دانلود پایان نامه ارشد درمورد کارل گوستاو یونگ و نقد کهن الگویی

«تاریخ رمانس در انگلستان دو نقطه عطف مهم دارد که هر دو نشانگر خود آگاهی فزاینده درنحوه استفاده از این قالب است. نخستین نقطه عطف انتشار دن کیشوت در سال 1612 و 1620 به ترجمه شلتون بود چرا که سروانتس کتاب را در دو قسمت در سال 1605 و 1615 منتشر کرده بود. دومین نقطه عطف احیای رمانتیک گری بود که با خود کهن گرایی آگاهانه ای را به همراه می آورد که نویسدگان دوره ی رمانتیک به رمانس اطلاق می کردند.»(همان : 11 و 12)
قبلتر در مورد رمانس اشرافی صحبت کردیم اما تفاوت آن را با رمانس عامه پسند گاه در ریشهها بروز میکند و گاه این تفاوت در فرم خود را نمایان میسازد.
دو نوع عمده رمانس میراث به جا ماندهای است که گاه هم گرا و گاه در مقابل هم هستند. این دو نوع دارای مشخصات ، ویژگیها و گاه مایههای یکسان اما مقیاس مختلفند.
Widget not in any sidebars

رمانس اشرافی از تبار ( خانواده) حماسه است و در نمایی کلی رشته های روایتی زیادی را درهم می بافد. رمانس عامه پسند اما رو به سادگی دارد و تنها یک قصه تعریف میکند.
باید متذکر شد آنچه زیر به عنوان تبار حماسه مطرح می کند با آنچه ولک میگوید متفاوت است. زیرا وی آن را در مسیری تدریجی و گاه فنی در پارههایی که سخت بهم نزدیک میشوند، معنی میکند، در حالی که ولک آن را یک سر حماسه میداند. با آن که در نظر این دو دسته رمانس به کلی با هم متفاوت هستند اما میتوان گفت که آنها با هم نکات مشترک زیادی دارند.
«از آنجا که رمانس کمال مطلوب را نشان می دهد تلویحاً هم آموزنده و هم گریزگر است. رمانس با ساده سازی شخصیت، خصیصه های فردی ای را که دیگر انسا ن ها را از ما متمایز میکند، از میان می برد و این امکان را فراهم میسازد که به واسطه شخصیت های ساده امیال اصلی انسانی را تجربه کنیم. ویژگیای که تا این لحظه به آن اشاره نشده کاربرد عناصر خارق العاده و فرا طبیعی در رمانس است که گاهی نشانه مشخصه رمانس پنداشته میشود. لیکن تنها در رمانس قرن هفدهم و هجدهم است که اهمیت حیاتی دارد.» (بیر 150: 1379)
با اضافه کردن داستانهای عاشقانه و روابط پیچیده عاطفی به خصوصیات بالا میتوان گفت ما ویژگی خاصی را برای رمانس در نظر نگرفتیم و تمامی این ویژگی ها را میتوان در جای جای ادبیات مشاهده، این نظر درست اما باید در نظر داشت که مجموعه ای از این ویژگیها رمانس را به وجود میآورد.
میتوان مجموعه خصوصیاتی را در نظر گرفت. مضامین عشق و ماجراجویی، نوعی کناره گیری از جامعه که هم در مورد خواننده و هم در مورد قهرمان رمانس صادق است. جزئیات فراوان احساس برانگیز شخصیتهای ساده که غالباً از اهمیت تمثیلی برخوردارند، آمیزشی صلح آمیز میان غیر مترقبگی و روزمرگی، طوالی طولانی و پیچیده وقایع که معمولاً به نقطه اوج یگانهای نمیرسند، سرانجام خوش، اغراق در تناسبات، اصول اخلاق و رفتار که کاملاً اعمال میشوند و تمامی شخصیتهای داستان مجبور به پیروی از آن هستند.

