پایان نامه روانشناسی درباره : باورهای فراشناختی و آشفتگی های روانی

باورهای فراشناختی و آشفتگی های روانی

انسان از دیر باز به مطالعه و بررسی روح و روان خویش علاقه مند بوده است. این کنجکاوی خصوصاً هنگام آشفتگی های روحی افزایش می یافته و در واقع همین اشتیاق به مسائل روانی بوده که منجر به پیدایش و شکل گیری دانش روانشناسی گردیده و تقریباً با همۀ جنبه های زندگی انسان ارتباط پیدا کرده است. در علم روانشناسی تئوری ها و نظریات گوناگونی وجود دارد که یکی از آنها دیدگاه عقلانی – عاطفی آلبرت الیس است. این روانشناس می گوید، انسان فقط انسان است نه فرشته و نه شیطان و محدودیت های جسمی و روانی ممکن است تا حدودی بر او غلبه کند. انسان موجودی «عقلانی و منطقی» و در عین حال «غیرمنطقی و غیرعقلانی» است (نادری، ۱۳۹۲).

تفکر غیرعقلانی انسان از یادگیری های غیرمنطقی اولیه اش ریشه می گیرد. زیرا از لحاظ بیولوژیکی آمادگی پذیرش آن را دارد و این طرز تفکر یا باور غیر منطقی است. بنابراین تا هنگامی که تفکرات غیرمنطقی وجود دارد هیجانات شدید و رفتارهای غیرمنطقی مستلزم آگاهی او از خصوصیات فکری یا باورهای غیرمنطقی به شرح زیر است:

الف) باور غیرمنطقی با واقعیت هماهنگی ندارد و مبتنی بر ظن و گمان است.

ب) باور غیرمنطقی با شواهد عینی تأئید نمی شود و فرد در صدد آزمایش آن نیست.

ج) باور غیرمنطقی یا به شکل اطلاعات و یا به صورت تصمیم گیری و یا به صورت تصمیم گیری و نتیجه نادرست است.

د) باور غیرمنطقی با «اجبار» و «الزام»، همراه است که در این صورت خشک و انعطاف ناپذیر به نظر می رسد (فلاحی،۱۳۹۲). اما فکر یا باور فراشناختی غیرمنطقی دارای ویژگی  هایی به این شرح است:

الف) باورمنطقی با واقعیت هماهنگی دارد.

ب) باورمنطقی به وسیلۀ شواهد عینی و بیرونی تأئید می شود.

ج) باور منطقی به صورت شرطی یا نسبی است و قطعیت و مطلق گرایی در آن وجود ندارد.

د) باور منطقی ممکن است با عبارت «بهتر است…..» یا «مناسبتر است…..» و یا «خوب است که…» شروع شود. بنابراین هنگامی که حادثه یا رویدادی برای ما رخ می دهد و احساس اضطراب و پریشانی می کنیم بهتر است کمی مکث کنیم و بکوشیم افکار و باورهایمان را در خصوص آن حادثه مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم و هر نشخوار فکری یا باوری را که در آن اجبار وجود دارد شناسایی کرده و بکوشیم تا به جای آن، فکر یا باورمنطقی قرار دهیم (تقی پور، ۱۳۸۷).

باورها حالتی دو قطبی دارند و تجربه های افراد را به دو دسته مثبت و منفی تقسیم می‌کنند. شما خیلی سریع می توانید در ذهن خود حدس بزنید که یک رویداد آزاردهنده یا خوشایند، دردناک یا لذت بخش، خوب یا بد است. این که می توانید با آن رویداد مقابله کنید یا خیر؟ قهر کردن دوست تان می تواند برای شما یک تهدید محسوب شود و شما را عصبانی کند، یا فرصتی برای تجدید رفتار و دلجویی از او فراهم کند. همان طور که رشد می کنید، فهرست های ذهنی از این وقایع تهیه می کنید، یعنی تجربیاتی جدید به هر دو سوی مثبت و منفی می افزایید. این ها در حقیقت الگوهایی هستند که تجربه های بعدی را با آن ها مقایسه می کنید. برای مثال اگر پدرتان همیشه شما را برای کند یاد گرفتن سرزنش می کرد، الان هم اگر در یادگیری موضوعی کند باشید، انتظار سرزنش دارید یا خودتان را سرزنش می کنید (آزادی، ۱۳۹۳).

این قبیل تجربه ها می تواند در شکل گیری باورهایی مثل این که «اگر اشتباه کنم، حسابی افتضاح می شود»، که شاید یکی از باورهای اصلی  باشد، نقش مهمی دارند. در ذهن انسان ها باورهای بسیار زیادی وجود دارد. به جرات می توان گفت درباره هر چیزی که با آن آشنایی داریم، باوری هم به آن داریم. برای مثال ممکن است اصلا اهل فوتبال نباشید ولی حتما در مورد آن باور یا اعتقادی دارید. آنچه برای ما اهمیت دارد باورهایمان درباره خودمان است که تعیین کننده حالات ذاتی و تصمیم گیری‌های ما هستند. البته همه این باورها ناکارآمد نیستند. مثلا اعتقاد به این که «من هم حق اشتباه دارم» خیلی از مواقع می تواند به بهداشت روانی ما کمک زیادی کند (یوسفی،۱۳۸۹).

دو چهرگی در باورها

ما معمولاً باورهای غیر منطقی را جزء آن دسته از باورها به شمار می آوریم که یا به طور مستقیم همراه با بازتابهایی نظیر، اندوه، افسردگی و خشم ظاهر می شوند یا به صورت درونی و لحظه ای تظاهر می کنند و حاصل آنها عدم تحرک و بی علاقگی به کار و فعالیت است. باورهای منطقی را جزء آن دسته از باورهایی می­دانیم که بازتاب آنها به شکل منطقی ظاهر می شود. هر فردی در زندگی خود در زمانهای مختلف با یکی از این دو نوع باور مواجه می شود. در روش روان درمانی عقلانی – هیجانی، به این نکته توجه می­شود که باورهای غیرمنطقی جای خود را به باورمنطقی بدهند و برای این منظور سعی بر آن است که در رفتار شخص، همواره اندیشه و منطق به جای احساس نقش پیدا می کند، یعنی مجالی برای هیجان باقی نماند (الیس و جیمزنال۱۹۹۰؛ ترجمه فرجاد،۱۳۸۲).

خصوصیات باورهای فراشناختی

۱- افکار و باورهای فراشناختی با واقعیات موجود هماهنگ و هم جهت نیستند.
۲- باورهای فراشناختی توسط شواهد عینی تایید نمی شوند و فرد در صدد آزمایش آنها نیست.

۳- باورهای فراشناختی به شکل اطلاعات و یا به شکل تصمیم و تصمیم گیری نادرست است.

۲۴- باورهای فراشناختی با اجبار و الزام و وظیفه است، خشک و انعطاف ناپذیر هستند.
۵- باورهای فراشناختی باعث حالتهای آشفته و ناراحت کننده در فرد می شود و در نهایت منجر به اضطراب، افسردگی و احساس گناه می شود (یوسفی،۱۳۸۹)

ایده اصلی این نظریه باورهای معیوب در مورد شناخت است که فراشناخت را تشکیل می دهند،چنین باورهایی به ایجاد الگویی از تفکر منجر می شوند که نگرانی، نشخوار فکری، تثبیت تهدید و افکار غیر قابل کنترل برآن تسلط دارد (فلاحی،۱۳۹۲).

پایان نامه روانشناسی با موضوع : نظریه تغییر درمان الیس

تفاوت های جنسیتی در باورهای فراشناختی

بر اساس یافته های پژوهشی زنان بیش از مردان گرایش به نشخوار فکری دارند. در نظریه سبک های پاسخ، تفاوت های جنسیتی در گرایش به نشخوار فکری به عنوان واسطه ای برای تفاوت های جنسیتی در افسردگی در نظر گرفته می شود. یعنی، با کنترل تفاوت های جنسیتی در نشخوار فکری، تفاوت های جنسیتی در افسردگی معنادار نبوده است. دلایل تفاوت های جنسیتی در نشخوار فکری ممکن است فراوان باشد. برای نمونه، مشخص شده است که زنان نسبت به مردان، استرس بیشتری را گزارش می کنند. از قبیل، درآمد پایین و نارضایتی در ازدواج. این تفاوت های جنسیتی، در تجربه استرس مزمن، می تواند تا اندازه ای در بروز تفاوت های جنسیتی در نشخوار فکری سهم داشته باشد. همچنین زنان بیش از مردان احتمال دارد که قربانی حوادث تروماتیک، از قبیل، سوء استفاده جنسی قرار بگیرند . باید در نظر داشت، بر پایه یافته های پژوهشی، با کنترل سطح افسردگی، سابقه استرس های عمده در زندگی با گرایش به نشخوار فکری رابطه دارد. نولن هوکسما و جکسن[۱] (۱۹۹۳) سه مؤلفه ای را پیشنهاد می کنند که می تواند در بروز تفاوت های جنسیتی در نشخو ار فکری سهیم باشد:

پایان نامه

اول: باورهای زنان نسبت به هیجانات منفی و مشکل در کنترل این هیجانات است که با نشخوار فکری ارتباط دارد. زنان اعتقاد دارند، هیجانات منفی شدیدتر از آن هستند که بتوان آن ها را کنترل کرد. همچنین زنان ممکن است اعتقاد داشته باشند هیجانات شدید در آنها در مقایسه با مردان، بیشتر به عواملی بستگی دارد، که از کنترل پذیری کمتری برخوردارند (آزادی، ۱۳۹۳).

دوم: زنان بیشتر احتمال دارد، احساسات خود را مسئول وضعیت هیجانی روابط شان بدانند و تمام بار حفظ روابط مثبت با دیگران را، به دوش بکشند . این باور، با افزایش در نشخوار فکری، رابطه دارد . مسئولیت احساسات در تعیین وضعیت هیجانی روابط به این منجر می شود که زنان به کوچکترین تغییری در روابط، حساس و همیشه برای بروز مشکل گوش به زنگ باشند، همیشه مراقب نظرات و رفتارهای دیگران باشند، همیشه به این فکر کنند که چگونه می توانند دیگران را خوشحال کنند. در این شرایط، زنان همواره نسبت به وضعیت هیجانی خود گوش به زنگ هستند و از آن به عنوان دماسنجی، برای اندازه گیری کیفیت روابط خود، استفاده می کنند . این وضعیت در بروز نشخوار فکری سهیم است.

