منبع پایان نامه ارشد با موضوع روزنامه و افلاطون


Widget not in any sidebars

به روی بزرگواری خود نیاورده، خودمان را از تک و تا نینداختیم و بادی در آستین انداخته و گفتم: بله! آخر مملکت هم صاحبی دارد! آمال ملت باید به عمل آید.»
و دوباره «من» می‌شود و «ما» می‌شود:
«خلاصه، آنچه را از کلمات و جمله‌های غریب و عجیب در مجلس شنیده و جلوی در مجلس نتوانسته‌ بودم به خرج جمعیت بدهم،‌این جا تحویل زنمان دادیم و حتی به او هم مسأله را مشتبه نمودیم.»
این تغییرات به داستان لطمه می‌زند جمالزاده، چنان که انتظار می‌رود، هنوز در داستان نوشتن به آن پختگی لازم نرسیده است.
«فردا صبح، روزنامه‌های پایتخت، هر کدام با شرح و تفصیل، گزارشات دیروز را نوشتند و حدت و حرارت مرا حمل به بیداری حسنیات ملت کردند و مخصوصاً روزنامه حقیقت شعشعانی که جمله اول آن، از همان وقتی که حسنی غلط و غلوط برایم خواند، تا امروز در حافظه‌ام مانده است، می‌گفت: اگر چه پنبه رستنی است و آهن معدنی، ولی جعفر پنبه‌زن و کاوه آهنگر، هر دو گوهر یک کان و گل یک گلستانند. هر دو فرزند رشید ایران و مدافع استقلال و آزادی آنند.
حتی یک نفر آمده بود می‌گفت اسمش مخبر است و می‌گفت می‌خواهد مرا عن‌ ترویو بکند و یک چیزهای آب نکشیده‌ای از من می‌پرسید که به عقل جن نمی‌رسید و نمی‌دانم به چه دردش می‌خورد از آن خوشمزه‌تر، یک فرهنگی آمده بود که عکس مرا بیندازد. زنم صد تا فحش داد و در خانه را به رویش اصلاً باز نکرد و حالیش کرد که ما ایرانی‌ها را به این مفتکی‌ها هم نمی‌شود کلاهمان را پر کرد.
خلاصه اول علامت این که مرد سیاسی شده‌ام همین بود که از همان فردا، هی روزنامه بود که پشت سر روزنامه، مثل ملخی که به خرمن بیفتد، به خانه ما باریدن گرفت و دیگر لقبی نبود که به ما ندهند: پیشوای حقیقی ملت، پدر وطن و وطن‌پرستان، افلاطون زمان، ارسطوی دوران. دیگر لقبی نبود که به دم ما نبستند افسوس که زنم درست معنی این حرف‌ها را نمی‌فهمید و خود ما هم فهممان از زنمان زیادتر نبود»
باز هم خلاصه‌نویسی داستان مخبر و فرنگی در چند جمله روایت شده است جریان روزنامه‌ها دوبار روایت شده است که باز هم نشان از ناپختگی جمالزاده دارد یک بار می‌گوید:«دیگر لقبی نبود که به ما ندهند» و بلافاصله تکرار می‌کند:«دیگر لقبی نبود که به دم ما نبستند» این دو جمله، از نظر روایی کار کردی یکسان دارند و جمله دوم هیچ چیز به معنای جمله اول اضافه نمی‌کند.
«خلاصه چه درد سر بدهم»
تکرار بیش از اندازه واژه «خلاصه» به داستان بودن داستان لطمه می‌زند. احساس می‌کنیم که یک نفر مثلاً در قهوه‌خانه‌ای نشسته و دارد خاطره‌ای برای دیگری می‌گوید حال آن که نقل داستان چیزی ورای این است.
«پیش از ظهر همان روز، حاج علی به دیدنم آمد و گفت: می‌خواهم سبیل به سبیل صحبت کنیم»
دوباره متن، به داستان نزدیک می‌شود. جمله روایی است.
«قلیانی چاق کردم به دستش دادم و گفتم: حاضر شنیدن فرمایشات شما هستم.
