نظریه‌های انسان‌گرایی و گشودگی نسبت به تجربه


Widget not in any sidebars
7ـ خود خلاق : بر خلاف فروید که رفتار را نتیجه‌ی نیرو های ناهشیار مبهم می‌دانست و یا بر خلاف یونگ که می‌گفت: تجارب اولیه‌ی زندگی کنترل کننده و تعیین کننده چگونگی رفتار ما هستد، آدلر خاطر نشان کرده است که ما قادر هستیم هشیارانه اعمال و اهداف مان را انتخاب کنیم. آدلر چنین توانایی انتخابی را خود خلاق نامید که هشیارانه بوده و در هسته‌(مرکز) شخصیت قرار دارد(راس، 1992).
8ـ ترتیب تولد : آدلر اولین روان شناسی بود که به اهمیت ترتیب تولد بر روی شکل‌گیری شخصیت تأکید نمود. به اعتقاد وی کودکان اول با کودکان میانه و کودکان میانه با کودکان آخر تفاوت دارند. او معتقد بود کودکان اول توجه زیادی از والدین دریافت می‌کنند و لذا به سمت کودکان وابسته گرایش دارند. وقتی کودک دوم متولد می‌شود کودکان اول احساس می‌کنند فردی دیگر در کسب توجه والدین با آنان شریک شده است بنابراین کودکان اول احساس حقارت بیشتری را تجربه می‌کنند. او اعتقاد دارد که در بین آنها کودکان نوروتیک و دارای مشکل بیشتر یافت می‌شوند. کودکان میانه که بعد از کودکان اول قرار می‌گیرند وضعیت بهتری دارند، این کودکان تلاش بیشتری برای برتری دارند و در مقایسه با کودکان اول به رقابت بیشتری می‌پردازند و احتمالاً از استقلال بیشتری برخوردارند. کودکان آخر نیز مانند کودکان اول به وابسته بودن گرایش بیشتری دارند زیرا از سوی همه اعضای خانواده مورد توجه قرار می‌گیرند و وابسته بار می‌آیند. پژوهش‌هایی که در ارتباط با ترتیب تولد و ویژگی‌های شخصیتی به عمل در آمده است در همه موارد نظر آدلر را مورد حمایت قرار ندادند(دارابی، 1384).
3ـ2ـ2 دیدگاه های رفتاری :
مکتب رفتارگرایی بر اساس مفاهیم یادگیری بنا شده است و بانیان اصلی آن فیزیولوژیست معروف روسی ایوان پاولف و روان‌شناس آمریکایی جان.بی.واتسون بوده‌اند. البته افراد دیگری نیز مانند وی.ام.بکتریف ، ادوارد ثرندایک، کلارک هال ، ادوارد تولمن و بالأخره بی.اف.اسکینر در پایه‌گذاری این مکتب سهم به سزایی داشته‌اند(شاملو، 1382).
ـ نظریه واتسون: ایوان پاولف، فیزیولوژیست بزرگ روسی در سال‌های بین 1906 تا 1927 میلادی به اکتشاف بسیار ارزنده‌ای در زمینه انعکاس‌های شرطی دست یافت از آن جمله می‌توان از کشف نوعی یادگیری نام برد که یادگیری شرطی کلاسیک نامیده می‌شود(شاملو، 1382). عده‌ای از روان‌شناسان آمریکایی جریان شرطی‌شدن کلاسیک را اساس تدوین یک مکتب روان‌شناسی علمی، عینی و آزمایشگاهی قرار دارند. رهبر و پیشرو این روان شناسان جان.بی. واتسون بود که در فاصله‌ی سال‌های 1916 تا 1925 رهبری این نهضت را عهده دار شد. اعتقاد او بر این بود که روان‌شناسی باید از قلمرو نظریات و روش‌های ذهنی، درون‌نگری و عقاید خصوصی بیرون بیاید و ضمن تعریف دقیق پدیده‌هایی که با آن سروکار دارد از نظریات و روش‌های علوم طبیعی برای بررسی این پدیده‌ها استفاده کند. به همین دلیل واتسون در اولین قدم روان‌شناسی را علم تحقیق در رفتار تعریف کرد. او مکتب خود را بیهوریسم نام نهاد که در فارسی به مکتب رفتار گرایی معروف شده است(شاملو، 1382).
به طور خلاصه می‌توان گفت، واتسون ادعا کرد که کل رفتار یا شخصیت انسان از یادگیری است. واتسون همانند بسیاری از رفتارگرایان آن زمان معتقد بود که نوزاد به صورت یک لوح سفید یا صفحه‌ی خالی در انتظار نوشته شدن چیزی بر روی آن از طریق تجربه‌های یادگیری است(هافمن و همکاران، 1997).