سوم: زنان بیش از مردان، احساس می کنند در مورد حوادث مهم زندگی شان، از کنترل کمتری برخوردارند و باید توجه داشت که افراد با احساس کنترل کمتر، نشخوار فکری بیشتری را گزارش می کنند. احساس کنترل پایین سهم عمده ای از تفاوت های جنسیتی در افسردگی را به عهده دارد. این سه مولفه در کنار یکدیگر، نقش میانجی را در تفاوت های جنسیتی در افسردگی به عهده دارند (کاپلان، سادوک و سادوک،۲۰۰۳، ترجمه حسن رفیعی و فرزین رضاعی،۱۳۸۲).

انواع باورهای فراشناختی

الیس[۲] (۱۹۸۶) اضطراب و اختلالات رفتاری را زاده تفکر خیالی و بی معنی انسان می داند به همین دلیل وجود چند اعتقاد را در ذهن خود غیرمنطقی می داند. باورها شامل:

۱- انتظار تأئید از دیگران

یکی از باورهای غیر منطق «تأئید دیگران» است. یعنی شما بر این باورید که به تأئید و حمایت دیگران نیاز دارید. و در واقع می خواهید که همه شما را دوست بدارند و مورد پذیرش و احترام قرار دهند. این باور غیر منطقی می تواند به دلایل مختلف برای انسان مشکلاتی فراهم کند. مثلاً چون شخص نمی داند که آیا خواهد توانست مورد تأئید قرار گیرد یا نه، دچار ناراحتی و نگرانی می شود. حال اگر هم تأئید دیگران را به دست آورد و بعد نگران خواهد بود که مبادا آن را از دست بدهد و این نگرانی روی عملکرد او و زندگی آینده اثر بد می گذارد. مورد تأئید همه قرار گرفتن، خواسته ای غیر قابل دسترسی است زیرا کارها و گفته های ما را معمولاً عده ای رد می کنند، و برخی هم نسبت به آن بی تفاوت می مانند. بنابراین بهتر است راه صحیح زندگی خود را ادامه دهید و بدانید که گرچه تأئید دیگران باعث رضایت و خشنودی انسان می­شود ولی امری ضروری و الزامی نیست. این تصور غیر عقلانی است، زیرا چنین هدفی غیر قابل دسترسی است و اگر فردی به دنبال چنین خواسته ای باشد کمتر خود رهبر و بیشتر ناامنی و مضطرب و ناقض خویش خواهد بود. این مطلوب است که انسان مورد محبت و دوستی قرار گیرد، ولی در عین حال فرد منطقی و عقلانی، هیچ گاه علایق و خواسته هایش را قربانی چنین هدفی نمی کند (شفیع آبادی و ناصری،۱۳۸۳).

۲- زیاده از خود انتظار داشتن

اعتقاد به این که لازمۀ احساس ارزشمندی وجود حداکثر لیاقت، کمال و فعالیت شدید است. این تصور نیز امکان پذیر نیست و تلاش وسواسی در راه کسب آن، فرد را به اضطراب و بیماری روانی مبتلا می کند و در زندگی احساس حقارت و ناتوانی به فرد دست می دهد. در این مورد شما بر این باورید که باید حتماً فردی موفق باشید، باید به همۀ اهدافتان دست یابید و باید در هر کاری صلاحیت و توانایی لازم را داشته باشید تا آن را در سطحی بالا و با موفقیت کامل انجام دهید. این یک باور غیر منطقی است که می تواند بر زندگی انسان اثر منفی بگذارد، به ویژه هنگامی که شخص با شکستی مواجه شود. بعضی افراد وقتی با شکست روبه رو می شوند احساس می کنند که فرد نالایقی هستند و این تصور نادرست و غیر منطقی از لحاظ جسمی و روانی آنان را بیمار می کند. بنابراین لازم است هنگام شکست و ناکامی در زندگی، از قضاوت دربارۀ خود اجتناب کنید. اگر هم در موردی لازم دیدید که دربارۀ رفتار خود قضاوت کنید و نهایتاً آن را نادرست یا ناشایست تشخیص دادید فقط سعی کنید که به اصلاح آن بپردازید (تقی پور،۱۳۸۷).

۳– سرزنش کردن

اعتقاد به اینکه گروهی از مردم شرور و بد ذات هستند و باید به شدت تنبیه شوند. سرزنش کردن از باورهای غیر منطقی است که شما دربارۀ خود یا دیگران دارید و معتقدید که اگر عمل اشتباهی انجام دهید باید حتماً سرزنش یا حتی مجازات شوید. این باور می تواند مشکلاتی به بار آورد. اما قبل از هر چیز باید بدانیم که انسان موجود کاملی نیست و فطرتاً جایز الخطاست. لذا هر فردی ممکن است دچار اشتباه شود یا کار غلطی انجام دهد و چون لازمۀ این باور غیر منطقی این است که فرد خطا کار باید سرزنش و مجازات شود، همین باور نادرست شما را نسبت به خودتان یا دیگران خشمگین می کند و حتی در مورد خود دچار احساس گناه و افسردگی هم می شوید. اما باید دانست که این نوع احساس تند و خشم آلود نمی تنواند اشتباهات را تصحیح و خطاها را جبران کند و اصولاً سرزنش کردن مسأله را حل نمی کند بلکه به دنبال آن باشیم که چه کنیم تا در دچار چنین اشتباهی نشویم (جورج و کریستیانی[۳]،۱۹۹۳، ترجمه فلاحی و حاجی لو،۱۳۸۱).

۴- واکنش به ناکامی

اعتقاد به این که اگر وقایع و حوادث آن طور نباشند که فرد می خواهد، نهایت بیچارگی و فاجعه است. واکنش به ناکامی نوعی باور غیرمنطقی است که وقتی کارها آن طور که باید پیش نمی رود و یا مطابق میل شما انجام نمی گیرد و یا مردم بر خلاف آنچه که مورد نظر شماست رفتار می کند، دچار آشفتگی می شوید. گرفتار شدن به آشفتگی یک باور «باور» است که یقیناً غیر منطقی است. سرچشمۀ فرضیۀ ناکامی ـ پرخاشگری طرز فکر غیر عاقلانۀ واکنش به ناکامی است. وقتی به شدت ناکام می شوید و یا در حق تو  بی­ عدالتی می شود و طردت می کنند باید احساس کنید خیلی افتضاح شد و فاجعۀ هولناکی رخ داده است. این طرز تفکر غلطی است. چرا که اولاً دلیلی وجود ندارد که وقایع و حوادث باید متفاوت با آن چیزی باشند که طبیعتاً هستند. دوم حزن و اندوه شدید، تنها موجب تغییر موقعیت نمی شود بلکه اغلب اوقات آن را بدتر نیز می کند. سوم اینکه اگر یافتن هر نوع چاره ای در موقعیت موجود غیر ممکن است تنها راه چاره آن است که آن را بپذیریم و نهایتا اگر فرد موقعیت را آنطوری که می خواهد و در صدد است تعبیر و تفسیر نکند، محرومیت به اختلالات عاطفی منجر نخواهد شد.

۵- بی مسئولیتی عاطفی (کنترل هیجانی)

بر اساس این باور غیر منطقی تصور می کنید که خوشی ها و ناخوشی ها متأثر از عوامل بیرونی و خارج از کنترل انسان است و به همین دلیل چون اعمال دیگران یا حواد ث روزمره دنیا را مسئول ناراحتی های خود می دانید معتقدید که اگر دیگران تغییر کنند یا حادثه ای رخ ندهد احساس راحتی خواهید کرد که چنین باوری می تواند آثار سویی بر جسم و روح انسان بگذارد که یکی از آنها آشفتگی هیجانی است. اگر فردی بپذیرد که اختلالات و عواطف نتیجۀ احساسات و ارزشیابی ها و تلقین فرد به خودش است در این صورت کنترل و تغییر آنها ساده و امکان پذیر خواهد بود. فرد عاقل  باهوش می داند که بخش اعظم ناراحتی از درون او ناشی می شود (آزادی، ۱۳۹۳).

۶- نگرانی نسبت به مشکلات آینده (توام با اضطراب)

اعتقاد داشتن به افکار غیر منطقی که همواره باید نسبت به وقوع احتمالی برخی رخدادها در آینده احساس نگرانی کنیم و یا به عبارتی باید به هرچیزی که خطرناک و ترس آور به نظر می رسد مشغولیت ذهنی پیدا کرد و در مورد آن مضطرب شد. این تفکر غیر عقلانی است زیرا ناراحتی و اضطراب زیاد، اول: مانع ارزشیابی عین حوادث خطرناک و ترس آور می شود. دوم: اگر اتفاقی بیفتد مانع از مقابلۀ منطقی با آن می شود. سوم: به ظهور خطر کمک می کند. چهارم: امکان وقوع آن بیش از حد افزایش می یابد. پنجم: در اغلب موارد نمی توان از وقوع حوادث غیر قابل پیش بینی جلوگیری کرد. ششم: موجب بدتر شدن حوادث و وقایعی خواهد شد. فرد عقلانی می داند که خطرهای بالقوه به آن اندازه ای که انسان از آنها می ترسد وحشتناک نیستند و اضطراب نه تنها از وقوع آنها جلوگیری نخواهد کرد و بلکه باعث افزایش آن خواهد شد (شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۸۳).

۷- اجتناب از رویارویی با مسائل (مشکلات)

یک باور غیر منطقی دیگر دوری جستن از مشکلات است. شما پیش خود فکر می کنید دوری گزیدن از مسائل زندگی و شانه خالی کردن از مسئولیت ها خیلی آسان تر و صحیح تر از رو به رو شدن و درگیر شدن با آنهاست. لذا به دنبال چیزهایی هستید که مسأله ساز نباشد. این تفکر غیر عقلانی است، زیرا دوری و اجتناب از یک کار، سخت تر و درناک تر از انجام آن است و به مشکلات خود می تواند مشکل آفرین باشد زیرا طفره رفتن از کارهای ظاهراً سخت و ناخوشایند رفته رفته در ضمیر ناخودآگاه شما اثر پایداری می­گذارد و موجب می شود بعدها رو به رو شدن با هر کاری برایتان مشکل و ناخوشایند باشد. اگر فرد تسلیم شود و دوری را بپذیرد، بر خلاف این ضرب المثل عمل کرده است که «نابرده رنج گنج میسر نمی شود» (الیس و هارپر[۴]۱۹۹۰، ترجمه فیروز بخت،۱۳۸۱).

۸- وابستگی

وابستگی یکی از باورهای غیرمنطقی در زندگی انسانهاست. شما اعتقاد دارید که همواره باید فردی قوی تر از خودتان در کنار شما باشد و در همۀ امور به او تکیه کنید. وابستگی به این شدت می تواند مضر و فلج کننده باشد. ما در تمام مراحل زندگی روزمرۀ خود احتیاج به کمک دیگران داریم، اما این دلیل نمی شود که وابستگی به دیگران بیش از حد متعارف یعنی از دست دادن استقلال، و عدم استقلال یعنی لذت نبردن از زندگی و یا به عبارتی گم کردن زندگی. یک فرد متکی به دیگران ممکن است در زندگی خود احساس آرامش کاذبی بکند زیرا لازمۀ وابستگی این است که اول: همیشه سپاسگزار دیگران باشد. دوم: با دور شدن شخص حمایت کننده، این حمایت ها اجبارا قطع می شود و فرد وابسته، تنها و در تنگنا می ماند. بنابراین بهتر است سعی کنید روی پای خودتان بایستید و شخصاً تصمیم بگیرید. البته هر کاری ممکن است با شکست یا پیروزی همراه باشد. یقیناً عدم موفقیت ناگوار است ولی از ارزش فردی شما به عنوان یک انسان فعال نمی کاهد (پرویزی، ۱۳۸۹).

۹- درماندگی نسبت به تغییر

اعتقاد فرد به این که تجارب و وقایع گذشته و تاریخچه زندگی تعیین کننده مطلق رفتار کنونی هستند و اثر گذشته را در تعیین رفتار کنونی به هیچ وجه نمی توان نادیده انگاشت. این عقیده غیر عقلانی است. فرد عقلانی در عین حال که گذشته را مهم می شمارد، می تواند با برسی رفتار گذشته و مورد سوال قرار دادن عقاید و باورهای ناراحت کنندۀ گذشته اش به تغییر رفتار کنونی خویش اقدام کند. فرد سالم بیش از آنچه که به گذشته توجه دارد به حال و وضعیت موجود توجه می کند اگر چه ممکن است گذشته، حال را تحت تأثیر قرار دهد ولی ضرورتاً تعیین کنندۀ آن نیست، بلکه افراد از تأثیر فرض گذشته، حال را تحت تأثیر قرار دهد ولی ضرورتاً تعیین کنندۀ آن نیست، بلکه افراد از تأثیر فرض گذشته، حال را تحت تأثیر قرار می دهند (جورج و کریستیانی،۱۹۹۳، ترجمه فلاحی و حاجیلو، ۱۳۸۱).

۱۰- کمال طلبی (کمال گرایی)

بر اساس این باور غیر منطقی، شما فکر می کنید که برای هر مشکلی همیشه یک راه حل کامل وجود دارد. بنابراین اگر به آن راه حل اجتماعی دست نیابید آن را فاجعه ای وحشتناک تلقی خواهید کرد. این عقیده غیر عقلانی است، به این دلیل که اولاً: هیچگاه چنین راه حل کاملی وجود ندارد. ثانیاً: نتایجی که فرد را از قصور در پیدا کردن چنین راه حلی تصور می کند غیر واقعی است و تأکید بر پیدا کردن چنین راه  حل­های ناقص تری منجر خواهد شد. فرد عقلانی می کوشد تا حتی الامکان راه حل های متعددی را برای مشکل خویش بیابد و از بین آن ها بهترین و عملی ترین را انتخاب کند. اعتقاد بته کمال مطلق در زندگی روزمره بر خلاف واقعیت است زیرا در دنیای مادی چیزی به نام قطعیت، کمال یا حقیقت محض وجود ندارد.

 

 

۱۱- نگرانی افراطی نسبت به مشکلات دیگران

اعتقاد فرد به این که انسان باید در مقابل مشکلات و اختلالات رفتاری دیگران کاملاً برآشفته و محزون شود. چنین تصوری هم نادرست است. زیرا مشکل دیگران به ما ربطی ندارد و بنابراین نباید شدیداً نگران آنها باشیم حتی اگر مشکل آنها به ما نیز مربوط باشد چگونگی برداشت ما از مشکل است که ما را ناراحت می کند (شفیع آبادی و ناصری،۱۳۸۳).

[۱]- Jacsen

[۲]- Elies

[۳]- Jorj & Ceristani

[۴]- Harper

دانلود پایان نامه روانشناسی با موضوع نظریه تغییر درمان الیس

نظریه تغییر درمان الیس

در نظریۀ درمانی- عقلانی- رفتاری سطوح متفاوتی از تغییر وجود دارد. براساس این نظریه ممتازترین و با دوامترین تغییراتی که افراد می توانند ایجاد کنند، درگیر شدن در بازسازی فلسفی باورهای غیر منطقی است. تغییر در این سطوح می تواند خاص و عام باشد. تغییر فلسفی خاص ره این معنی است که شخص خواسته های مطلق غیر منطقی اش (بایدها و اجبارها) دربارۀ موقعیت ها و شرایط را تغییر دهد. تغییر فلسفی عام به این معنی است که افراد را به پژوهش و قبول یک نگرش کلی نسبت به حوادث زندگی وادار می­ کند. دابسون (۱۹۸۸) عقیده دارد که برای ایجاد و تغییر فلسفی چه در سطح عام یا خاص افراد نیاز به اجرای اصول زیر دارند:

۱- آن ها باید درک کنند که تا حد زیادی اختلالات روانشناختی خود را خودشان ایجاد می کنند و اینکه شرایط محیطی می تواند در ایجاد مشکلات سهیم باشد ولی عموماً شرایط محیطی ملاحظات ثانویه در فرآیند تغییر هستند : تغییر اختلالات را دارند.

۲- باید کاملاً درک کنند که آنها توانایی تغییر اختلالات را دارند.

۳- دریابند که اختلالات عاطفی و رفتاری بطور وسیعی از باورهای منطقی مطلق نشأت می گیرند.

۴- باورهای غیر منطقی خود را نمایان ساخته و بین آنها و باورهای منطقی تفاوت و تمییز قائل شوند.

۵- باورهای غیر منطقی را با بهره گرفتن از روش های علمی، منطقی و تجربی به مبارزه بطلبند.

۶- جهت درونی کردن باورهای جدید با بهره گرفتن از روش های تغییر شناختی و عاطفی غیرمنطقی را ادامه داده و از روش های چند گانه تغییر برای آرام کردن زندگیشان استفاده کنند (الیس و هارپ؛ ترجمه فیروز بخت،۱۳۸۱).

هر چند پریشانی های روانی از طریق اثرات ترکیبی عواملی نظیر تمایلات زیستی و تجربه های زندگی شخص حاصل می آیند، مع هذا، این نوع پریشانی ها به واسطۀ خود تلقینی یا خود آموزی او، ادامه می یابد. الیس معتقد است که کودکان نسبت به بزرگسالان از توانایی کمتری برای ارزیابی عینی خود و محیط اطرافشان برخوردار هستند و بنابرین آمادگی لازم برای درونی ساختن نگرشهای انتقادی والدین خویش را دارند. او می­گوید، حتی در موارد استثنایی که والدین یک کودک فاقد نگرش های انتقادی هستند کوکان نگرش های انتقادی و مبتنی بر کمال گرایی را از دیگرانی که با آنها در تماس اند، یعنی از آموزگاران، همبستگان، و وسایل ارتباط جمعی می آموزند (بهادری، ۱۳۹۳).

به هر حال، کودکان نه تنها به دلیل نگرش هایی که والدینشان نسبت به آنان دارند، دچار پریشانی هیجانی می شوند، بلکه به دلیل تمایل خود آنان برای جدی گرفتن، درونی ساختن و جاودانی ساختن این نگرش ها، چنین پریشانی هایی را پیدا می کنند. در نظریۀ درمان عقلانی برانگیزنده، گفته می شود که هر چند کودکان همراه با رشد و بزرگتر شدن یاد می گیرند که با بعضی از فرض های قبلی خود به نبرد بپردازند، اما همزمان با آن، خویشتن را با خود تلفیقی، خود آموزی و خود تبلیغی، گرفتار فرض های غیر منطقی دیگر می کنند. همین خود تبلیغی است که باعث می­شود اعتقادهای غیر منطقی اصلی در شخص پایدار باقی بماند (ساعتچی، ۱۳۸۹).

درمانگری عقلانی، هیجانی و رفتاری الیس بر فرض های متعددی بنا شده است که می توان آن را در عبارات زیر طبقه بندی کرد:

۱ـ تفکر، احساس و رفتار مداوماً در تعامل با یکدیگر و تحت نفوذ یکدیگر قرار می گیرند.

۲ـ اختلال های هیجانی از تعامل پیچیده عوامل زیست شناختی و محیطی ایجاد می شود.

۳ـ انسان تحت تأثیر اشخاص و اشیاء پیرامون خود است و آنها نیز به طور عمدی افراد پیرامون خود را متأثر می سازند. افراد در واکنش به تأثیرات نظامی که در آن زندگی می کنند تصمیم می گیرند یا انتخاب می کنند که خود را تخریب کنند یا نکنند.

۴ـ افراد خویشتن را از نظر شناختی، عاطفی و رفتاری تخریب می کنند.

۵ـ وقتی وقایع ناگوار اتفاق می افتد، افراد تمایل دارند دربارۀ آنها باورهای غیر منطقی تولید کنند که برجستگی آنها مطلق بودن و تفکر جزمی نگرانه است.

۶ـ وقایع ناگوار به خودی خود به عنوان علت اختلال هیجانی قرار نمی گیرند، بلکه باورهای غیر منطقی به مشکلات شخصیتی منجر می شوند.

۷ـ اغلب افراد تمایل عجیبی به ایجاد و هیجان های مخرب و حفظ خود در این شرایط دارند بنابراین در می­یابند که واقعاً غیر ممکن است که از نظر روانی سالم و خوب باقی بمانند.

۸ـ هنگامی که مردم به روش خود تخریب گرانه عمل نمی کنند، توانایی آگاه شدن از شیوه های تفکر و نظام باورهای خود و تأثیر منفی آنها را دارند. با این آگاهی آنها ظرفییت مباحثه دربارۀ افکار غیرمنطقی و تغییر آنها را به باورهای منطقی را در می یابند و می توانند با تغییر این باورها دربارۀ وقایع خاص، احساسات نامتناسب و رفتارهای خود تخریب گرانه را تغییر دهند.

۹ـ وقتی باورهای غیرمنطقی کشف شد، می توان آنها را با روش های روشن سازی، چگونگی ترکیب جنبه­ های شناخت، عواطف و رفتارهای خنثی کرد. درمان منطقی – هیجانی، اعتقاد دارد که در واقع همۀ مشکلات جدی هیجانی انسان مستقیماً ناشی از افکار جادویی، تخیلی و از نظر تجربی فاقد اعتبار است. بر طبق نظریه درمان منطقی – هیجانی مهم نیست که چه مقدار در وراثت فرد نقص وجود داشته باشد و یا تجربیات او از ضربه های اولیه و یا بعدی زندگی چگونه باشد، علت اصلی که او اکنون واکنش بیشتری یا کمتری نسبت به محرک آزارنده نشان می دهد، این است که اکنون دارای عقاید متعصب، غیرمنطقی و تجربه نشده ای است (شیلینگ،۱۹۹۰، ترجمه آرین،۱۳۸۵).

باورهای فراشناختی مثبت ومنفی

مدل فراشناختی دو نوع باور فراشناختی را شناسایی کرده است: باورهای فراشناختی مثبت، باورهایی هستند که به فواید و سودمندی های درگیر شدن در فعالیت های شناختی خاص مانند نگرانی، نشخوار فکری[۱]، پایش تهدید[۲] و… مربوط می شوند مانند (نگرانی درباره آینده به من کمک می کند تا از خطر اجتناب کنم). باورهای فراشناختی منفی باورهایی هستند که به کنترل ناپذیری،  اهمیت و خطرناک بودن افکار و تجربه های شناختی مربوط می شوند. مثلأ اگر افکار خصمانه ای داشته باشم، ممکن است بر خلاف میل خود به آنها عمل کنم (ولز[۳]،۲۰۰۹).

باورهای فراشناختی پیش بینی کننده ی تجربه احساسات منفی، مانند اضطراب و افسردگی هستند، همچنین پژوهش ها نشان می دهند که باورهای فراشناختی مثبت و منفی ممکن است سبب تداوم نگرانی شوند (پورنامداریان و همکاران،۱۳۹۰) .

دررویکرد فراشناختی، باورهای فراشناختی، کلید و راهنمایی است که شیوه پاسخدهی افراد به افکار منفی، باورها، علائم و  هیجان ها را تحت تأثیر قرار می دهد و نیروی محرکه ای در پس الگوی تفکر مسموم (سندرم شناختی- توجهی) است که به رنج روانی و هیجانی می انجامد. نظریه فراشناختی بر این اصل استوار است که بر خلاف شباهت های بنیادی در سازوکارهای آسیب شناختی اختلال های روانشناختی مختلف، هر اختلال محتوای خاص خود را در سطوح شناختی و فراشناختی دارد (ولز،۲۰۰۹).

اختلالات روانی زمانی به وجود می آیند، که سبک تفکر و سازگاری فرد بی اختیار به تأکید و  تقویت پاسخ های هیجانی پیش می رود که بیشتر از همه ناشی از تکرار تفکر (نشخوار فکری ونگرانی) است (اسکریج [۴]،۲۰۱۰، به نقل از آهنی،۱۳۹۲).

در این رابطه شوارزوکلور[۵] (۱۹۹۸) بیان می کنند که مردم احساساتشان را به عنوان اطلاعاتی برای ارزیابی ها و قضاوت ها به کار می گیرند، بنایراین ارزیابی های منفی باعث نابسامانی روانی و نداشتن عملکرد صحیح می شود. برطبق نظریه فراشناخت در اختلال روانشناختی، فراشناخت ها مؤلفه های حساسی در پیش بینی و ایجاد علائم روانشناختی هستند (یلماز و  همکاران[۶]،۲۰۱۱، به نقل از آهنی،۱۳۹۲).

دانلود مقاله و پایان نامه

الگوهای باورهای فراشناختی

الگوی سندرم شناختی- توجهی (CAS)

رویکرد فراشناختی بر این باور است، که افراد به این دلیل در دام ناراحتی های هیجانی گرفتار می شوند که فراشناخت های آنها به الگوی خاصی از پاسخ دهی به تجربه های درونی منجر می شود که موجب تداوم هیجان منفی و  تقویت باورهای منفی می شود. این الگو نشانگان شناختی – توجهی (CAS)[7] خوانده می شود که شامل نگرانی، نشخوار فکری، توجه تثبیت شده و راهبرهای خودتنظیمی یا رفتارهای مقابله ای ناسازگارانه است (یلماز و  همکاران[۸]، ۲۰۱۴).