حاج علی یکی به قلیان زد و ابروها را بالا انداخت و گفت: برادر! معلوم می‌شود ناخوشی من در توهم سرایت کرده و به قول مشهور، سر تو هم دارد بوی قرمه‌سبزی می‌گیرد. خی خوب! هزار بار چشممان روشن! نمی‌دانستم که سیاست هم مثل سفلین مسری است اگر چه همکار چشم دیدن همکار را ندارد، ولی آدم عاقل باید کله‌اش بازتر از این‌ها باشد مقصود از دردسر دادن این است که برادر! تو اگر چه دیروز، یک دفعه راه صد ساله رفتی و الان در کوچه و بازار اسمت برسد همه زبان‌هاست، ولی هر چه باشد تازه‌کار و نو به میدان آمده‌ای و ما هر چه باشد، در این راه یک پیراهن از تو بیشتر پاره کرده‌ایم بهتر آن است که دست به دست هم بدهیم و در این راه پرخطر سیاست، پشت و پناه همدیگر باشیم. البته شنیده‌اید که یک دست صدا ندارد، ان هم مخصوصاً در کارهای سیاسی که یک دسته از رندان، میدان را جولانگاه خودشان تنها نموده و چشم ندارند ببینند حریف تازه‌ای قدم در معرکه آن‌ها بگذارد. گمان کردی همین که امروز عر و عوری کردی و با وزیر و وکیل طرف شدی، دیگر نانت توی روغن است؟ خیر اخوی! خدای! همین فرداست که تگرگ افترا و بهتان، چنان به سرعت باریدن خواهد گرفت که کمترین نتیجه آن، این می‌شود که زن به خانه‌ات حرام، عرقت نجس و قتلت واجب می‌گردد.»
دو گفت و گوی خوب داریم اولی این طور شروع می‌شود: «قلیان چاق کردم به دستش دادم و گفتم» و دومی: «حاج علی پکی به قلیان زد و ابروها را بالا انداخت و گفت» این عبارات، گفت و گو را حسی می‌کنند و واقع‌نمایی آن را بالا می‌برند گفت و گوی دوم بار شخصیت پردازانه هم دارد و به نشان دادن شخصیت حاج علی که یکی از شخصیت‌های فرعی داستان است (داستان، یک شخصیت اصلی، بیشتر ندارد. که آن هم خود راوی است) کمک می‌کند ضمن این که تعلیق ساز هم هست: ما به سوی این اندیشه رهنمون می‌شویم که خطری در راه است و شخصیت اصلی، دچار مشکلاتی جدی خواهد شد هر چند که در ادامه داستان، این تعلیق نیز، مثل تعلیق قبلی(جلوی در مجلس) ناکام می‌ماند.
«حاج علی پس از این حرف‌ها، چنان پک قایمی به قلیان زد که آب از میانه سوا شد و دود از دو لوله دماغش با قوت تمام بنای بیرون جهیدن را گذاشت من اگر چه از حرف‌های او چیزی دستگیرم نشده بود و درست سر در نیاورده بودم ولی حاج علی را می‌دانستم گرگ باران خورده و بامبول باز غریب و آدم با تجربه و با تدبیری است و ضمناً بدم هم نمی‌آمد پیش زنم، خودم را همسر و همقدم او قلم دهم. این بود که مطلب را قبول کردم و بنا شد من در بازار حتی‌المقدور سعی کنم که حاج علی به وکالت برسد و حاج علی هم با من صاف و راست و در کارهای سیاسی مرا رهنما و دلیل باشد.»
جمله اول، روایت کاملاً داستانی دارد. اما بعد، دوباره خلاصه‌نویسی شده که لزوماً غیرداستانی هم نیست توصیف انگیزه شخصیت از کنار آمدن با حاج علی، کاملاً جنبه روانشناسانه دارد و باورپذیر است.
«در همان مجلس، حاج علی بعضی نصیحت‌های آب نکشیده به گوش ما خواند و به قول خودش پای ما را روی پله اول نبردبان سیاست گذاشت پس از آن که دید که دیگر قلیان، آتشش خاموش و از حین اتفاق افتاده، وقتی که بلند شده بود برود، پرسید: جلسه آتیه کی خواهد بود؟»
ادامه صحبت‌های حاج علی حذف شده است و فقط جمله آخر آن یعنی جمله «جلسه آتیه کی خواهد بود؟» نقل شده است این جمله، مقدمه‌ای هم دارد: «پس از آن که … برود» که به داستانی‌تر شدن روایت کمک می‌کند و از خشکی گفت و گوی صرف، جلوگیری می‌کند.