ـ نظریه یادگیری عاملی اسکینر: بی.اف.اسکینر یکی از بزرگ‌ترین رفتارگرایان معاصر است که به زعم بسیاری از روان‌شناسان به طرز تفکر علمی و غیر علمی درباره موجودات زنده و به خصوص انسان تأثیرات عمیق و وسیعی گذاشته است. او در سال 1904 در آمریکا به دنیا آمد، پس از سالیان دراز تحصیل و تحقیق در رشته روان‌شناسی و به ویژه رفتار شناسی به این نتیجه رسید که رفتارهای انسان عمدتاً بر اساس یادگیری به وجود می‌آیند و بر اثر یادگیری هم تغییر می‌کنند. یعنی آنچه را که ما روان می‌نامیم و اسکینر رفتار بشر می‌خواند، أعم از دانش، بینش، زبان، مهارت‌ها، ارزش‌ها، خصوصیات شخصیت و همچنین خود شخصیت همگی از طریق آموختن شکل می‌گیرند و تکامل می‌یابند. بنابراین شناخت یا کشف قوانین یادگیری، کلید شناخت رفتار انسان است. با شناخت این قوانین می‌توان رفتار انسان را توصیف، توجیه، پیش‌بینی و کنترل کرد و حتی آنرا تغییر داد. اسکینر بر اساس کشفیات و نظریات پاولف، واتسون و ثورندایک به این نتیجه رسید که تقریباً تمام رفتارهای انسان تحت تسلط و نفوذ عوامل تقویت کننده‌ی محیط به وجود می‌آیند یا تغییر می‌پذیرند(شاملو، 1382). بنابراین به نظر اسکینر، مطالعه شخصیت شامل کشف طرح منحصر به فرد روابط بین رفتار یک جاندار و پی‌آمدهای تقویت کننده‌ی آن است. به این ترتیب او با مطالعه ویژگی‌های روح فرض شده‌ی درونی(شخصیت) که به نظر می‌رسد رفتار فرد را بر می‌انگیزد مخالف است(هجل و زیگلر، 2000). اسکینر می‌گوید اگر شما کمرو هستید و از نزدیک شدن به دیگران واهمه دارید، به این علت است که شما در نتیجه‌ی تعامل‌های پیشین با اعضای خانواده، دوستان، معلمان و دیگران یاد گرفته‌اید که به این طریق رفتار کنید. شخصیت دقیقاً یک پدیده‌ی بیرونی و قابل مشاهده است که ریشه‌های زیستی یا درونی آن کم یا هیچ است(هافمن و همکاران، 1997).
4ـ2ـ2 دیدگاه انسان گرایی:
نظریه انسان‌گرایی در دهه‌ی 1950 تا اندازه‌ای به عنوان واکنشی علیه نظریه‌های رفتارگرایی و روانکاوی نمایان شد. اتهامی که به این نظریه‌ها وارد شده این است که آن‌ها انسانیت‌زدایی کرده‌اند(ویتن، 2002). نظریه‌های انسان‌گرایی، شخصیت را از درون به بیرون مطالعه و بر تجربه‌های درونی احساس‌ها و افکار و ارزش بنیادی موجود انسانی تأکید می‌کنند. از دیدگاه انسان‌گرایی افراد اساساً خوب هستند(یا حدأقل خنثی) و سایق مثبتی به سوی خودشکوفایی دارند(هافمن و همکاران، 1997).
5ـ2ـ2 نظریه کارل راجرز:
راجرز ساختار شخصیت را فقط بر حسب یک سازه که آن را «خود» نامید و این روزها به خودپنداره بیشتر معروف است در نظر گرفت. خودپنداره مجموعه‌ای از عقاید درباره‌ی ماهیت، ویژگی‌های منحصر به فرد و رفتار معمول شخص است. خودپنداره شما تصویر ذهنی شما از خودتان است، یعنی مجموعه‌ای از ادراک خویشتن است. برای مثال خودپنداره می‌تواند عقایدی از این قبیل باشد «من آدم آسان‌گیری هستم»، «من خجالتی و موذی‌ام»، «من خوشگلم»، یا «من سخت کوشم». به عقیده راجرز آدم‌ها از خودپنداره‌شان آگاهند و خودپنداره در ناهشیار آن‌ها پنهان شده است(ویتن، 2002). راجرز برای هماهنگی بین خودپنداره و تجربه‌های واقعی زندگی شخص اهمیت زیادی قائل بود. او اعتقاد داشت که سلامت روانی ضعیف و ناسازگاری ناشی از ناهمخوانی و ناهماهنگی بین خودپنداره و تجربه‌های زندگی واقعی است(هافمن و همکاران، 1997).
6ـ2ـ2 نظریه صفات :
برخی از روان‌شناسان به این نتیجه رسیده‌اند که پژوهش‌های جدید شخصیت عمدتاً می‌بایست بر پایه‌ی صفت قرار داشته باشند. در دهه‌ی 1960 والتر میشل باعث مجادله‌‌ای در روان‌شناسی شد که درباره‌ی تأثیر نسبی متغیرهای شخصی پایدار مثل صفات، نیازها و همچنین تأثیر متغیرهای مربوط به موقعیت بر رفتار بود و این جر و بحث تا پایان دهه‌ی 1980 ادامه یافت و اغلب روان‌شناسان شخصیت با پذیرش رویکرد تعاملی به این نتیجه رسیدند که برای تبیین کاملی از ماهیت انسان، صفات شخصی ناپایدار، جنبه‌های متغیر موقعیت و تعامل بین آنها را باید در نظر داشت(شولتز و شولتز، 1994).
ـ نظریه‌ صفت آلپورت‌: آلپورت اعتقاد داشت که بهترین شیوه برای درک شخصیت، بررسی یک فرد و سپس مرتب کردن صفت‌های شخصیت منحصر به فرد او در یک سلسله مراتب به گونه‌ای است که صفت‌های مهم و فراگیر در بالا و صفت‌های دارای اهمیت کمتر در پایین سلسله مراتب قرار گیرند. بدین ترتیب صفت‌ها در سه گروه قرار می‌گیرند: اصلی، مرکزی و ثانوی. در بالاترین سلسله مراتب آلپورت، صفت‌های اصلی قرار دارند. آلپورت معتقد بود که برخی صفت‌های شخصیتی نادر افراد، پیرامون یک یا دو ویژگی بنیادین (اصلی) گرد می‌آیند و این صفت‌ها تمام یا تقریباً تمام جنبه‌های زندگی آنها را تحت تأثیر قرار می‌دهند. بر خلاف تعداد اندکی از افراد که صفت‌های اصلی را نشان می‌دهند، آلپورت بر این باور بود که هر فردی دارای صفت‌های مرکزی است، گرایش‌های رفتاری ویژه‌ای که تا اندازه زیادی شاخص فرد محسوب می‌شوند. هرگاه شما از برخی از دوستانتان بخواهید که پنج واژه یا بیشتر را که شخصیت شما را توصیف می‌کند، بنویسند (برای مثال خونگرم، باهوش، جاه‌طلب و…) این واژه‌ها صفت‌های مرکزی شما خواهند بود. بر اساس نظریه آلپورت هر یک از ما صفت‌های مرکزی متعددی داریم که به سادگی توسط دیگران شناسایی می‌شوند. در الگوی آلپورت به غیر از موارد یاد شده صفت‌های دیگری نیز وجود دارند که صفت‌های ثانوی نامیده می‌شوند. صفت‌های ثانوی نسبت به صفت‌های اصلی یا مرکزی از پایداری و کلیت کمتری برخوردارند. علاقه به گردش در هوای آزاد و لذت بردن از فیلم‌های خارجی از جمله موارد صفت‌های ثانویه هستند(هافمن و همکاران، 1997).
7ـ2ـ2 نظریه ریموند کتل :
کتل روش‌های تحلیل چند متغیری و تحلیل عاملی را در مطالعه شخصیت ارائه نمود. این روش‌ها، روش‌های آماری است که به طور هم زمان روابط بین چندین متغیر و عامل را بررسی می‌کند. کتل با بررسی عینی سوابق زندگی فرد و با استفاده از مصاحبه شخصی و اطلاعات پرسش‌نامه‌ای، صفات گوناگونی را شرح داد که نمایانگر واحدهای اساسی شخصیت هستند. صفات هم زمینه زیستی دارند و هم تحت تأثیر محیط و یادگیری هستند. صفات زیستی عبارتند از : جنس، اجتماعی بودن، پرخاشگری و محافظت از والدین. صفات آموخته شده محیطی شامل عقاید فرهنگی نظیر کار، مذهب، صمیمیت، عشق‌ورزی و هویت است(کاپلان و سادوک، 2003). کتل صفت را یک “ساختار روانی” می‌داند که از مشاهده‌ی رفتار خاص انسان استنباط می‌شود و مسئول نظم و تداوم این رفتار است. محور اصلی نظریه‌ی او تمایزی است که بین دو نوع صفات قایل می‌شود. صفات صوری هستند به صورت عوامل و پدیده‌های زیربنایی شخصیت فعالیت می‌کنند و از صفات صوری می‌توان به آنها پی‌برد. صفات عمقی را تنها با روش تحلیل عوامل می‌توان شناخت. کتل به صفات عمقی اهمیت بیشتری می‌دهد، زیرا آنها را اساس و اصل ساختمان شخصیت می‌داند. او معتقد است که صفات صوری در اثر ارتباط صفات عمقی با یکدیگر حاصل می‌شوند و نسبت به صفات عمقی پدیده‌های بی ثبات‌تری هستند. هر صفت عمقی مشخص و واحد، ممکن است محصول عوامل ارثی یا محیطی، یا پیوند آنها باشد در حالی که صفات صوری نتیجه‌ی درآمیختن این عوامل هستند. کتل صفات عمقی را به دو دسته تقسیم می‌کند: یکی آنها که عوامل ارثی یا ساختمان جسمی را شامل می‌شود و صفات بدنی نام دارد و دیگری آنهایی که ناشی از عوامل محیطی هستند و به آنها صفات شکل گرفته از محیط می‌گویند. صفات را بر این اساس که خود را به چه صورتی نشان می‌دهند نیز می توان به چند دسته تقسیم کرد. به صفاتی که فرد را به سوی هدفی به حرکت در می‌آورند، صفات پویا می‌گویند. به صفاتی که استعداد، قابلیت و توانای فرد را برای رسیدن به هدفی نشان می‌دهند، صفات توانشی گفته می‌شود و بالأخره صفاتی که مربوط به ساختمان جسمانی می‌شوند و خصوصیاتی مانند انرژی، واکنش عاطفی یا سرعت عکس العمل را نشان می‌دهند، صفات خلقی نام دارند(شاملو، 1382).
8ـ2ـ2 نظریه هانس آیزنک :
به عقیده آیزنک “شخصیت به مقدار زیاد توسط ژن‌های فرد تعیین می‌شود”. در نظریه آیزنک این که چگونه وراثت به شخصیت مرتبط می‌شود، تا اندازه‌ای از طریق شرطی‌سازی است. آیزنک می‌گوید: برخی افراد را راحت‌تر از دیگران می‌توان شرطی کرد و این به علت تفاوت‌های موجود در عملکرد فیزیولوزیکی آنهاست. این تنوع در قابلیت شرطی‌شدن بر صفات شخصیتی که افراد از طریق فرایندهای شرطی‌سازی کسب می‌کنند، تأثیر می‌گذارد(ویتن، 2002). از سوی دیگر، آیزنک دریافت که اکثر شخصیت‌ها را می‌توان بر حسب دو بعد درون‌گرایی ـ برون‌گرایی و استواری ـ نااستواری توصیف کرد. آیزنک از همان زمان بعد سومی را نیز به نام بهنجاری ـ روان پریشی‌گرایی پیشنهاد کرده بود که به اعتقاد وی با دو بعد اول در تعامل است. شخصیتی که نمره‌ی بالایی در روان پریشی‌گرایی می‌گیرد رفتاری خصمانه، خود متمرکز بین و ضد اجتماعی دارد و به طور کلی از نظر دیگران عجیب و غریب تلقی می‌شود(هافمن و همکاران، 1997).
9ـ2ـ2 مدل پنج عاملی صفات شخصیت :
پل کوستا و رابرت مک کری(1995ـ1992ـ1985) نیز از تحلیل عاملی برای دستیابی به نظریه صفت جدید ـ نظریه پنج عاملی ـ استفاده کردند(هافمن و همکاران، 1997). آنها معتقدند که اغلب جنبه‌های شخصیت از پنج صفت عمده ناشی شده‌اند: روان رنجور‌خویی، برون‌گرایی، گشودگی به تجربه، خوشایندی(مطبوع بودن) و وظیفه شناسی(ویتن، 2002).
این پنج بعد عمده‌ی شخصیت که اغلب پنج عامل عمده نامیده می‌شوند در زیر توصیف شده‌اند:
گشودگی نسبت به تجربه: افرادی که در این عامل در سطح بالایی قرار می‌گیرند خیال پرداز، کنجکاو و گشوده نسبت به افکار تازه و علاقه‌مند به امور فرهنگی هستند. در مقابل افرادی که نمره‌های پایین کسب می‌کنند نسبت‌گرا، واقع بین، دارای علایق محدود و غیر‌هنرمندانه هستند.