منبع پایان نامه ارشد با موضوع عتبات عالیات و عاشق و معشوق


Widget not in any sidebars

اشارات راوی به زنش، تقریباً همیشه بار روان‌شناسانه دارد. در ادامه در این باره بیشتر خواهیم گفت.
در ادامه، راوی به طور مستقیم با مخاطب نامعلوم خود صحبت می‌کند:
«ولی از مقوله دور افتادم و به وراجی سر عزیز شما را درد آوردم. می‌پرسید چطور شد که در این زندان افتادم و کند و بخو به این پایم ـ که کاش یکور می‌رفت ـ گذاشتند. این سرگذشت دنباله دراز دارد و می‌ترسم اسباب دردسر شما بشوم. نه؟ والله نه؟ خیلی خوب! حالا که راستی مایلید، چه مضایقه»
در مورد سبک داستان‌نویسی آنتوان چخوف، نویسنده بزرگ روسی، گفته شده است که «چخوف … تمام ردپاهای حضور نویسنده را، نه تنها در روایت بلکه در طرح نیز، پاک می‌کند»12 اما جمالزاده در این بخش، دقیقاً بر عکس عمل می‌کند و حضور نویسنده را در داستان، بسیار پررنگ مطرح می‌کند.
نویسنده، به طور صریح اعلام می‌کند که از این به بعد، قصه دارد داستان به زندان افتادنش را روایت کند این مسأله کارکردی دو سویه دارد: از یک سو با لو دادن داستان،‌ از تعلیق آن می‌کاهد و از سوی دیگر با اعلام این مسأله که چیزی در شرف وقوع است، بر تعلیق آن می‌افزاید.
و سرانجام روایت ماجرای اصلی و محوری داستان آغاز می‌شود:
«بعد از آن که چند سالی روضه‌خوانی کرده بودم،‌ یک روز، در همان محله خودمان بزازی بود که بی‌اذیت‌ترین مردم محله بود هیچ کس نشنیده بود که صدای حاجی بلند شده باشد من چند بار در شب‌های چهارشنبه که شب آب محله ما بود، اتفاق افتاد که چند کلمه‌ای با حاجی صحبت کردم و معلوم بود که حاجی مردم مقدس و خداپرستی است. صبح زود، صلوات گویان، عبا را سر می‌کشید و می‌رفت به دکان و عصر که می‌شد، دکان را بر می‌چید و نان و آبی می‌خرید و عبا را سر می‌کشید و باز صلوات و سلام گویان بر می‌گشت به خانه در خانه از صبح که حاجی می‌رفت باز نمی‌شد تا عصر که حاجی بر می‌گشت شب‌های جمعه را هم حاجی باز عبا را سرمی‌کشید و پیاده می‌رفت به زیارت حضرت عبدالعظیم و طرف‌های نیمه شب و سحر برمی‌گشت. کلید داشت،‌ در را باز می‌کرد و داخل می‌شد و پیش از ظهر جمعه را هم می‌رفت به حمام و از آنجا مستقیماً خرید مریدی کرده و برمی‌گشت به خانه و دیگر هیچ وقت نشنیده بود که از خانه سر و صدای عیش و نوشی یا مرافعه و دعوایی بلند شده باشد و معهذا، همه کس می‌دانست که حاجی،‌ هم زن داشت و هم اولاد ولی راست است که اولادش منحصر بود به یک دختر»
شخصیت حاجی بزاز یکی از شخصیت‌های فرعی داستان است که در این بخش به طور مستقیم توصیف می‌شود. یکی از اصول اولیه داستان نویسی می‌ گوید: نگو، نشان بده اما باید پذیرفت که این اصل، در داستان کوتاه نمی‌تواند به طور کامل کارایی داشته باشد نشان دادن همه اطلاعاتی که در این چند سطر، درباره حاجی بزاز ارائه شد، حجم داستان را بسیار بالا می‌برد که در تعارض با خلاصه بودن و کوتاهی داستان کوتاه قرار می‌گیرد.
توصیف شخصیت‌ حاجی بزاز، مثل خیلی جاهای دیگر در داستان‌های جمالزاده، با جملات بسیار بلند انجام شده است. جملات بسیار بلند،‌از نظر روایی دارای کارکردهای خاصی هستند،‌ مثل ایجاد حس آرامش و کندکردن سرعت سیر داستان و همچنین ایجاد احساس انسجام و … اما در این بخش، مثل خیلی جاهای دیگر، جملات بلند جمالزاده، اصولاً فاقد کارکرد روایی هستند. چنان که گفته شد، این گونه جمله‌ها، از خصوصیات سبک داستان‌نویسی جمالزاده هستند.
در ادامه کنش رو به اوج داستان آغاز می‌شود. آرامش هر روزه شخصیت‌های داستان را اتفاقی به هم می‌زند، اتفاقی که داستان را شکل می‌دهد:
«این دختر هم یک روزی زد و ناخوش شد. حاجی نذر کرده بود که اگر دخترش شفا بیابد، روضه‌خوانی وعده گرفته، پنج ماه، به اسم پنج‌تن آل عبا، هر هفته در منزلش روضه بخواند و دختر هم از برکت حضرت ابا عبدالله الحسین شفا یافت و حاجی‌، چون با ما همسایه بود یک روزی از من وعده گرفت که شب‌های جمعه را بروم منزلش ذکر مصیبتی بخوانم»
دلیل ارتباط دو شخصیت ملاقربانعلی (شخصیت اصلی) و حاجی بزاز(شخصیت فرعی) و دخترش (شخصیت فرعی) ارائه شد داستان حرکت خود به سوی نقطه اوج را ادامه می‌دهد:
«درست یادم است که هفته سوم بود. یک روضه عروسی قاسم خوبی تازگی یاد گرفته بودم، چرب و نرم خواندم و برای آمرزش اموات و برآورده شدن حاجات و آستان‌بوسی عتبات عالیات دعائی خواندم و پس از صرف چای و قلیان، می‌خواستم از خانه بیرون بروم که پشت سرم یک صدای لطیفی که یکمرتبه نمی‌دانم چطور لرزه بر اندامم انداخت، گفت: آقا شیخ!
برگشتم دیدم چادر نماز به سری است و یک دوهزاری در دست دارد و دست را از همان زیر چادر به طرف من دراز می‌کند فهمیدم که پول سرمنبر روضه سه هفته است و محض شگوم، پول را حاجی داده که دختر به دست خودش به ذاکر سید الشهدا بدهد.
دست دراز کردم که دو هزاری را بگیرم ولی دستم را لرزه غریبی گرفته بود و دو هزاری از دستم افتاد به زمین و رفت به طرف حیاط و باغچه. دختر خم شد که دوهزاری را بگیرد و با همان حالت خمیدگی عقب دو هزاری رفت به طرف باغچه و دفعتاً چادرش گیر کرد به درخت گل سرخی و از سرش افتاد و دختر سربرهنه و (خاک بر سرم) گویان، چون چهار قد هم بر سر نداشت و گیسوانش باز بودند، هی سعی می‌کرد که با دو دست خود، صورت از شرم و حیا چون گل برافروخته خود را بپوشاند»
رابرت لویی استبونس، نویسنده معروف، می‌گوید:«بعضی مکان‌ها آشکارا سخن می‌گویند؛ مثلاً بعضی از باغ‌های سرد و مرطوب عملاً قتل را می‌طلبند، برخی از خانه‌های متروک و قدیمی طالب شبح‌زدگی و ارواح هستند و بعضی از سواحل برای کشتی شکستگی کنار گذاشته شده‌اند»13 بر این اساس می‌توان گفت که با غچه و درخت گل سرخی نیز عشق را می‌طلبند. با خواندن این سطور، خود به خود، منتظر یک ماجرای عاشقانه هستیم راوی اشاره کرده است که با صدای دختر لرزه بر اندامش افتاده است و با ماجرای بعدی، یعنی افتادن چادر از سردختر، همه چیز برای عاشق‌شدن شخصیت اصلی مهیا می‌شود شیوه روایی به دنبال پیدا کردن پیوندهای خاص بین اتفاقات است و در این شیوه توضیح درون بافت و متن نقش بسته است.
در ادامه داستان، حدس خواننده تأئید می‌شود:
«من یکدفعه، حقیقتاً، مثل این که خورشید چشمم را خیره کرده باشد، قلبم با کمال شدت بنای زدن را گذاشت و بدون آن که منتظر دوهزاری بشوم، از خانه بیرون جستم و در پشت در، مثل این که حالت غشی به من دست داده باشد، به سکوی خانه تکیه کرده و مدتی با حال حزاب همان‌طور ایستادم همین که از برکت سیدالشهداء حالم بهتر شد و قوه راه رفتن پیدا کردم، با وجود آن که شب جمعه بود و چند منبر دیگر هم داشتم و تازه آفتاب غروب کرده بود ولی دیدم حالم خراب است و برگشتم به منزل»
اتفاق کلیدی داستان رخ داد: از این پس، طبق فرمول همیشگی داستان‌های عاشقانه، منتظر خواندان احوالات عاشق و ماجراهایی که سر راه عشق عاشق و معشوق قرار می‌گیرد هستیم. روایت داستان مستقیم و بدون وقفه به پیش می‌رود و هر چه روایت می‌شود در خدمت طرح داستان قرار می‌گیرد. در داستان‌های قبل گسست‌های روایی بسیاری دیدیم که در این داستان تا به حال دیده نشده است.