الگوی ولز و پاپاجیورجیو

پاپاجیورجیو[۹] و ولز (۲۰۰۴)، یک الگوی‏ فراشناخت بالینی را در مورد نشخوار ذهنی و افسردگی پیشنهاد کرده‏اند. آن‏ها معتقدند که باورهای فراشناختی مثبت در مورد نشخوار ذهنی منجر به ابقای آن می‏شود. به عبارت‏ دیگر، وقتی نشخوار ذهنی به کار می‏افتد، ابتدا فرد آن را به عنوان یک فرایند کنترل‏ناپذیر و آسیب‏زننده ارزیابی می‏کند. این امر منجر به پیامدهای بین فردی و اجتماعی شده و در نهایت‏ باعث به کار افتادن باورهای فراشناختی منفی در مورد نشخوار ذهنی به افسردگی می‏شود. دستور العمل نشخوار ذهنی در افراد افسرده، باعث افت خلق و حل مسئله در این افراد شده و دستور العمل پرت‏ کردن حواس نیز خلق و حل مسئله آن‏ها را بهبود نمی بخشد. وقتی باورهای نامعقول به سراغ ما می آیند ما دچار پیامد های بد هیجانی می شویم (مانند افسردگی،خشم،اضطراب) و این پیامد هیجانی بد، در ادراک ما اخلال ایجاد می کند و در چنین مواقعی شاهد برخی افکار ثابت، نشخوار ذهنی مستمر و وارسی های مکرر می شویم. با توجه به این مسئله می توانیم بگوییم پیامد های هیجانی منفی در صورت کنترل نشدن بر نظام فکری ما تاثیر گذاشته و باعث ایجاد پیامد های هیجانی بدتر در ما می شوند.سبک های هیجانی متفاوت، موجب می شودکه ما نشخوار ذهنی رابرای پاسخ به اضطراب وافسردگی انتخاب کنیم. ظهور نظریه های شناختی در آسیب شناسی روانی به افزایش علاقه به ویژگی های شناخت و تنظیم آن منجر گردیده است. ولز و ماتئوس نظریه ی کنش اجرایی خود نظم بخش [۱۰] اولین نظری های است که نقش فراشناخت را در سبب شناسی و تداوم اختلالات روانی مفهوم سازی کرده است.  بر اساس نظریه ی کنش اجرایی خودنظم بخش اختلالات روان شناختی وقتی تداوم می یابند که راهبردهای مقابله ای ناسازگار مثل تفکر درجاماندگی، نگرانی، نشخوارذهنی، پایش تهدید، اجتناب و سرکوبی فکر، اصلاح خودباورهای ناکارآمد را با شکست مواجه می سازد و دسترسی به اطلاعات منفی در مورد خود را افزایش می دهد. به عبارت دیگر می توان گفت بر اساس این نظریه، اختلال روانی فعالیت یک سندرم کلی شناختی توجهی است که از دانش فراشناختی فرد ناشی می شود و در موقعیت های مشکل زا فعال شده و پردازش می شود (عاشوری، ۱۳۸۸).

پایان نامه

ولز (۲۰۰۹) نخستین بار با ترکیب رویکرد طرحواره و پردازش اطلاعات، الگوی فراشناختی را بر مبنای مدل عملکرد اجرای خود تنظیمی (S-REF)[11]، برای تبیین و درمان اختلالات هیجانی معرفی کرد. ایده اصلی این نظریه باورهای معیوب در مورد شناخت است که فراشناخت را تشکیل می دهند،  چنین باورهایی به ایجاد الگویی از تفکر منجر می شوند که نگرانی، نشخوار فکری ،تثبیت تهدید و افکارغیر قابل کنترل بر آن تسلط دارد (هالجین، ویتبورن،۲۰۰۳؛ ترجمه سیدمحمدی،۱۳۹۰).

نظریه سبک های پاسخ

در نظریه سبک های پاسخ چنین استدلال شده است که سبک پاسخی نشخواری، در مقایسه با سبک پاسخی منحرف کننده حواس، با افزایش در خلق افسرده رابطه دارد. اثر پاسخ های نشخواری بر خلق غمگین و اختلال افسردگی با بهره گرفتن از مقیاس پاسخ های نشخواری هوکسما و مارو[۱۲] (۱۹۹۱) به فراوانی از سوی پژوهشگران مختلف نشان داده شده است (وونگ[۱۳]،۲۰۰۷، به نقل از آهنی،۱۳۹۲).

سبک پاسخی نشخواری، نمی تواند پیش بینی کننده مطمئنی برای طول مدت اختلال افسردگی عمده باشد. به هر حال با توجه به پیشینه قابل توجه پژوهشی، این دیدگاه که نشخوار فکری می تواند پیش بینی کننده مهمی برای علائم افسردگی و اختلال افسردگی باشد، دیدگاه نیرومند تری است (باقری نژاد و همکاران، ۱۳۸۹).

[۱]- rumination

[۲]- threat monitoring

[۳]- Velz

[۴]- Scragg

[۵]- Schwar&color

[۶]- Yilmaz et al

[۷]- cognitive attention syndrome

[۸]- Yilmaz et al

[۹]- Papa Jior Jior

[۱۰]- Self-Regulatory Executive Function Mode

[۱۱]- self-regulatory function model

[۱۲]- Hoksma & Maro

[۱۳]- Wong