پایان نامه نفر از و مجازات


Widget not in any sidebars
مختار السلطنه با حیرت و شگفتی از خاصیت این دو نوع ماست پرسید. ماستفروش گفت: ماست معمولی همانست که از شیر می‌گیرند و بدون دخل وتصرف تا قبل از حکومت مختار السلطنه با هر قیمتی که دلمان می‌خواست و برای ما صرف می‌کرد به مشتری می‌فروختیم. اکنون هم در پتوی دکان از آن ماست وجود داریم که اگر مایل باشید می‌توانید ببینید والبته به قیمتی که برای ما صرف می‌کند بخرید.
اما ماست مختار السلطنه طغار دوغ است که در جلوی مغازه و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است! حالا از کدام ماست میخواهی؟ این یا آن؟! مختار السلطنه که تا آنموقع خونسردیش را حفظ کرده بود بیش از آن طاقت نیاورده بفراشان حکومتی که دورا دور شاهد صحنه و گوش بفرمان حاکم بودند امر کرد ماست فروش را جلوی مغازه‌اش بطور وارونه آویزان کردند و بند شلوارش را محکم بستند. سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پایش بستند. پس از آنکه فرمانش اجرا شد رو به ماستفروش کرد و گفت:  آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آب‌هائیکه داخل این ماست کردی خارج شود و لباسها و سر و صورت تو را آلوده کند تا دیگر آب داخل ماست نکنی…!
چون سایر لبنیات فروشها از مجازات شدید مختار السلطنه نسبت به ماستفروش موصوف مطلع گردیدند، همه از ترس “ماستها را کیسه کردند” تا آبهای اضافی خارج شود و مثل همکارشان گرفتار قهر و سخط مختار السلطنه نشوند.
مثال سوم از داستان قصه عینکم
” ننه خدا حفظش کند. هر وقت برای من و برادرم لباس میخرید ناله‌اش بلند بود. متلکی میگفت که دو برادری مثل علم یزید می‌مانید. دراز دراز، می‌خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید.”
مثل علم یزید بودن کنایه از دراز و بلندقد بودن آنها بوده است و یک نوع آیرونی محسوب می‌گردد.
مثال چهارم از داستان قصه عینکم
“مادرم شماتتم می‌کرد می‌گفت به شتر افسار گسیخته میمانی. شلخته و هردم‌بیل و هپل‌و‌هپو هستی جلو پایت را نگاه نمی‌کنی. شاید چاه جلوت بود و در آن بیفتی.”
کنایه از مهارگسستگی، بی تربیتی، بی‌نظمی، لاابالی بودن و سرخود بودن شخص است.
مثال پنجم از داستان قصه عینکم
” با آنکه چندین سال بود که شهرنشین بودیم خانه ما شکل دهاتیش را حفظ کرده بود همانطور که در بندر یکمرتبه ده دوازده نفر از صحرا می‌آمدند و با اسب و استر و الاغ بعنوان مهمانی لنگر می‌انداختند و چندین روز در خانه ما می‌ماندند، در شیراز هم این کار را تکرار می‌کردند. پدرم از بام افتاده بود ولی دست از کمرش برنمی‌داشت. با آنکه خانه و اثاث به گرو و همه بسمساری رفته بود مهمانداری ما پایان نداشت.”
این بخش از داستان شامل دو کنایه مجزا از هم است. از بام افتادن کنایه از فقیر و بی‌چیز شدن است و دست از کمر برنداشتن نیز کنایه از سخاوتمندی، بذل و بخشش است.
مثال ششم از داستان پالتو حنائیم
“عصر، وقتی بخانه می‌آمدم چهره‌ام از سرما کبود بود. مثل بیضه حلاج می‌لرزیدم. پالتو نداشتم و این دیگر قوز بالای قوز بود.”
مثل بیضه حلاج لرزیدن کنایه از ترسیدن است اما در اینجا با بیانی طنزآلود، به لرزیدن خود که ناشی از سرمای سخت و طاقت‌فرساست، اشاره دارد.
مثال هفتم از داستان شیرمحمد
“جلو قلعه در میدان ده جمع بودند. بزرگها روی سکوی در قلعه نشسته وراجی می‌کردند، گپ می‌زدند.” همچنین در بخش دیگری از داستان، راوی می‌گوید که “وکیل باشی امنیه شکل شمر تعزیه بود.” همچنین در بخش دیگر داستان، شیرمحمد به حاجی بازار می‌گوید” از خر شیطان پیاده شو و پول مرا پس بده.”
وراجی کردن کنایه از پرحرفی کردن و پرگویی است. به طوری که شاعر می‌فرماید:
شغل خوبی زیر سر کن دخل دار جان بابا را به وراجی چکار؟!
بخش دوم نیز به شکل شمر تعزیه بودن امنیه اشاره دارد که کنایه از نهایت بدشکلی و منفور بودن آن شخص است. در بخش سوم داستان نیز، از خر شیطان پیاده شدن کنایه از قصدی سوء باز ایستادن و دست از لجاج و عناد برداشتن است.
مثال هشتم از داستان ابراهیم

Share this post

Post navigation

You might be interested in...