فصل سوم:
آرا و نظرات نورتوپ فرای

دربارۀ آرا و نظرات و شیوۀ فرای مقالات و کتب بسیاری به رشته تحریر درآمده است. اما شاید با نقل قولی از خود وی بهتر بتوان وارد این بخش شد.
«زمانی که در سال 1947 جستار خود دربارۀ بلیک یعنی تقارن سهمناک را منتشر کردم، از مکتب «نقد اسطوره» که بعد گفته میشد منتسبم، آگاهی نداشتم، تنها میدانستم که برای درک و دریافت بلیک به آموختههایی دربارۀ اسطورهشناسی نیاز دارم. زمانی که ده سال بعد، تحلیل نقد را منتشر کردم، هرگز واژۀ ساختارگرایی را نشنیده بودم. تنها دریافته بودم که ساختار یکی از موضوعات محوری نقد ادبیست و ناقدان نقد نو آن روزگار این نکته را بدرستی درنیافته بودند. میدانم که تا اندازهای در نقد ادبی اثرگذار بودهام. اما در عین حال نه به داشتن پیروانی، دست کم در مفهوم عام آن، اعتقاد داشتهام و نه طالب آن بودهام، و از شنیدن اینکه فردی اثر پژوهشی خود را بر محوریت آثار من بنا میکند وحشتزده میشوم مگر اینکه اطمینان حاصل کنم چنین محوریتی به آزادی نوگرایی او در پژوهش آسیبی نمیزند. بدین ترتیب اگر دارای پیروی نیستم پس مکتبی نیز ندارم، جز آنکه به نظرم میرسد ردپایی یافتهام و تنها کاری که میتوانم کرد این است که بوکشان دنبالش کنم تا آنکه دیگر بویی به مشامم نرسد و شامهام از کار آفتاده باشد.»(فرای 1384: 2-3)
همانگونه که خود فرای متذکر میشود او را به دو شیوۀ نقد منتسب میدانند؛ نقد اسطورهای و نقد ساختارگرا. اما فرای نه این است و نه آن و در عین حال هر دو حوزه را میتوان در نظریاتش یافت در واقع وی، خود را در دایرهای محدود محصور نمیکند و اجازه نمیدهد جزماندیشی و تکسویهنگری مانع حرکتش شود.
در روزگاری که فرای کار خود را آغاز کرد، پیروان نقد نو با تمام سیطرهای که داشتند اما فضایی پر تنش را سپری میکردند. درگیریهای پیاپی آنها با منتقدان نوارسطویی شیکاگو از مهمترین این چالشها بود.
«به نظر آنان]نوارسطویان شیکاگو[، کار پیروان نقد نو در پیگیری ویژگیهای اساسی مشترک، کل انواع ادبیات را به یک گونۀ واحد، یعنی شعر تغزلی مدرنیستی فرو میکاهد. اما منتقدان شیکاگو، با وجود پارهای کارهای درخشان، تنها به صورت مزاحمی کوچک برای خشک اندیشی غالب باقی ماندند.»(هارلند1385: 308)
اما در این میان آنچه به صورت شیوهای کامیاب قد علم کرد نقد اسطورهای بود. این نقد ریشههای خود را در آرا و نظرات کارل گوستاو یونگ یافت.
«یونگ در دهۀ 1920 و تا زمان مرگش در سال 1961، روشهایش را در روانشناسی تحلیلی همچنان شرح و بسط داد. چناچه نظریات و روشهای وی را به ادبیات اعمال کنیم، به نقد کهن الگویی]اسطورهای[ پرداختهایم. بیشک، شاخصترین منتقد نقد کهن الگویی در قرن بیستم، نورتوپ فرای است.»(برسلر1389: 181)
روانکاوی یونگ وجود نوعی ناخودآگاهی جمعی را فرض میگیرد که در جایی ژرفتر از ناخودآگاه فردی نهفته است و برای کل انسانها یکسان است. در واقع میتوان منظور یونگ از ناخودگاه را به این شکل توضیح داد، ناخودآگاه جمعی حالت روحی مشخصی است که نیروهای توارث به آن شکل میدهند.
ولی نقد اسطورهای تنها زمانی رونق گرفت که در دهۀ 1940 و اویل دهۀ 1950 جمعی از منتقدان امریکایی آن را به عنوان شیوۀ نقد خود برگزیدند. پیروان نقد اسطورهای برای تمرکز کردن بر کنش علّی، به جای تمرکز کردن بر زبان، دلایل خاص خود را داشتند. آنها معتقد بودند، گذشته از هر چیز، یک روایت اسطورهای میتواند در شمار بزرگی از چارچوبهای زبانشناسیک گوناگون محقق گردد. نکتۀ ویژۀ دیگری که این دسته از منتقدین به آن تاکید داشتند، به نوع تاثیری مربوط بود که در خور اسطوره است: واکنشی از بهتزدگی و شگفتی ساده که در آن دوره بسیار متفاوت مینمود.
«اما نقد اسطوره هنوز هم از چارچوب مدرنیستی نشات میگیرد. دلمشغولی پیروان نقد اسطورهای به غیبگویی دربارۀ سطح برتر(یا ژرفتر) دلالت نهفته در پشت دلالت سطحی واژگانی، از پیروان نقد نو کمتر نیست. آنچه دگرگون شده است یکاهای تفسیر است: دیگر به جای واژۀ تنها یا گروه کوچکی از واژگان، پیکرههای بزرگتری به آفرینش موجودات و پیآیندهای روایی میپردازند. علاوه بر اینها دلالتهای پنهان، دیگر مضمون ایستای نظم هنر یا زندگی یا مرگ نیستند، بلکه مستلزم نوعی بعد پرداخت هستند که به تازگی پویا شده باشد. طبق تعریف فیدلر، انگارههای ازلی به یکباره آنچه را که در وضعیت ناگوار انسان از همه چیز دائمیتر است تعریف میکنند و میکوشند آن را حل کنند. اندیشۀ حل دشواریها به وسیلۀ انگارههای ازلی به ادعای اصلی یونگ مربوط میشود که این انگارهها را از ارزش شناختی برخوردار میدانست. اما این گونه پرداخت را تنها میتوان به کل نژاد انسان نسبت داد نه به یک شعر یا شاعر تنها.»(هارلند 1385: 310)
اما در میان این همه رشد و نمو و اوج و افول فرای در تثبیت جایگاه نقد اسطورهای نقش کلیدی بازی میکند.
«فرای با انتشار کتاب معروفش به نام کالبدشناسی نقد (تحلیل نقد) در سال 1957، به نخستین مدافع اصول نقد کهن الگویی در نظریۀ ادبی بدل شد. هر چند فرای هرگز سرسپردگی خود به مفهوم ناخودآگاه جمعی یونگ را علناً اظهار نمیدارد، با این حال طرحواره نمادها و نحوۀ عملکرد آنها در متن ادبی را از یونگ وام گرفته است.»(برسلر1389: 181)
دربارۀ جایگاه و نقش فرای در نقد اسطورهای و تاثیرپذیری وی از یونگ هارلند چنین مینویسد: