواهند بود. حال چنانکه محیطهای سازمانی را به عنوان محیطهایی که در آن تعامل به شیوه های فعال صورت میگیرد تعریف نماییم، به خوبی نقش هوش هیجانی و مولفه های آن بر نحوه عملکردشغلی معلوم میشود. بسیاری از تعاملات درون سازمانی با عملکرد و انجام وظایف شغل مثل ارائه خدمات به مشتریان ، دریافت آموزشها، گزارش دهی به سرپرست و یا همکاران و هماهنگی با همکاران ارتباط دارد. در واقع کارکنانی با هوش هیجانی بالا کسانی هستند که روشهای تنظیم هیجانی مبتنی بر پیشایندها و پاسخ را به طور موثری استفاده می کنند و تعامل آنها با دیگران به شیوه های موثرتری صورت می گیرد. اشکاناسی و هوپر[۹۳] (۱۹۹۹) این پیشنهاد را مطرح کرده اند که تعهد عاطفی نسبت به دیگر افراد یک مولفه ضروری برای تعامل اجتماعی است. و در واقع نشان دادن هیجانات مثبت با احتمال موفقیت بالا در کار و شغل مرتبط است. آبراهام[۹۴](۱۹۹۹) نیز بر اساس مشاهدات خود مبنی بر اینکه فروشندگان بیمه که دارای خوش بینی[۹۵] بودند نسبتا به فروشندگان بدبین[۹۶] دارای عملکرد بهتری بودند، نیز پیشنهاد داده که هوش هیجانی به طور مستقیم با عملکرد ارتباط دارد. در واقع یافته های محققان فوق با مشاهدات گلمن (۱۹۹۵) مبنی بر اینکه هوش هیجانی با عملکرد شغلی رابطه دارد، همسویی نشان می دهد(باتلر و همکاران،۲۰۰۹، ۱۷).
هوش هیجانی همچنین با دیگر پیامدهای عاطفی شغل نظیر رضایت شغلی ، تعهد سازمانی و قصد ترک خدمت ارتباط دارد. در واقع توانایی به کارگیری تنظیم هیجانی متمرکز بر پیشایندها و متمرکز بر پاسخ باید افراد را قادر به برقراری ارتباط بهتر با همکاران و سرپرستان به اضافه رضایت بیشتر از شغل خود نماید. علاوه بر این ، وجود حالتهای هیجانی مثبت در کارکنان منجر به احساس عاطفی مثبت نسبت به محیط کار و سازمان می شود. در نتیجه تجربه مثبت در کار و حالتهای هیجانی و عاطفی مثبت باید افراد را به سازمان خویش متعهد تر نموده و احتمال ترک خدمت را کاهش دهد. این نتایج در تحقیقات ابراهام (۱۹۹۹) و اشکاناسی و هوپر (۱۹۹۹) مورد تایید قرار گرفته است. البته علیرغم بحثهای فوق در باب اثرات هوش هیجانی و مولفه های آن بر پیامدهای شغلی نظیر عملکرد و پیشرفت دشوار است که بگوییم اثرات هوش هیجانی بر پیامدهای شغلی در میان مشاغل مختلف یا طبقات مشاغل ، یکسان و مشابه است. بسیاری از مشاغل هستند که طی آنها افراد تعامل خیلی زیادی با مشتریان یا همکاران دارند در مقابل مشاغلی نیز هستندکه ماهیت آنها ایجاب می کند که افراد تعامل کمی با دیگران داشته باشند.