منبع پایان نامه ارشد با موضوع یکی بود و یکی نبود و ناکامی

«یادم است خودم تنها هی روضه می‌خواندم و گریه می‌کردم و برای شفای دختر حاجی دعا می‌کردم آن روز همانطور گذشت و از حلق من نه یک قطره آب فرورفت، نه یک ارزن نان، شب که رسید، وضویی گرفتم و نمازی خواندم، ولی دیدم خیر، ثمری ندارد و عنقریب است که دیوانه خواهم شد.
Widget not in any sidebars

بند رخت شوری را که یک سرش به درخت توت کله خشکی که در کنار خانه بود، بسته بود و سر دیگرش به میخ طویله در دیوار، باز کردم و به یک شاخه دخت توت بسته و سر دیگرش را هم خفت و گره کردم و انا للاهی گفته و می‌خواستم که به گردنم بیندازم و از این دار مصیبت خلاص شوم که صدای در خانه بلند شد»
راوی تصمیم به خودکشی می‌گیرد. اما این مسأله چنان روایت شده که باورکردن آن سخت است. خواننده انتظار دارد که راوی حداقل قدری با خود کلنجار برود، بعد طناب را به گردن بیندازد. بنا به تعبیری این مسأله نمی‌توانست اتفاق بیفتد و در عالم واقع، خودکشی این گونه اتفاق نمی‌افتد.
گفتیم که بنا به نظر ارسطو، هنر تقلیدی از واقعیت است ارسطو در فصل نهم کتاب فن شعر خود می‌گوید:«شکی نیست که اثر شاعر (و نویسنده) از آن چیزی که اتفاق افتاده است. بحث نمی‌کند، بلکه از آن چیزی سخن می‌گوید که وقوع آن بر حسب ضرورت یا حقیقت نمایی (واقع‌نمایی) امکان دارد. یعین فرق شاعر و مورخ… این است که مورخ از آن چه اتفاقی افتاده است بحث می‌کند و شاعر از آنچه می‌توانست اتفاق بیفتد.»18
از محاسن زاویه دید اول شخص سخن گفتیم، اما این زاویه دید، معایبی هم دارد در مواردی از تعلیق داستان می‌کاهد اگر این داستان با زاویه دید دانای کل نوشته شده بود، در این لحظه خواننده امکان مرگ ملا قربانعلی را می‌داد، اما با توجه به این که ملاقربانعلی، خود، راوی داستان است، پس ضرورتاً باید زنده باشد، این است که صحنه خودکشی، هیجان لازم را ایجاد نمی‌کند. این عیب، مخصوصاً‌ در داستان های پلیسی و حادثه‌ای که شخصیت اصلی‌، مدام در معرض خطر مرگ است، نمود بیشتری پیدا می‌کند.
تعلیقی در داستان ایجاد شده است؛ صدای در خانه بلند شده است خود به خود حدس می‌زنیم که حاجی بزاز پشت در است و این حدسمان تأیید می‌شود این هم از شگردهای روایت داستان است که مؤلف، اجازه می‌دهد که خواننده درباره نحوه ادامه یافتن داستان،‌ حدس‌های کوچکی بزند. تأیید این حدس‌ها به خواننده لذت می‌بخشد البته اگر خواننده بتواند پایان داستان را حدس بزند، دیگر دلیلی برای ادامه دادن مطالعه ندارد و داستان را کنار می‌گذاردو
هر چند در این داستان،‌ انتهای داستان (یعنی به زندان افتادن راوی) لو داده شده است، اما از چگونگی آن و سرانجام عشق او چیزی گفته نشده و این دو (که با یکدیگر پیوند یافته‌اند) بار تعلیق داستان را به دوش می‌کشند.
کنش رو به اوج داستان شتاب می‌گیرد:
«من صدا در نیاوردم، ولی دفعتاً صدای حاجی بزاز به گوشم رسید که می‌گفت: آقا ملاقربانعلی! آقا قربانعلی!
بی‌محابا به طرف در جسته و در را باز کردم که کاش باز نکرده بودم معلوم شد روزگار جفاکار، آن گل نوشکفته را از شاخ زندگانی بریده و حاجی آمده بود که از من خواهش کنم بروم سر نعش دختر ناکامش که در همان نزدیکی، در شبستان مسجدی گذاشته بودند که صبح به کفن و دفنش بپردازند، قرآن بخوانم.
خواستم بگویم که سواد ندارم ولی صدایم از گلویم در نیامد و حاجی سکوت مرا حمل به قبول نمود و رفت و باز من ماندم و تنهایی….»
گفت و گوی حاجی و ملاقربانعلی به صورت خلاصه و البته غیرمستقیم روایت شده است. این مسأله به ایجاز داستان کمک می‌کند و کارکرد مثبتی دارد.
چنان که انتظار می‌رود، باز حدیث نفس داریم:
«مهتاب غریبی بود و نسیم خوشی که می‌وزید، طنابی را که به درخت توت آویزان بود، یواش یواش از این طرف به آن طرف می‌برد و سایه‌اش هم افتاده بود به خاک و به نظر من مثل پاندول ساعتی آمد و که ساعت‌های زندگانی و مرگ را بشمارد.
یکدفعه به خیال آن شب مهتابی افتادم که اول بار صورت دختر حاجی را دیده بودم و باز آن درخت گل و آن گیسوی پریشان به خاطرم آمد و آه از نهادم برآمد و گفتم هر طور هست باز یک بار آن صورت هزار بار از ماه بهتر را ببینم»
حدیث نفس، این بار، خلاصه است و این نکته حائز اهمیتی است قبلاً به اندازه کافی،‌ حدیف نفس داشته‌ایم و اگر این بار، طولانی‌تر از این می‌شد، داستان ملال‌انگیز می‌شد. همین نکات به ظاهر ساده، این داستان را بهترین داستان مجموعه یکی بود و یکی نبود می‌کنند. نکاتی که در داستان‌های دیگر، چندان رعایت نشده‌اند.
تداعی شدن پاندول ساعت عمر، با دیدن طناب، از نظر روان‌شناسی قابل ملاحظه و تحسین‌برانگیز است. شب مهتابی هم راوی را به یاد آن شب مهتابی که از سوراخ ناودان، دختر حاجی را دیده بود، می‌اندازد و در کل این قسمت یکی از قسمت‌های درخشان داستان است.
داستان کم کم به انتها نزدیک می‌شود سیر روایت داستان تا به حال چنان بوده که پایان آن یک پایان منطقی است، نه پایانی که به زور به آن تحمیل شده باشد. هیجان خواننده نیز برای یافتن پاسخ این سؤال ملاقربانعلی چرا به زندان افتاده، بیشتر می‌شود تا به حال خواننده فهمیده که عشق ملاقربانعلی به ناکامی منجر شده است و البته این مسأله،‌ چندان دور از انتظار نبود.
در ادامه داستان،‌ کنش‌های مادی و جسمانی با کنش‌های غیرمادی تلفیق می‌شوند و روایت شکل متعالی‌تری به خود می‌گیرد: