دانلود پایان نامه ارشد درمورد نیازهای اجتماعی و ادبیات داستانی


Widget not in any sidebars
فضای داستانهایی که رمانس در آنها شکل میگیرد جهانی اشرافی و به نوعی آرمانی است که تمامی شخصیتهای آن پادشاهان و ملکهها هستند. اما در رمانس همچون خیال، پادشاهان و ملکهها، امکان بروز انسانها هستند.
«شکوه و جلالشان آنها را جهانی و همگانی میسازد. آنها حس قدرت نامحدود ما را دوباره زنده میکنند، احساس قدرتی که گرچه تجربه بزرگسالی پی در پی بر آن میتازد، حتی پس از کودکی نیز در اعماق شخصیت ما به حیات خود ادامه میدهند.» (همان :6)
قبلتر به ارتباط رمانس با خواننده اشاره کردیم؛ این ارتباط را میتوان از زاویهای دیگر هم مورد ارزیابی قرارداد. یعنی از جایی که ارتباط داستان با زندگی را بیابیم. در این شکل تمرکز بر تأثیرگذاری نیست، بلکه بحث بر نوع تحریک احساس یا ادراک است. در اصل باید این گونه نگاه شود که آنچه خوانده میشود، چه نسبتی با خیال، واقعیت و عینیت پیدا میکند. نمودار زیر تا حدودی راهگشاست.
تاریخ واقعگرایی رمانس تخیل

در نمودار بالا واقع گرایی و رمانس اسامی است که بر دو نوع ارتباط داستان و زندگی گذاشته است؛ در واقع دو نقطه میان خیالپردازی و تاریخ. البته نباید این گونه تصور شود که منظور از تاریخ چیزی شبیه به حقیقت است. بلکه تاریخ را صرفاً به عنوان تاریخ یعنی آنچه اتفاق افتاده است و امکان تغییر در آن وجود ندارد. در ادامه باید متذکر شد این موضوع نباید با تحریف یا دستکاری تاریخ و ریاضی خواندن تاریخ اشتباه گرفته شود.
در واقع ما با ادراک سر و کار داریم. فرد واقعگرا تأثیرات خود را از جهان عرضه میدارد. برخی از واژهها و تأثیرات صناعی دیگرش با اصحاب علوم اجتماعی بویژه روانشناسان و جامعهشناسان مشترک است. نویسنده واقعگرا همواره بر آن است تا خواننده احساس کند که امور واقع چگونهاند، اما فکر میکند که با ساختاری بر ساخته از شخصیت و واقعه بهتر میتواند حق مطلب را در مورد چگونگی امور واقع ادا کند تا آنکه بخواهد به طور مستقیم از واقعیت نسخه بردارد. حقیقتی که نوسنده واقعگرا ارائه میدهد اندکی کلیتر و نوعیتر از امر واقعی است که گزارشگر عرضه میدارد. ممکن است جاندارتر و به یادماندنیتر هم باشد.
«در رمانس با وهم سر و کار داریم. رمانس نویس بیشتر اندیشههایش را درباره جهان عرضه میدارد تا تأثیراتش را از آن. جهان متعارف از فاصلهای دورتر دیده میشود و شکل و رنگ آن عمدتاً با عدسیها و فیلترهای فلسفه و خیال تغییر کرده است. در جهان رمانس به اندیشهها امکان داده میشود تا به رقص درآیند بیآنکه دادههای حواس چندان دست و پایشان را ببندند. با این همه هر چند در رمانس آنچه هست اغلب جایش را به آنچه باید باشد یا میشد باشد میدهد اما باید و میشد همیشه تلویحاً آنچه هست را منتقل میکنند چون دگرگون شده همان هستند.» (اسکولز 11:1377)
آنچه را میتوان به طور کلی از این سخن نتیجهگیری کرد این است که در رمانس ارتباط از شکلی به وجود میآید که قابل تجربه نیست. ولی انگار هر خواننده حداقل یکبار آن را در خود و دور از جهان محسوسات لمس کرده است.
جهانی که با آنچه باید باشد و یا میشد باشد ساخته میشود، به نوعی با آرمان و جهان آرمانی سر و کار دارد. در اینجا از آرمان در مفهوم کلی آن سخن میگوییم. زیرا که آرمان در نظر همواره جنبهای مثبت و والا را همراه خود دارد. اما آرمانی که اکنون در موردش صحبت میکنیم جهانی را به وجود میآورد که انسان خود را صرفاً کامل میبیند و در این کامل دیدن میتواند جنبههایی خنثی و یا منفی را متصور شد. این موضوع باعث میشود تا اثر مأمنی باشد برای وهم، وهمی که میتواند با واقعیت نسبت داشته باشد، نسبتی در درون خواننده.
جدای مسائلی که ذکر شد رمانس واقعیتر از خیالپردازی و تاریخ واقعیتر از واقع گرایی است. اسکولز این مطلب را بدین شکل مطرح میکند:
«واقع گرایی و رمانس صد در صد متفاوت نیستند. برخی مشخصات مشترک دارند. خود واقعگرایی از تاریخ یا روزنامه نگاری رمانتیکتر است (آخر واقعیت که نیست، واقع گرایی است). و رمانس واقعگرایانه تر از خیالپرداری است. بسیاری از آثار بزرگ داستانی آمیزههایی غنی و پیچیده از رمانس و واقع گراییاند. در واقع میتوان گفت بزرگترین آثار آنهایی هستند که از عهده آمیزش ادراک نویسنده واقعگرا و هم نویسنده رمانس به خوبی برآمدهاند و جهانهایی داستانی به ما عرضه داشتهاند که به ادراک ما از آنچه واقعاً هست بسیار نزدیکاند، اما چنان با مهارت شکل دادهاند که ما را بیش از پیش به امکانات معنیدار هستی آگاه میسازند.» (همان11-12 )
مطالبی که تا کنون مطرح شد تا حدودی مرزبندیهای رمانس را معین میسازد. اما این حدود در عین لازم بودن کافی نیستند و برای یافتن سرزمینی معین برای رمانس به مرزبندی های مشخصتری احتیاج داریم.
«رمان واقعگرایانه است و رمانس شاعرانه و حماسی، که اکنون میتوان آن را اسطورهای هم نام نهاد. ان رد کلیف، سروالتراسکات و هاوثورن رمانس نویسند، وفنی برنی، جین اولتن، آنتونی ترالپ و جورج گیسینگ رمان نویس. این دو نوع که در قطبند نشان دهنده میراث دوگانه روایت منثور هستند. رمان از شکل هایی روایی غیرافسانهای سرچشمه گرفته است – از نامه ، روزنامه، خاطره، زندگی نامه و تاریخ – یعنی از آنچه مستند است مایه گرفته و از لحاظ سبکی بر جزئیات نمایشی یا تقلید ، به معنی اخص، تکیه میکند. برعکس، رمانس که ادامه حماسه یا رومانس قرون وسطایی (که انطباق جزئیات با واقعیت را نادیده می گیرد) است با واقعیتی بالاتر و نفسانیاتی عمیق تر سرو کار دارد. هاوثورن می نویسد: وقتی نویسندهای اثر خود را رمانس مینامد واضح است که در انتخاب روش و مواد خود آزادی بیشتری طلب میکند. اگر رمانسی به زمان ماضی نوشته شود به این قصد نیست که گذشته به دقت توصیف گردد، بلکه به قول هاوثورن، برای این است که میخواهد محدودهای شاعرانه، که در آن واقعیتها اهمیت چندانی ندارند، ایجاد کند.»(ولک1382: 246-247)
در آرای ولک باید کمی دقت بیشتر بکار برد زیرا در برخی از موارد نوعی تک سویه نگری وجود دارد. وی رمان و رمانس را دو قطب متفاوت که از دو میراث مختلف سرچشمه میگیرند، مطرح میکند. اما این نظریه توسط دیگر نظریهپردازان نه تنها پذیرفته نمیشود، بلکه این دو را ادامه و به نوعی تکامل و رشد یافته یکدیگر میدانند. کافی است به نقل قولی که در آغاز فصل از فورست آوردیم بازگردیم. در آن نوشته به روشنی رمانس و رمان را در یک راستا مورد بررسی قرار میگیرد.
از سوی دیگر ولک رمان را صرفاً منشعب از مستنداتی همچون نامه یا زندگی نامه و تا
ریخ میداند که این قول به روشنی پذیرفتنی نیست. زیرا این نظر رمان را به نوعی از جرگه ادبیات خلاقه خارج میکند و آن را در ورطه رونویسی و برداشت برداری میاندازد. در صورتی که به هیچ شکل از چنین ویژگی های محدود کننده پیروی نمیکند. حتی اگر بپذیریم که ولک در این نوشته بر آن است تا تفاوتی میان واقع گرایی و رمانس بوجود آورد، باز هم نمیتوان آرای آن را پذیرفت.
مجدداً به نوشته اسکولز باز میگردیم میبینیم که او واقع گرایی و رمانس را در دو نقطه عطف میان خیالپردازی و تاریخ قرار میدهد و هیچ کدام را به طور کامل منطبق بر یکی از دو قطب نمیکند. در نتیجه به طور کلی این موضوع را باید از ذهن دور ساخت که رمانس صرفاً خیالپردازی است و واقعگرایی (رمان) صرفاً تاریخ و مستندات.
قول دیگر ولک که باید به آن توجه داشت این است که رمانس را در ادامه حماسه قرار میدهد و برای آن واقعیتی بالاتر و نفسانیاتی عمیق تر در نظر میگیرد. این قول متأسفانه کاملاً غیر شفاف است و بیشتر گمراه کننده است تا راهنما. ولک باید حماسه را تعریف میکرد و حدودی را برایش میساخت. متاسفانه این قول جایی عجیبتر میشود که او اسطوره را نیز به آن میافزاید. گویا ولک تمام جهان را از حال و دیدگاه خود میبیند و به روند و گذر تاریخی نگاه نمیکند. به طور قطع داستانی که زمانی کاملاً مطابق بر نیازهای اجتماعی بوده بعد از گذشت زمانی جنبههایی از اسطوره در آن پدید میآید و اتفاقاً یکی از ویژگیهای جذاب رمانس همین اصل است.
«رمانس به ویژه به گونهای ادبی اغلب منحصراً با ادبیات قرون وسطی پیوند خورده است. رمانسهای قرون وسطی به یقین الگویی را بنا نهادهاند که شلید تا قرن هفدهم شکل غالب ادبیات داستانی بود. اما پیشینه رمانس در اروپا به گذشتهای بسیار دورتر از قرن دوازدهم بازمیگردد و حیاط آن تا مدتها پس از قرون وسطی ادامه مییابد. نویسندگان دوره الیزابت تکیه زیادی بر رمانس های یونانی داشتند و اغلب ادعا شده که قصه های وسترن و داستان های علمی تخیلی نوع دگرگونی یافتۀ جدید رمانس هستند.» (جبلین 7: 83)
در نوشته بالا به خوبی پیداست که نمی توان موضوع ولک در باب رمانس را پذیرفت. نقل قول زیر را میتوان نقطه پایانی بر این بحث باشد.
«زمان تویک واقع گرایی پس از رمانس و هزل بود. پس سودمند خواهد بود اگر بدانیم داستان واقع گرایانه عناصر اسلاف خود را به شیوه های گوناگون ترکیب می کند. اما اشتباه خواهد بود اگر فکر کنیم واقع گرایی فقط به این دلیل اشکال پیشین را رها کرده تا برخی از عناصر آن ها را به شیوه تازه به کار ببرد. واقعیت این است که سیر تکوین واقع گرایی نوعی جریان معکوس ایجاد کرد که عناصر واقع گرایی را به سوی اشکال قدیمی داستان راند و با خصوصیات بحث آفرین بودنش جان تازه ای به آنها بخشید.»(اسکولز 16:1377)
رمانس را می توان به دو دسته عمده تقسیم کرد. رمانس عامه پسند و رمانس اشرافی. اما قبل از این که وارد این بحث شویم لازم است که نکته ای را یادآور شویم و آن اینکه رمانس از فرم به محتوای خود رسیده است.
«در تاریخ رمانس را، همچون تاریخ واژه اش، میتوان به منزله حرکت از صورت (فرم) به کیفیت بشمار آورد.»(بیر 8:1379)
پس به این دلیل است که در تاریخ از رمانسهای قرون وسطی، در رمانس دوره الیزابت و رمانس در زمانهای قرن نوزدهم یاد می شود.
رمانس از انواع ادبی مهم ادبیات انگلیسی در قرن چهاردهم و پانزدهم، دوره الیزابت و قرن هجدهم بود و در این قرن هم به تدریج در قطب مخالف رمان قرار گرفت. رمانس گوتیک و نهضت رمانتیک معناهای جدیدی به رمانس بخشیدند و در قرن نوزدهم در چالش با رمان های جبرگرایانه (ناتورالیستی) فرانسه و نیز احیای دوباره آن توسط مکتب پیش رافائلی متحول شد.