پایان نامه ازدواج مجدد و آب و هوا


Widget not in any sidebars
“… بچه‌ها هر وقت می‌خواستند سر بسر پدر بگذارند و او را از کوره درکنند میگفتند بابا دیگر زبان کوچکتان را عمل نمی‌کنید؟!… و بابا می‌گفت عجب مردم بی‌انصافی هستید.”
این گزاره به با توجه به موضوع داستان اشاره به این دارد که پدر به بهانه عمل زبان کوچک (لوزتین) به ازدواج مجدد روی آورده است و راوی داستان از پاراگراف‌های قبلی کمک گرفته است که خواننده می‌داند منظور از عمل کردن زبان کوچک، ازدواج مجدد پدر خانواده است.
مثال هشتم از داستان گرگعلی خان
شیطان‌ترین بچه‌های شیراز بچه‌های دروازه سعدی هستند. بقدری شریر و باهوش و بیعار هستند که خدا میداند.”
در این گزاره نویسنده به موضوعی اشاره کرده است که از نظر وی بسیار آشکار و بدیهی است، به طوریکه عمده خوانندگان می دانند که بچه‌های شیراز شوخ طبع و بازیگوش هستند و این اظهار و مدعا فرض مسلم است و درستی و اعتبار آن پذیرفته شده است.
مثال نهم از داستان زنگ انشاء
“اکبرآقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می‌کند و بسبک کتیبه‌نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می‌گذاشت.”
در این گزاره نویسنده داستان به سبک کتیبه نویسان و طراحی‌های آنها روی کاغذ اشاره دارد و دانستن اینکه کتیبه‌نویسان چه اسلوب و روشی در شغل دارند را بر عهده خواننده داستان می‌گذارد.
مثال دهم از داستان شلوارهای وصله‌دار
“بهار شیراز مست کننده است. در هوا سکر و مستی خاصی پاشیده‌اند تنفس چنین هوائی حالت نیم مستی بآدم می‌بخشد بنحوی که جام دل لبریز از عشق و آرزو می‌شود و کارهای مثبت فراموش می‌گردد.”
در این جملات نویسنده به آب و هوای خوش شیراز اشاره دارد و اینکه قطعاً این جملات از طرف خوانندگان پذیرفته شده و درستی و اعتبار آنها مورد قبول است.
مثال یازدهم از داستان من بدنیا آمدم
“باری فردای آن روز هنگامکه تابوت مادربزرگ را از در سرا بیرون می‌بردند من چشم بدنیا گشودم و پا بحیات گذاشتم. پیداست طفلی که با قدمش عزرائیل بخانه بیاید چقدر نفرت زده می‌شود.”
این بخش از داستان اشاره به باورهای کهن مردمی دارد که بدنیا آمدن طفلی همزمان با وفات کس دیگر را نشانه منحوس بودن آن طفل می‌دانند! از نظر نویسنده داستان درستی این باور در نظر مردم پذیرفته شده است و تمامی خوانندگان از آن آگاهی دارند.
مثال دوازدهم از داستان ای واویلا
“حاج مراد باغدار خسیسی بود…. زیاد هم این حرفا دروغ نبود، از کلاهش از شدت چربی میشد یک پیاله روغن چراغ گرفت.”
همانطور که در متن فوق مشخص است نویسنده در این داستان ابتدا حاج مراد را معرفی می‌نماید و درباره خساست وی نیز توضیحاتی ارائه می‌دهد. دیگر اسمی از این شخصیت داستان نیست و با ضمایر مشخصی نظر “کلاهش” به وی اشاره می‌کند و می‌داند خواننده‌ای که از ابتدای داستان را مطالعه نموده است، به مرجع ضمیر اشراف دارد.
مثال سیزدهم از داستان تقویم عوضی
“چند روز پیش اتفاق عجیبی افتاد بدیدن رفیقم به بانک رفته بودم می‌دانید هرجا بوی پول بیاید مشتری زیاد دارد در اطاق رفیقم جنجالی بود، گوش تا گوش آدمهای مختلف نشسته بودند گرما همه را بتقلا واداشته بود.”
در این بخش نویسنده از زبان راوی داستان اشاره ای به این موضوع دارد که مردم همگی به دنبال کسب پول هستند و این موضوعی آشکار هست که همه می‌دانند و در واقع باید بدانند! پس با آوردن واژه “می‌دانید” این اظهار و ادعا را مسلم فرض کرده است.
مثال چهاردهم از داستان سه یار دبستانی