این مسئله در مورد کارگران خط تولید در کارخانجات و صنایع کاملا مشهود است بسیاری از محققان و صاحب نظران هیجانها را در محیط کار به مثابه کالاهایی می نگرند که بوسیله کارکنان در مبادله با پاداشهای فردی ارائه می شوند( برای مثال موریس و فلدمن[۹۷]، ۱۹۹۶ و ۱۹۹۷، وارتون واریکسون[۹۸]، ۱۹۹۵) . به زعم این صاحب نظران، حداقل سه شیوه یا کار در مبادله با پاداش در سازمانها توسط کارکنان صورت می پذیرد. یکی از این مولفه ها کار ذهنی است این پدیده اشاره ای است به مهارتها و دانش شناختی بعلاوه میزان تخصص کارکنان کار فیزیکی دومین مولفه است که در واقع تلاشهای فیزیکی کارکنان برای دست یابی به اهداف سازمان است. و بالاخره سومین مولفه کار هیجانی است که اشاره ای است به گستره ای که کارکنان لازم است هیجان مناسب را به منظور انجام یک شغل به شیوه ای کارامد و موثر نشان بدهند.نمونه ای از مشاغلی که نیازمند سطح بالایی از کار هیجانی است مهمانداری هواپیما است که لازم است مهماندار در برابر مشتریان خوشرو و خوش رفتار باشد، حتی وقتی که از نظر خلقی در شرایط بدی به سر می برد. بر اساس نظر متخصصان و صاحب نظران گستره کار هیجانی مورد نیاز برای مشاغل گوناگون با یکدیگر متفاوت است.در راستای اهمیت رابطه بین هوش هیجانی و عملکرد شغلی میتوان به تحقیقات جدیدی نظیر گلداشتاین و همکاران[۹۹] (۲۰۰۹) و ون روی و ایزوزواران[۱۰۰] (۲۰۱۱) اشاره کرد که نتایج آن نشان میدهد که تواناییهای شناختی تقریبا حدود ۲۵ درصد از واریانس عملکرد شغلی را تبیین میکند. بنابراین بخشی از اهمیت بررسی رابطه بین هوش هیجانی و عملکرد شغلی در این است که این متغیر و مولفه های وابسته به آن احتمالا خواهد توانست درصدی از واریانس تبیین نشده عملکرد شغلی را تبیین نماید. در قسمت پایانی این فصل تحقیقات مطرح در حوزه موضوع پژوهش را مرور خواهیم کرد
.
۲-۳-۶- بررسی رابطه بین خشنودی شغلی و عملکرد:
۱-ارتباط بین خشنودی شغلی و عملکرد
شاید بحث انگیز ترین موضوعی که چندین دهه از تحقیقات مربوط به نگرش و رفتار کارکنان را به خود مشغول کرده است.
ارتباط بین خشنودی شغلی و عملکرد شغلی است(پتی و مک گی،۱۹۸۴) ارتباط مبهم بین این دو متغیر برای بیش از پنجاه سال محققان سازمانی را به خود مشغول کرده است. ایافالدانو و موچینسکی(۱۹۸۵) اولین تحقیق را در مورد ارتباط بین نگرشها و بهره وری در سازمانها انجام داده اند و از آن زمان به بعد چندین خلاصه از بازنگری مربوط به ارتباط بین خشنودی شغلی و عملکرد شغلی خود وجود ندارد.البته بعد از آن تحقیقات زیادی در این زمینه انجام یافته است و نتایج مختلفی حاصل شده است(نعامی،۱۳۸۸)
سه دیدگاه در مورد رابطه بین خشنودی شغلی و عملکرد شغلی مطرح شده است که عبارتند از:
۱-خشنودی شغلی علت عملکرد شغلی است.
۲-عملکرد شغلی علت خشنودی شغلی است.
۳- ارتباط بین خشنودی شغلی- عملکرد شغلی به وسیله متغیرهای دیگری تعدیل می گردد.
در اینجا بعضی از تحقیقات مربوط به هر سه حیطه را ارائه می دهیم:
خشنودی شغلی علت عملکرد شغلی است:این دیدگاه ریشه در تئوری روابط انسانی داردکه از مطالعات هاثورن در اواخر ۱۹۲۰ و اوایل ۱۹۳۰ نشات می گیرد. در پیشینه پژوهش مطرح شده است که همراه با حرکت و جنبش روابط انسانی خشنودی شغلی به طور مثبتی با عملکرد شغلی همراه شده است.

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

شناسایی وتبیین رابطه بین هوش هیجانی با عملکرد شغلی کارکنان ۹۳- قسمت ۷

ارسطو میگوید:”عصبانی شدن آسان است – همه می توانند عصبانی شوند، اما عصبانی شدن در برابر شخصِ مناسب، به میزان مناسب، در زمان مناسب، به دلیل مناسب و به روش مناسب – آسان نیست” در سال ۱۹۹۰ دو نفر از روان شناسان دانشگاههای ییل و نیو همشایر – دکتر جان مایر و دکتر پیتر سالوی – دو مقاله علمی راجع به هوش هیجانی نوشته و منتشر کردند و بدین ترتیب سازه ی ” هوش هیجانی” را وارد پیشینه روان شناسی نمودند. این محققان در ابتدا این سازه را به عنوان توانایی تنظیم و تمایز قائل شدن بین هیجانها و احساسات خود و دیگران و استفاده از اطلاعات حاصله برای کنترل اعمال و افکار خود تعریف نمودند(مایر و سالوی، ۱۹۹۷). روزنامه نگار و روان شناس دیگری به نام دکتر دانیل گلمن در سال ۱۹۹۵ کتاب پرفروشی به نام “هوش هیجانی” نوشت و در آن کتاب ادعا نمود که مایر و سالوی مشترکا به صورت بندی و ارائه نظریه ی هوش هیجانی پرداخته اند . او هوش هیجانی را بعنوان : آگاهی نسبت به هیجانهای خود، مدیریت هیجانها ، برانگیختن خود ، شناسایی هیجانهای دیگران ، و تنظیم روابط با دیگران تعریف نمود. امروزه از انواع مختلف و متعدد هوش صحبت می کنیم. در هر مورد هوش به توانایی دریافت، درک و کاربرد نمادها و سمبلها که نوعی توانایی انتزاعی است اشاره دارد تعریف اولیه ی هوش هیجانی برای اولین بار در سال ۱۹۹۰ با همکاری پیتر سالوی مطرح شد.اولین تعریف هوش هیجانی چنین بود: نوعی پردازش اطلاعات هیجانی که شامل ارزیابی صحیح هیجانها در خود و دیگران و بیان مناسب هیجانها و تنظیم سازگارانه هیجانها است به نحوی که به بهبود جریان زندگی منجر شود. در سال ۱۹۹۹ میلادی جان مایر و همکارانش این تعریف را کمی مفصل تر کردند بدون اینکه به ساختار آن لطمه ای وارد شوداین تعریف چنین است: هوش هیجانی به توانایی شناسایی و تشخیص مفاهیم و معانی هیجانها و روابط بین آنها ، استدلال کردن در مورد آنها و نیز حل مسائل بر اساس آنها اشاره دارد.
در اصلاحیه ای که از طرف گلمن بر تعریف فوق الذکر صورت گرفت هوش هیجانی به پنج حوزه تبدیل شد که عبارتند از:
آگاهی از هیجانهای خود
مدیریت هیجانها
برانگیختن خود
شناسایی هیجانهای دیگران
تنظیم روابط خود با دیگران(لارسن، ۲۰۱۱، ۲۴).
۲-۱-۳- تعریف هوش هیجانی
دو حوزه ی متفاوت “هیجان” و “هوش” به کمک هم سازه ی هوش هیجانی را میسازند. هوش هیجانی مشتمل بر توانایی آگاهی نسبت به هیجانها و استفاده از آنها برای افزایش کیفیت زندگی شخصی و اجتماعی است در واقع میتوان گفت که هوش هیجانی شامل توانایی ادراک و بیان دقیق هیجانها استفاده از آنها برای تسهیل افکار و فهم هیجانها مدیریت کنترل آنها برای رشد هیجانی است البته تعدادی مفاهیم دیگر شامل شایستگی هیجانی[۱۱]، خلاقیت هیجانی[۱۲] ، دقت همدلی[۱۳]، نیز به طور نسبی توسط صاحب نظران و محققان تا کنون برای شرح و توصیف این سازه استفاده شده اند. علیرغم الگوها و نظریات مختلفی که در باب ابعاد و روشهای اندازه گیری هوش هیجانی وجود دارد، اغلب نظریه پردازان طی سالهای اخیر حداقل بر سر یک موضوع اتفاق نظر دارند و آن اینکه هوش هیجانی به موضوعی محوری برای محققان و مشاوران مدیریتی تحصیلی و روانی تبدیل شده است این اهمیت بر اساس شواهدی که طی این فصل مرور خواهد شدبه خوبی در دنیای کار و در سازمانها نیز رخنه نموده است(هریس، ۲۰۱۲، ۴۵).
۲-۱-۳-۱- تعریف هیجان
در فرهنگ های لغت تعاریف گوناگون و متناقضی از هیجان وجود دارد یکی از تعاریفی که در اینجا به کار ما می آید و تا اندازه ای وافی به مقصود است ، هیجان را نوعی حالت احساسی می داند که خودآگاه و ارادی است و طی آن حالتهایی چون شادی ، غم و غصه ، ترس ، تنفر و … تجربه میشوند و با حالتهایی چون شناخت یا انگیزش و اراده تفاوت دارند( فرهنگ لغت راندم هاووس، ۱۹۷۳،ص۲۷۰ نقل از سیاروچی، فورگاس و مایر،۲۰۰۹،۱۳۸۳). با مقایسه تعاریف گوناگون در می یابیم که هیجان با شناخت (تفکر) و اراده(آرزوها و انگیزه ها) تفاوت دارد.
۲-۱-۳-۲- تعریف هوش
هوش به صورتهای گوناگونی تعریف شده است. بهترین تعریفی که از هوش وجود دارد و در اینجا برای هدف ما مناسب است. هوش را” مجموعه ای از تواناییها ی شناختی که به ما اجازه می دهند تا نسبت به جهان اطرافمان آگاهی پیدا کنیم یاد بگیریم و مسائل را حل کنیم” تعریف کرده است. هوش توانایی ذهنی است و قابلیت‌های متنوعی همچون استدلال، برنامه‌ریزی، حل مسئله، تفکر انتزاعی، استفاده از زبان، و یادگیری را در بر می‌گیرد. نظریه‌های هوش در طول تاریخ تغییر کرده‌اند(باتلر و همکاران،۲۰۰۹، ۱۰).
۲-۱-۴- ضریب هوشی
در سنجش‌های سنتی تر تیزهوشی، افرادی که میزان ضریب هوشی (هوشبهر – IQ) آن‌ها از حد مشخصی بیشتر باشد تیزهوش نامیده می‌شوند. این حد مشخص در نمونه گیری‌های مختلف، با توجه به نوع آزمون و جامعه آماری که ضریب هوشی به صورت نسبی نسبت به آن سنجیده می‌شود متفاوت است. اما باز هم به صورت معمول می‌توان ۱۲۰ را عددی دانست که در بیشتر آزمون‌ها مرز تیزهوشی فرض می‌شود و به افرادی که ضریب هوشی بیش از این مقدار را داشته باشند تیزهوش گفته می‌شود(همان،۱۱).
۲-۱-۵- تعریف روانشناختی هوش هیجانی
هوش هیجانی را باید ترکیبی از دو حالت از سه حالت ذهن دانست. هوش هیجانی به وسیله مایر و سالوی (۱۹۹۷) این گونه تعریف شده است”هوش هیجانی عبارتست از توانایی ادراک هیجانها ، جهت دست یابی به هیجانی سازنده که به کمک آنها بتوان به ارزیابی افکار فهم هیجانها و دانش هیجانی خود پرداخت و با استفاده از آن بتوان موجبات پرورش احساسات و رشد هوشی خود را فراهم ساخت. درک این نکته که هوش هیجانی نقطه مقابل یا در تضاد با هوش شناختی نیست و در آن مغز بر قلب چیره نمی گردد بسار مهم است.در هوش هیجانی مغز و قلب یا هوش و هیجان به صورتی یگانه با یکدیگر تر کیب میشوند(نقوی، ۱۳۸۹، ۳۷).
با توجه به این مطالب میتوان ادعا نمود که هوش هیجانی عبارتست از استفاده از هیجانها برای حل مسائل و داشتن یک زندگی مفید، خلاقانه و سازنده هوش هیجانی بدون هوش یا هوش شناختی بدون هوش هیجانی تنها بخشهایی ناقص از یک راه حل هستند. در اینجا مغز و قلب هر دو به کمک هم میشتابند و با هم یکی میگردند(هارول،۲۰۰۹، ۳۸).
۲-۱-۶- تحلیل مولفه های هوش هیجانی
هوش هیجانی (یا هوش احساسی یا هوش عاطفی که با حروف اختصاری EQ نشان داده می‌شود) بخش مهمی از «هوش» است که شامل توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجان‌ها (احساسات) و استفاده از آنها در زندگی است. اصطلاح هوش هیجانی اولین بار در سال ۱۹۹۰ روانشناسی بنام سالوی برای بیان کیفیت و درک احساسات افراد، همدردی با احساسات دیگران و توانایی اداره مطلوب خلق و خو به کاربرد. هوش هیجانی از چهار مهارت اصلی تشکیل می شود:۱- خودآگاهی[۱۴]: توانایی شناسایی دقیق هیجان های خود و آگاهی از آنها به هنگام تولید. خودآگاهی، کنترل تمایلات خود درنحوه واکنش به اوضاع و افراد مختلف را نیز شامل می شود. فردی که از هوش هیجانی بالایی برخوردار است، نسبت به احساسات خود، آگاهی بی واسطه و بدون وقفه دارد.۲- خود مدیریتی[۱۵]: یعنی اینکه بتوانید واکنش های هیجانی خود را در مقابل همه مردم و شرایط مختلف کنترل کنید. ۳- آگاهی اجتماعی[۱۶]: توانایی در تشخیص دقیق هیجانات دیگران و درک اینکه دقیقاً چه اتفاقی در حال روی دادن است. این موضوع اغلب به این معناست که طرز تفکر و احساسات دیگران را درک می کنید، حتی زمانی که خودتان همان احساسات یا تفکرات راندارید و این همان همدلی است. ۴- مدیریت اجتماعی[۱۷]: توانایی در به کارگیری ((آگاهی از هیجانات دیگران)) به منظور موفقیت درکنترل و مدیریت تعامل ها، همچنین این توانایی، ارتباط واضح با شرایط و کنترل موثر تعارض های دشوار را شامل می شود(برمن، ۲۰۱۰، ۴۹).
۲-۱-۷- عوامل مؤثر در هوش هیجانی
سالووی توصیف مبنایی خود را از هوش هیجانی، بر اساس نطریات گاردنر درباره استعداد های فردی قرار می دهد و این توانایی ها را به پنج حیطه اصلی گسترش می دهد.
شناخت عواطف شخصی : خود آگاهی(تشخیص هر احساس به همان صورتی که بروز می کند)سنگ بنای هوش هیجانی است .توانایی نظارت بر احساسات در هر لحظه برای به دست آوردن بینش روان شناختی و ادراک خویشتن نقشی تعیین کننده دارد.ناتوانی در تشخیص احساسات راستین، ما را به سردرگمی دچار می کند.افرادی که نسبت به احساسات خود اطمینان بیشتری دارند، بهتر می توانند زندگی خویش را هدایت کنند.این افراد درباره احساسات واقعی خود در زمینه اتخاذ تصمیمات شخصی از انتخاب همسر آینده گرفته تا شغلی که بر می گزینند، احساس اطمینان بیشتری دارند(شیروانی، ۱۳۸۸، ۲۷).
به کار بردن درست هیجان ها : قدرت تنظیم احساسات خود، توانایی ای است که بر حس خود آگاهی متکی می باشد.که شامل ظرفیت شخص برای تسکین دادن خود، دور کردن اضطراب ها، افسردگی ها یا بی حوصلگی های متداول و پیامد های شکست در این مهارت عاطفی، است.افرادی که به لحاظ این توانایی ضعیفند، دایما با احساس نومیدی و افسردگی دست به گریبانند، در حالی که افرادی که در آن مهارت زیادی دارند، با سرعت بسیار بیشتری می توانند ناملایمات زندگی را پشت سر بگذارنند.
برانگیختن خود : برای عطف توجه، برانگیختن شخصی، تسلط بر نفس خود، و برای خلاق بودن لازم است سکان رهبری هیجان ها را در دست بگیرید تا بتوانید به هدف خود دست یابید.خویشتن داری عاطفی- به تاخیر انداختن کامرواسازی و فرونشاندن تکانش ها -زیر بنای تحقق هر پیشرفتی است.توانایی دستیابی به مرحله غرقه شدن در کار، انجام هر نوع فعالیت چشم گیر را میسر می گرداند.افراد داری این مهارت، در هر کاری که بر عهده می گیرند بسیار مولد و اثر بخش خواهند بود(همان،۲۹) .
شناخت عواطف دیگران : همدلی، توانایی دیگری که بر خود آگاهی عاطفی متکی است اساس “مهارت ارتباط با مردم” است. افرادی که از همدلی بیشتری برخوردار باشند، به علایم اجتماعی ظریفی که نشان دهنده نیاز ها یا خواسته های دیگران است توجه بیشتری نشان می دهند.این توانایی آنان را در حرفه هایی که مستلزم مراقبت از دیگرانند، تدریس، فروش و مدیریت موفق تر می سازد.
حفظ ارتباط ها : بخش عمده ای از هنر برقراری ارتباط، مهارت کنترل عواطف در دیگران است، مانند صلاحیت یا عدم صلاحیت اجتماعی و مهارت های خاص لازمه آن.اینها توانایی هایی هستند که محبوبیت، رهبری و اثر بخشی بین فردی را تقویت می کنند.افرادی که در این مهارت ها توانایی زیادی دارند، در هر آنچه که به کنش متقابل آرام با دیگران باز می گردد بخوبی عمل می کنند، آنان ستاره های اجتماعی هستند. البته افراد از نظر توانایی های خود در هر یک از این حیطه ها، با یکدیگر تفاوت دارند و ممکن است بعضی از ما مثلا در کنار آمدن با اضطراب های خود کاملا موفق باشیم، اما در تسکین دادن نا آرامی های دیگران چندان کار آمد نباشیم.بدون شک، زیر بنای اصلی سطح توانایی ما، عصب است اما مغز به طرز چشم گیری شکل پذیر است و همواره در حال یادگیری است.سستی افراد را در مهارت های عاطفی می توان جبران کرد:هرکدام از این حیطه ها تا حد زیادی نشانگر مجموعه ای از عادات و واکنش هاست که با تلاش صحیح، می توان آنها را بهبود بخشید(همان،۳۱).
۲-۱-۸- هوش هیجانی در حوزه های مختلف:
تا کنون از هوش هیجانی در زمینه های آسیب شناسی روانی ، تعلیم و تربیت ، روابط بین فردی، رضایت حرفه ای و شغلی، سلامت جسمی ، فعالیتهای اقتصادی و تجاری و بهزیستی روانی استفاده شده است. در این قسمت به صورت اجمالی این حوزه ها را مورد اشاره قرار می دهیم.
الف) هوش هیجانی در تفکر و رفتار اجتماعی:
مطالعه و بررسی هیجانها و احساسات به عنوان آخرین حد تلاش برای درک ، فهم و علت پویایی رفتار انسان از جمله موضوعهای بسیار مهم میباشد. گرچه ما میدانیم که احساسات و خلق و خوی ما می توانند تاثیر اساسی بر حیات ذهنی و اعمال و رفتار ما داشته باشند اما تا این اواخر آگاهی کاملی نسبت به چگونگی و چرایی این تاثیرات نداشته ایم مولفه های مهم و اساسی هوش هیجانی آگاهی نسبت به نحوه تاثیر هیجانها بر کنش و عملکرد و آگاهی از چگونگی کنترل آنها میباشد(علاقبند، ۱۳۸۷، ۱۶).
آنچه ما اکنون در مورد نقش هیجان بر شناخت و رفتار اجتماعی می دانیم حاصل تلاشهای مربوط به دو دهه گذشته می باشد. مطالعات جدید نشان داده اند که بر خلاف باور اغلب فلاسفه و روان شناسان شناخت وهیجان مستقل و جدای از یکدیگر نیستند. بلکه ارتباط و پیوستگی های زیادی بین احساسات و افکار در حیات اجتماعی انسان وجود دارد . هیجان میتواند هم بر فرایند تفکر ( چگونگی برخورد ما با اطلاعات اجتماعی) و هم بر محتوای تفکر قضاوت ها و رفتار ها ( آنچه ما فکر میکنیم و عمل می نماییم) اثر بگذارد. در مجموع هیجان بر بیشتر رفتارهای ارتباطی ، گروهی ، تصمیم های سازمانی، رفتارهای مرتبط با سلامتی و بهداشت و حتی خریدهای روزانه ی افراد تاثیر می گذارد و هوش هیجانی لزوما شامل آگاهی از چگونگی و زمانی که این تاثیرات صورت میگیرد ، نیست ( رضایی، ۱۳۸۹، ۱۵).
