منبع پایان نامه ارشد با موضوع مطالعات دین و مسلمان بودن

در این ساختار کنشی که بین الف و ب صورت می‌گیرد، به کنش بین ب و پ منجر می‌شود و …7
در داستان درد دل ملا قربانعلی، در ابتدای داستان ملاقربانعلی در زندان است، بعد داستانی روایت می‌شود که در انتها با به زندان افتادن ملاقربانعلی به پایان می‌رسد. یعنی داستان سیری را بره‌وار طی می‌کند.
Widget not in any sidebars

راوی داستان، خود ملاقربانعلی است. «راوی کسی است که داستانی را نقل می‌کند. این واژه از کلمه لاتین narratus، به معنای (اعلام شده) منشأ می‌گیرد.»8 داستان روایت شده می‌تواند توسط خود راوی یا توسط شخص دیگری آفریده شده باشد.
داستان چنین آغاز می‌شود:
:اسم داعی؟ الاحقر قربانعلی. شغل و کارم؟ سرم را بخورد ذاکر سید الشهداء چند سالم است؟ خدا خودش می‌داند اگر می‌شد برگردم به (سه ده ) اصفهان که مولد اصلیم است، مرحوم و اله خدا غریق رحمتش فرماید! با خط خودش در پشت جلد (زادالعماد) تاریخ به دنیا آمدنم را با روز و ساعت و دقیقه نوشته بود اما این را هم یقین برادر ناخلفم تا به حال ده بار فروخته و صرف الواطی و لودگیش نموده است. خدایا تو خودت حکم ظالم را بنما! اما روی هم رفته باید حالا پنجاه سال داشته باشم.»
نویسنده، در همین چند خط آغاز داستان اطلاعاتی در مورد شخصیت اصلی به ما می‌دهد. اسمش قربانعلی است. ذاکر سیدالشهداء است . حدود پنجاه سال دارد. متولد سه ده اصفهان است. برادر ناخلفی دارد . پدرش اهل مطالعات دینی بوده است (کتاب زادالعماد را در خانه داشته است.) در ضمن شخصیت اصلی آدمی مذهبی است. (خدا خودش می‌داند. خدایا تو خودت حکم ظالم را بنما).
هر چند این قسمت داستان نقشی در پیشبرد طرح داستان ایفا نمی‌کند، اما به هر حال جزئی از روایت داستان است. «اطلاع دادن به خواننده…. اغلب، بخش مهمی از روایت است. روایت‌ها مجبور نیستند همواره، کنش مادی و جسمانی داشته باشند»9
در ادامه داستان، شخصیت اصلی به درد دل با مخاطبش می‌پردازد و به نوعی برای روایت داستان مقدمه‌چینی می‌کند:
«آخ که چطور عمر می‌گذرد! والله از اسب عربی تیزتر می‌رود . ریش سفیدم را نبین خدا روی دنیا را سیاه کند که غم و غصه و سیاهی چشم را هم سفید می‌کند… های های! که چطور مردم توفیر می‌کنند! یک روزی بود مردم مسلمان بودند از خدا می‌ترسیدند امروز کفر عالم را گرفته مردها ریش خداداد را می‌تراشند و خودشان را مثل زن‌ها می‌سازند و زن‌ها هم سبیل می‌گذارند که شکل مردها شوند. خوب دیگر، این زن سبیل داری که در آخرالزمان از بالای بام‌ هاون به سر حضرت حجت (ع) می‌زند، یا یکی از همین مردهای بی‌ریش سبیل چخماقی خواهد بود، یا یکی از این سلیطه‌های سبیل‌دار که خدا تخمشان را از روی زمین براندازد که خاکه زغال رامنی شاه سی‌و پنج شاهی هم کسی یاد ندارد. مردیکه کاسب با چهار سه عیال و اولاد با ماهی پانزده هزار، دو تومان پادشاهی می‌کرد… خدا خودت رحمی به بندگانت بکن!
واخ که این زنجیر گردن خشک شده‌ام را شکست. خدایا تا کی باید در این زندان بمانم؟ آخر بکشم و راحتم کن! اما بنده ناشکر بنده خدا نیست. خدیا الحمدالله صد هزار مرتبه الحمدلله به داده‌ات شکر، به نداده‌ات شکر!…»
در این چند سطر، نویسنده اطلاعاتی از شخصیت اصلی داستان می‌دهد. در واقع این بخش، بار شخصیت‌پردازانه بسیاری دارد. تنها اشاره به زنجیر و زندان، دادن اطلاعات غیر شخصیت پردازانه است که مکان وقوع این بخش از داستان را مشخص می‌کند. باید اشاره کرد که نویسنده، در نوشتن این بخش بر ذخایر اطلاعاتی خوانندگان اتکا کرده است. چنان که آسابر گر می‌گوید: «روایت‌ها بر اندوخته اطلاعاتی خوانندگانشان تکیه می‌کنند، ذخایری که درک آنچه را که در حال وقوع است، ممکن می‌سازد… نویسندگان داستان های بزرگسالان، معمولاً چنین فرض می‌کنند که هر چه را که آن‌ها می‌نویسند، درک خواهیم کرد یا قادریم در آن معنایی بیابیم»10
در این بخش نیز، جمالزاده چنین فرض کرده است که خوانندگان بزرگسال او قادرند از این جملات پراکنده معنایی واحد دریابند.
در ادامه داستان، شخصیت اصلی سرگذشت خود را، پیش از رسیدن به ماجرای اصلی زندگیش که باعث به زندان افتادنش شده است، به طور خلاصه روایت می‌کند:
«بله! در سفری که برای بردن نعش مرحوم والد به مشهد رضا مشرف شدم، در برگشتن در رسیدن به تهران مخارجم تمام شد و همان جا ماندنی شدم و پیش یک روضه‌خوان اصفهانی نوکر شدم و کم کم خودم هم بنای روضه‌خوانی را گذاشتم چون صدای گرمی هم از برکت سیدالشهداء داشتم ، کارم رونقی گرفت.
اربابم لبیک حق را اجابت کرد. عیالش را که علاوه بر عفت و عصمت، خانه و زندگی جزئی هم داشت گرفتم و بیست سال تمام نان و نمک سیدالشهداء را خوردیم.
هفته می‌شد ده پانزده منبر هفتگی داشتم راست است که سواد درستی نداشتم، اما از صدقه سر آل عبا یاد و هوش خوبی داشتم. همین که یک مجلس را یک بار دوبار می‌شنیدم، یاد می‌گرفتم و به مرور زمان در گرم کردن مجلس و گریز دعا و فاتحه دستی پیدا کردم و مردم هم آن وقت‌ها مقبول عزاداری می‌کردند. خانه‌ای نبود که محض شگوم(شکوه) یک بار در سال صدای عزا از آن جا بلند نشود محرم که می‌شد، از بیست تا خانه یکی چادر بالا می‌رفت. حالا چیزی که رونق دارد روزنامه است که از کفر ابلیس هم رایج‌تر شده…»
حوادث غیر اصلی داستان، به صورت هر چه خلاصه‌تر روایت شده‌اند که از ویژگی‌های خوب داستان به شمار می‌رود این بخش غیر از مقدمه‌چینی برای ماجرای اصلی داستان، اطلاعات دیگری هم به خواننده می‌دهد؛ از جمله اطلاعاتی درباره شخصیت اصلی، مثل اشاره به روزنامه و…
نکته دیگر قابل ملاحظه در این بخش، اشاره به زن شخصیت اصلی است. این زن به شیوه‌ای جالب در داستان حضور دارد که از دیدگاه روان شناسانه قابل ملاحظه است. وی بیوه ارباب راوی است و راوی پس از مرگ اربابش با وی ازدواج کرده است در مورد دلیل ازدواج راوی با او فقط یک جمله آورده شده است:«علاوه بر عفت و عصمت، خانه و زندگی جزئی هم داشت.»
از این جمله به طور تلویحی می‌توان فهمید که ازدواج راوی با آن زن، یک ازدواج عاقبت‌اندیشانه بوده است. زن عفت و عصمت داشته. یعنی زیبایی نداشته. راوی بیست سال تمام، بدون عشق زندگی کرده است و شاید اصلاً تصوری هم از عشق نداشته است. با این مقدمه داستان عاشقانه‌ای که در ادامه می‌آید، بار درام بیشتری پیدا می‌کند. همین مسائل به ظاهر کوچک هستند که داستان را از قصه متمایز می‌کنند این جاست که گفته براهنی که می‌گوید:«جمالزاده، همیشه گرایشی به سوی داستانی کردن قسه دارد»11 معنا می‌یابد.

Share this post

Post navigation

You might be interested in...