منبع پایان نامه ارشد با موضوع داستان کوتاه و پای برهنه


Widget not in any sidebars

من باز به کلمه بهار به یاد درخت گل و گیسوان پریشان افتادم و این دفعه ـ خدایا استغفرالله ـ یادم آمد که زیر گیسوان، یک صورتی هم بود که از خجلت و شرم، جلوی مرد نامحرم، مثل ورق‌های گل همان درختی که گویا از حسادت چادر را از سرش به در کرد، سرخ شد و خار غم به دل من کاشت»
توصیف شب و گربه‌ها مناسب با ساختار داستان است. اما در ادامه نویسنده داستانش را به سوی قطعه ادبی شدن سوق داده است. اشاره به حسادت درخت و تشبیه صورت دختر به گل سرخ و همچنین تأکید بر تضاد میان گل و خار و نیز تشبیه بلیغ خار غم،‌همگی از فنون بیان و بدیع هستند که خاص شعر است و استفاده از آن‌ها در داستان، موجب به هم زدن یکدستی داستان می‌شود. بدیهی است که این عناصر هیچگونه کارکرد روایی مثبتی ندارند.
اما ادامه داستان، به داستان ناب نزدیک می‌شود:
«قلبم چنان بنای زدن را گذاشت که یقین کردم الان به صدای آن زنم از خواب بیدار می‌شود و دیگر خر بیار و رسوایی بار کن (با بتول عذرا محشور شود که زن بی مثل و مانندی بود) ولی خیر خستگی روز و خانه‌داری به کلی از این عالم بیرونش برده بودند و معلوم بود که به صدای نقاره خانه هم بیدار نخواهد شد خلاصه چه دردسر بدهم نه سوره توبه ثمر بخشید، نه دعای خوابی که در طفولیت یاد گرفته بودم و هر چه کردم که خواب به چشمم بیاید، نیامد که نیامد حوصله‌ام که سر رفت از رختخواب آمدم بیرون و یکتا تنبان و یکتا پیراهن با سرو پای پتی، پله‌کان را گرفته و رفتم روی پشت بام.
همسایه‌ها غرق خواب بودند و صدا و ندا از احدی بلند نمی‌شد. مهتاب سرتاسر عالم را گرفته بود و دیوارها و پشت‌بام‌ها مثل این که نقره گرفته باشند، مثل شیر سفید بودند و گنبد مسجد شاه از دور، حالت یک تخم‌مرغ عظیمی را داشت و منارها هم مثل دو انگشتی بودند که آن تخم‌مرغ را در میان نگاه داشته باشند یکی از آن دو گربه‌ای که گفتم، از میان دو پایم فرار کرد و ناپدید شد. از آن دور دست‌ها گاه گاه موج نسیم، صدای آواز شیرینی را به گوش می‌رساند. یک داش سرمستی از پشت کوچه می‌گذشت و با صدای خمارآلود خرابی، یادم است، این شعر را می‌خواند. شب مهتاب و ابر پاره پاره، حریفان جمع شوید دور پیاله….
خلاصه دنیا روحی داشت و ما هم حالتی و کیفی. ولی عفلتاً از همان نزدیک‌ها نعره یا قاضی‌ الحاجات سردمداری بلند شد و چرتمان را به هم دراند. به صدای کشیکچی در یک از خانه‌های همسایه، طفل شیرخواری از خواب جهت و بنای زاری و کولیگری را گذاشت و صدای مادرش هم می‌رسید که گاهی قربان صدقه می‌رفت و گاه گاه نفرین می‌کرد و فحش می‌داد برای خالی نبودن عریضه سگ‌های زیر بازارچه هم یکدفعه به جان هم افتاده و غوغا و علم شنگه‌ای بر پا کردند که آن سرش پیدا نبود»
این بخش مصداق نظر براهنی است که :«جملات بلند، تشبیهات پی در پی و اصطلاحات و تعبیرات عامیانه و آخوندی در نثر جمالزاده فراوان است»15 این مسأله را بیش از آن که یک عیب بدانیم، باید یک ویژگی سبکی تلقی کنیم، براهنی اصولاً با دیدگاهی شدیداً انتقادی به جمالزاده نگاه می‌کند و گاهی قضاوت‌هایش به دور از انصاف است.