ب)هوش هیجانی و اختلالات روانی:
امروزه این باور وجود دارد که اگر افراد از هوش هیجانی بالایی برخوردار باشند.می توانند با مشکلات و چالشهای زندگی بهتر سازگار شوند و به گونه ای موثر با کنترل هیجانات خود کنار بیایند و به این ترتیب موجبات بهبود و افزایش سلامت روانی خود را فراهم آورند. از طرف دیگر هوش هیجانی پایین می تواند یک عامل بالقوه تهدید کننده ی سلامت روانی باشد. اگر فرد قادر به تعریف و شناسایی هیجانهای خود و دیگران باشد می تواند به خود آگاهی بالایی دست پیدا کند و خود را بهتر بشناسد چگونگی واکنش فرد به فشار های روانی شاخص مهمی از هوش هیجانی وی به شمار میرود. اعتقاد رایج این است که اگر شما از هوش هیجانی بالایی برخوردار باشید می توانید پاسخ های هیجانی خود را غنی تر و متعادل تر سازید و خودتان را از شر عوارض منفی استرس ها مصون نگه داریداز طرف دیگر آنانی که از هوش هیجانی پایینی برخوردار هستند دائم احساس پوچی و در هم شکستگی می نمایند و واکنش های هیجانی نامطلوبی نشان می دهند و مبتلا به انواع اختلالات جسمی یا روانی می باشند(کریمی، ۱۳۸۷، ۲۱).
ج)هوش هیجانی در تعلیم و تربیت:
به اعتقاد صاحب نظران هوش هیجانی و تحصیل ، هر دو یک مسیر و در راستای نیل به یک هدف قرار دارند به عبارت دیگر این دو در عرض یکدیگر قرار دارند و به موازات هم پیش میروند و یک نوع همگرایی بین تلاشهای معطوف به پرورش هوش هیجانی و فعالیتهای تحصیلی وجود دارد . لازم است تا کودکان را افرادی آگاه و مسئولیت پذیر تربیت کنیم تا بتوانند با هیجانهای خود به خوبی سازگار شوند و با آن کنار بیایند. نظامهای آموزشی ما باید تلاش نمایند تا تمامی این ویژگیها را بصورت یک جا و کامل در دانش آموزان ایجاد و پرورش دهند(نیاز، ۱۳۸۹، ۱۴).
د)هوش هیجانی در محیط کار:
شناسایی هیجانها موجب کسب آگاهی نسبت به آنها شده ، زمینه ی درک صحیح هیجانهای دیگران را فراهم می نماید. کاربرد هیجانها موجب تولید عقاید و بروز یک احساس یا تقویت روح همکاری گروهی است. درک و فهم هیجانها موجب کسب بینش نسبت به انگیزه های افراد شده ما را نسبت به نقطه نظر ما و دیدگاههای دیگران آگاه تر می نماید در نهایت مدیریت هیجانها به ما اجازه می دهد تا هیجانهای خود را بپذیریم و از اطلاعات ارزشمند بدست امده از آنها به صورت سازنده ای استفاده کنیم. نا رضایتی از شغل ممکن است از خود شغل ، از محیط یا از خود شخص ( صفات شخصیتی هم چون تحمل استرس و افسردگی ) باشد. در بیشتر موارد فرار افراد از موقعیت صرفا به دلیل بازآفرینی و تجربه ی موقعیت نا مطلوب مشابه در یک محیط جدید میباشد. تعجبی ندارد اگر گفته شود که مهارتهای هیجانی و اجتماعی بخش مهمی از تواناییهای افراد برای احراز شغلی است که طالب آن هستند.پژوهش جدیدی که توسط کینگز بوری و داوس[۱۸] ، انجام شده نشان میدهد که مدیریت هیجان در موفقیت در جریان مصاحبه شغلی تاثیر زیادی دارد .کالدول و برگر دریافتند که بین ویژگی برون گرایی و خوشرویی با پذیرفته شدن در شغل مورد علاقه ارتباط زیادی وجود دارد(اکبری، ۱۳۸۸، ۹).
۲-۱-۹- هوش عاطفی همان هوش هیجانی
هوش عاطفی، هوش احساسی یا هوش هیجانی (که ضریب آن با EQ نشان داده می شود) شامل شناخت و کنترل عواطف و هیجان‌های خود است. به عبارت دیگر، شخصی که EQ بالایی دارد سه مؤلفه هیجان‌ها را به طور موفقیت آمیزی با یکدیگر تلفیق می‌کند (مؤلفه شناختی، مؤلفه فیزیولوژیکی و مؤلفه رفتاری). دانیل گلمن معتقد است، هوش عاطفی بالا تبیین می‌کند که چرا افرادی با ضریب هوشی (IQ) متوسط موفق تر از کسانی هستند که نمره‌های IQ بسیار بالا تری دارند. ضریب هوشی(IQ) نمی تواند بخوبی از عهده توضیح سرنوشت متفاوت افرادی بر آید که فرصت ها، شرایط تحصیلی و چشم اندازهای مشابهی دارند.وقتی نود و پنج دانشجوی دانشگاه هاروارد در دهه ۱۹۴۰ را یعنی دورانی که دانشجویان دانشگاه های شرق آمریکا را اقرادی با هوشبهرهای متنوع تر از امروز تشکیل می دادند تا سنین میانسالی مورد بررسی قرار دادند، چنین دیدند که افرادی که بالاترین نمره های تحصیلی را داشتند از نظر میزان حقوق دریافتی، بهره وری و موفقیت شغلی از همدوره ایهای ضعیف تر خود موفق تر نبودند. آنان حتی از نظر میزان رضایت از زندگی شخصی یا رضایت از روابط دوستانه، خانوادگی و عشقی نیز وضعیتی برتر نداشتند. با ظهور عصر اطلاعات و ارتقاء ارزش مندی ارتباطات انسانی و هم چنین بروز موقعیت‌های استراتژیک سازمانی، نظریه هوش عاطفی رشد چشم گیری یافته و از مباحث پرطرفدار سازمانی شده‌است. هوش هیجانی، اصطلاح فراگیری است که مجموعه گسترده‌ای از مهارت‌ها و خصوصیات فردی را در برگرفته و معمولاً به آن دسته مهارت‌های درون فردی و بین فردی اطلاق می‌گردد که فراتر از حوزه مشخصی از دانش‌های پیشین، چون هوشبهر و مهارت‌های فنی یا حرفه‌ای است. هوش هیجانی از آخرین مباحث متخصصین در خصوص درک تمایز بین منطق و هیجان بوده و برخلاف مباحث اولیه در این جا، فکر و هیجان به عنوان موضوعاتی برای سازگاری و هوش مندی تلقی شده است. به علاوه، شبیه سایر مباحث مطرح درخصوص ماهیت انسان، هوش هیجانی نیز دستخوش دو نوع بحث و گفتگوی علمی و عوام پسند گردیده‌است. اصطلاح هوش عاطفی برای اولین بار در دهه ۱۹۹۰ توسط دو روان شناس به نام‌های جان مایر و پیتر سالووی مطرح شد. آنان اظهار داشتند، کسانی که از هوش هیجانی برخوردارند، می‌توانند عواطف خود و دیگران را کنترل کرده، بین پیامدهای مثبت و منفی عواطف تمایز گذارند و از اطلاعات عاطفی برای راهنمایی فرایند تفکر و اقدامات شخصی استفاده کنند. دانیل گلمن صاحب نظر علوم رفتاری و نویسنده کتاب «کار کردن به وسیله هوش هیجانی» اولین کسی بود که این مفهوم را وارد عرصه سازمان نمود. گلمن هوش هیجانی را استعداد، مهارت و یا قابلیتی دانست که عمیقاً تمامی توانایی‌های فردی را تحت الشعاع قرار می‌دهد(توسکی، ۱۳۹۰، ۳).
بخش دوم

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.