منبع پایان نامه ارشد با موضوع ناخودآگاه و رحمت الهی


Widget not in any sidebars
در دنباله داستان، شخصت اصلی در تقابل با همسرش است:
«عیالم(با فاطمه زهرا محشور شود که زن بی‌مثالی بود) که حالتم را دید گفت: سردیت شده و زود یک آب گرم ونباتی برایم آورد، ولی خیر، حالم خوب نمی‌شد و نمی‌دانم چطور بود که دایم فکر و خیالم می‌رفته به خانه حاجی و درخت گل و آن گیسوهای باز»
در مورد زن راوی، جمله « با فاطمه زهرا محشور شود» می‌رساند که وی مرده است اما غیر از این مسأله دعای « با فاطمه زهرا محشور شود که زن بی‌مثالی بود» بارها به صورت‌های مختلف مثل: خداوند با خیرالنسا محشور کند که زن بی‌بدلی بود، با صدیقه طاهره محشور شود که پاکدامن‌ترین زن‌ها بود، با بتول عذرا محشور شود که زن بی‌ مثل و مانندی بود و خامس‌ آل عبا شفیعش شود که زن نبود، جواهر بود، تکرار شده است، می‌تواند روان‌شناسانه تحلیل شود. راوی هر گاه از زنش صحبت کرده است، او را ستوده است. این مسأله می‌تواند به عذاب وجدان ضمیر ناخودآگاه راوی تعبیر شود راوی بخاطر عاشق دختر حاجی شدن، یعنی به نوعی خیانت به همسرش، دچار عذاب وجدان است و با ستودن زنش به نوعی در پی عذرخواهی است. در دنباله داستان خواهیم دید که راوی عشق خود را مسبب بیماری و مرگ زنش می‌داند.
وجه دیگر این مسأله را می‌توان به نفرت ناخودآگاه راوی از زنش تعبیر کرد. نفرتی که راوی از قبولش سرباز می‌زند و با ستایش از زنش، قصد سرکوب کردن آن را دارد. روابط راوی و زنش، چنان که در داستان آمده است،‌ فاقد هر گونه عشق و به شدت دچار روزمرگی است. این مسأله در تقابل با عشق آتشین و البته پرماجرای راوی به دختر حاجی قرار می‌گیرد.
البته مراد نگارنده این نیت که جمالزاده به معنای تلویحی روان‌شناسانه این جملات،‌ آگاهی داشته است. عدم آگاهی نویسنده به معانی تلویحی اندش، ارزش‌ آن‌ها را از بین نمی‌برد. نویسنده نیز یک انسان و بنابراین دارای ناخودآگاه است و می‌توان استدلال کرد که بسیاری از مطالب ممکن است از ناخودآگاه نویسنده وارد ناخودآگاه شخصیت‌های داستان شده باشد و خود را به صورت کنش‌های مادی و جسمانی بروز دهد.
«می‌دانستم که این‌ها همه وسوسه شیطان لعین است که می‌خواهد خیال ذاکر حسین را مشوب نموده و شیعیان علی را در این شب جمعه که شب رحمت الهی است، از ذکر فرزند شهیدش محروم دارد ولی هر چه لعن خدا بود به شیطان فرستادم و چاره‌ای نشد که نشد.
از زنم (خداوند با خیرالنسا محشور کند که زن بی‌بدلی بود) پرسیدم: زن حاجی بزاز را می‌شناسی؟
گفت: دو سه ماه پیش که خبر مرگ برادر حاجی از کربلا آمده بود، حاجی مراسم فاتحه‌ای داشت و من هم محض حق همسایگی رفت سر سلامتی گفته باشم. آن روز اول بار بود که زن حاجی را دیدم و بعد از آن هم یک بار در حمام دیدم.
گفتم: دختر حاجی را چطور؟
زنم تعجبی کرده و گفت: تو امشب اصول دین از من می‌پرسی این چیزها به توچه؟ تو را کجایت می‌برند که من زن حاجی و دختر حاجی را می‌شناسم یا نه مردیکه روضه‌هایش را زمین گذاشته و آمده کنج خانه افتاده سر مرا بخورد….
گفتم: ضعیفه! تو خودت بهتر از من می‌دانی که حاجی مرا محض شفای دخترش پنج ماه هفتگی وعده گرفته می‌خواستم ببینم دخترش چند ساله است تا به آن مناسبت یک روضه صغری یا سکنیه یا شهربانو یا عروسی قاسم بخوانم.
زنم گفت: همان عروسی قاسم بهتر است. چون دختره که حالا شانزده سالش باید شده باشد و ماشاءالله ماشاءالله مثل یک ماهی است که در خانه حاجی درآمده باشد.
گفتم: ماه است یا ستاره کوره به من دخلی ندارد… .
و دوباره درخت گل و موهای پریشان در خاطرم مجسم شد و یک آن دردناکی از ته دل،‌ بی‌خود و بی‌رخصت کشیده شد. زنم هم (خدا رحمتش کند که سرتا پا عصمت و عفت بود) حالت مرا که دید، کمی قرقر کرد و نمازی تر و چسب چسباند و نان و پنیر و انگوری هم داشتیم، خورد و با ورد شجاً قریناً قریناً قریناً دم مارو نیش عقرب را بسته و دعایی خواند و فوتی به اطراف دمید و خوابید»
گفت و گوی ارائه شده یک گفت و گوی خوب داستانی است. گفت و گویی که در آن، شخصیت‌ها متناسب با خلق و خویشان صحبت می‌کنند و از اغراق‌های معمول در گفت و گوهای داستان‌های جمالزاده نشانی در آن دید ه نمی‌شود. در داستان‌های جمالزاده خیلی از گفت و گوها فاقد کارکرد روایی هستند وصرفاً بخاطر خود گفت و گو آورده شده‌اند و انسجام قصه را از بین می‌برند.
براهنی می‌گوید:«در قصه‌های جمالزاده آن انسجامی را که از قصه راستین می‌خواهیم،‌نمی‌یابیم. جمالزاده گاهی توصیف را بخاطر خود شخصیت، حادثه و جدال را بخاطر خود آن‌ها و نثر را بخاطر خود نثر می‌خواهد. موقعی که وصف کسی یا چیزی را می‌کند، با زبانی اغراق شده و پر از اصطلاحات و تعبیرات متوالی و بی‌ حد و حساب از کاهی کوهی می‌سازد.»14
این گفته براهنی در مورد بسیاری از داستان‌های جمالزاده صادق است اما چنان که دیدیم این داستان تاکنون عاری از این عیوب بوده است. گفت و گوهای فوق کارکرد روایی دارند و ضمن اطلاع دادن به خواننده به صورت مستقیم و بی‌واسطه، حاوی ارزش شخصیت پردازانه هم هستند، همچنین روی شغل راوی، که روضه‌خوانی است، هم تأکید می‌کند.
در ادامه،‌ راوی به توصیف حالات درونی خود می‌پردازد:
«من خوابم نمی‌برد و دلم هی جوش می‌زد. شب مهتابی بود. روی پشت بام دو تا گربه از همان عصر بنای معو معو را گذاشته و ول کن معامله نبودند. زنم ( با صدیقه طاهره محشور شود که پاکدامن‌ترین زن‌ها بود) همان‌طور که خوابیده بود و بدون آن که چشم باز کند،‌ لند لندی کرد و گفت: باز بهار آمد و این گربه‌ها به مرمر افتادند.