وی در جای دیگر حتی توصیفات جمالزاده را به عنوان عیب داستان‌های او در نظر می‌گیرد. وی می‌نویسد: «نثر جمالزاده هنوز شباهتی به سفرنامه‌های گذشته دارد؛ سفرنامه‌ها بیش‌تر به توصیف می‌پردازند؛ هم توصیف از شخصیت‌ها و هم از مکان‌های مختلف و نثر جمالزاده هرگز از توصیف باز نمی‌ماند؛ حتی موقعی که دو شخصیت با هم حرفت می‌زنند، بالافاصله پس از ادای آن جملات اول توصیف شروع می‌شود و اصطلاحات عامیانه، ادبی و غیرادبی، تعبیرات مذهبی و آخوندی،‌ ادبیات دیوان‌های مختلف شعری بین آدم‌ها رد و بدل می‌شود»16
به نظر می‌رسد که این سخن براهنی بیشتر ناظر به داستان‌های متأخرتر جمالزاده باشد به هر حال توصیفی که در خدمت روایت داستان نباشد باید از داستان حذف شود. گی دو مو یاسان که یکی از پیشکسوت‌های داستان کوتاه امروزی محسوب می‌شود می‌گوید: «هنرمند پس از طرح نقشه داستان خود، از میان وقایع پیچ در پیچ زندگی، آنچه را که مفید معنی و موضوع داستان است انتخاب می‌کند و هر چه را حشو و زائد است دور می‌ریزد»17
بعد از این توصیفات، داستان کارکرد روایی ناب خود را باز می‌یابد:
«من همین که به خود آمدم، دیدم در گوشه پشت‌بام حاجی بزاز، در پناه شیروانی شکسته‌ای مخفی و از سوراخ ناودانی نگران درون خانه نامحرمم و در نزدیک درگاه اطاق چشمم دوخته شده به یک رختخواب سفیدی که موی پریشان دوشیزه خواب‌آلودی سرتاسر نازبالش آن را در زیر چین و شکن آن در آورده است و هم در خاطر دارم که با صدای ملایمی این شعر را که گاهی در بین روضه‌های خود قالب می‌زدم و سکه‌ای می‌کرد زمزمه‌ای می‌کردم:(عجب از چشم تو دارم که شبانگه تا روز، خواب می‌گیرد و خلقی ز غمش بیدارند….»
این که دختر حاجی درست زیر سوراخ ناودان خوابیده باشد که راوی بتواند او را ببیند، قدری از واقع‌نمایی داستان می‌کاهد.اما این مسأله در کل به واقع‌نمایی داستان‌، لطمه چندانی نمی‌زند.
«از دیوانگی خود مات و متحیر، استغفاری چند خوانده و با همان حالت یکتا پیراهن و یکتا شلواری، سر برهنه و پای برهنه دوباره از تیغه‌ها و نرده‌ها و دیوارها گذشته و برگشتم به خانه‌مان و دیدم زن بیچاره‌ام سراسیمه از این طرف و از آن طرف می‌دود و فریاد می‌کند: ملا ملا! آخر به کدام گور سیاه رفته‌ای؟»
توصیف حالت ظاهری راوی و وضعیت لباس‌هایش، قبلاً هم آمده بود و تکرار آن زائد به نظر می‌‌رسد قبلاً گفته شد که زن راوی به خواب عمیقی فرورفته بود و بیداری ناگهانی وی هم غیرمنطقی به نظر می‌رسد این قسمت داستان،‌ کارکرد روایی مفیدی ندارد و به نظر می‌رسد حذف آن، داستان را زیباتر می‌کرد.
در ادامه‌، گفت و گویی بدون کارکرد روایی، بین راوی و زنش در می‌گیرد:
«گفتم: ضعیفه ناقص‌العقل(خامس آل عبا شفیعش بشود که زن نبود،‌جواهر بود!) تو که همسایه‌ها را با جیغ و ویغت بی‌خواب کردی. خوب چه خبرت است؟ رفته بودم پشت بام که در این شب مهتاب، مناجاتکی کرده و شکر خدا را به جا بیاورم.
گفت: مناجاتت کمرت بزند و قرقری کرد و لحاف را سر کشید و دیگر صدایش در نیامد.
من هم رفت به طرف رختخواب که بلکه بخوابم ولی باز خیال رختخواب سفیدی از خاطرم عبور کرد و درخت گل و گیسوان باز و صورت گلگونی به یادم آمد و حالتم دیگرگون شد….»
تا این جا، داستان به صورت مفصل روایت می‌شد. از این جا تا چند سطر بعد، همه چیز خلاصه روایت می‌شود: