مفهوم دلهره در فلسفه کییرکگور

دلهره

«کی­یرکگور با وصف دل­شوره در مواجهه با آنچه آدمی بدان نیازمند است صفت بارز این دل­شوره را مواجه شدن با اختیار و آزادی قرار می­دهد. اما هایدگر… به عوض دل­شوره را اندیشه از نیستی می­شمارد.» سارتر نیز میان این دو توصیفی که اکنون از دل­شوره کردیم تمایز قائل می­شود، گرچه او این توصیف­ها را بیشتر مکمّل یکدیگر، تا متناقض، ملاحظه می­کند. کی­یرکگور در نظرش در باب دل­شوره، بر اختیار و آزادی تأکید می­کند، گرچه تناهی را از قلم نمی­اندازه؛ هایدگر بر تناهی تأکید می­کند، گرچه اختیار و آزادی را فراموش نمی­کند. اکنون پرفایده خواهد بود که به ملاحظه توصیف سارتر از این موضوع بپردازیم و ببینیم که آیا او در نیل به ترکیبی از این دو نظر موفق می­شود. (مک­کواری، 1377، 169) تحلیل او در واقع برحسب دیالکتیک ظریفی میان آزادی و نیستی هدایت می­شود. او با تصور کی­یرکگور از دل­شوره به منزله سرگیجه اختیار و آزادی آغاز می­کند. دل­شوره ترس نیست، چرا که ترس با چیزی سروکار دارد که از بیرون برای من رخ می­دهد. دل­شوره دقیقاً از اینجا برمی­خیزد که «من به خودم و به واکنش­های خودم بی­اعتمادم.» به عبارت دیگر، در اختیار و آزادی ابهام عمیقی وجود دارد. و لذا این تعبیری متناقض نماست که ما محکوم به اختیار و آزادی هستیم. یک نیستی به درون عمل من می­خزد. من آن خودی نیستم که می­خواهم باشم، یا من در آن حال از هستی هستم که هستی نیست. «دل­شوره دقیقاً آگاهی من از هستی خودم در آینده، در حالتی از نیستی، است.» این همان دل­شوره از مواجه شدن با آینده است و دل­شوره متناظری نیز در مواجهه با گذشته وجود دارد. «این دل شوره همان دل­شوره قماربازی است که به اختیار و صمیمانه تصمیم گرفته است دیگر قمار نکند، اما همین که به میز قمار نزدیک می­شود به ناگاه می­بیند که همه عزم او چون دود به هوا می­رود.»(مک­کواری، 1377، 170)

  عزت نفس وتأثیرآن براعمال ورفتارمان

سارتر در “اگزیستانسیالیسم و اصالت” بشر می­نویسد:

اگزیستانسیالیسم با صراحت اعلام می­دارد که بشر یعنی دلهره.

مفهوم این جمله چنان است: هنگامی که آدمی خود را ملتزم ساخت و دریافت که وی نه تنها همان است که موجودیت خود، راه و روش زندگی خود را تعیین و انتخاب می­کند، بلکه اضافه بر آن، قانونگذاری است که با انتخاب شخص خود، جامعه بشری را نیز انتخاب می­کند، چنین فردی نخواهد توانست از احساس مسئولیت تمام و عمیق بگریزد.

راست است، بسیاری از مردم دلهره ندارند، اما به نظر ما اینان سرپوشی بر دلهره خود می­گذارند یا از آن می­گریزند. مسلماً بسیاری از مردم می­پندارند که با انجام فلان کار، فقط خود را ملتزم می­سازند و هنگامی که به آنان گفته شود: راستی اگر همه مردم چنین کنند، چه خواهد شد؟ با بی­اعتنایی جواب می­دهند که: «همه مردم چنین نمی­کنند.» اما در حقیقت باید همیشه از خود پرسید: اگر همه چنین کنند، چه پیش خواهد آمد؟ (سارتر، 1386، 34)

از این اندیشه نگران کننده، جز با نوعی سوء نیت[1] نمی­توان گریخت. کسی که دروغ می­گوید و با گفتن اینکه همه مردم چنین نمی­کنند، برای خود عذری می­تراشد، کسی است که با وجدان خود بر سر ستیز است. زیرا عمل دروغ گفتن یعنی به دروغگویی ارزش عام و کلی بخشیدن. حتی هنگامی که وجدان در حجاب قرار گیرد، دلهره تجلی می­کند. (سارتر، 1386، 34)

زنی گرفتار توهم بود و صداهای خیالی می­شنید. تصور می­کرد که به وسیله تلفن به او دستورهایی داده می­شود. هنگامی که پزشک از او می­پرسد که چه کسی با وی صحبت می­کند بیمار جواب می­داد: «مخاطب من خداست». اگر فرشته­ای بر من نازل شود، چه دلیلی وجود دارد که این فرشته است؟ و اگر من پیام­هایی بشنوم، چه دلیلی وجود دارد که این صداها یزدانی است یا اهریمنی یا اینکه ندای ضمیر ناخودآگاه است یا اساساً زاییده بیماری است؟ و چه دلیلی است که این پیام­ها متوجه من است؟ چه کسی ثابت می­کند که من مأمورم تا مفهومی را که از بشر دارم و همچنین راهی را که انتخاب کرده­ام، بر همه آدمیان تحمیل کنم؟ (سارتر، 1386، 35)

  انواع روش های تنظیم هیجان

من هرگز هیچ گونه نشانه و آیتی برای قانع کردن خود نخواهم یافت. [2] اگر ندایی بر من نازل شود، همیشه خود من هستم که باید تشخیص دهم این صدای فرشته است یا نه. اگر من تشخیص دهم که فلان کار خوب است، این من هستم که میان اعلام خوبی و بدی آن کار، اولی را انتخاب می­کنم و می­گویم که این کار خوب است، نه بد. هیچ کس به من رسالتی نداده است؛ اما با وجود این، مجبورم در هر لحظه کارهایی انجام دهم که نمونه و سرمشق است. کار جهان بر این مدار است که گویی تمام آدمیان چشم بر رفتار هر یک از افراد دوخته­اند و روش خود را طبق رفتار همین یک نفر، تنظیم می­کنند.

هر فردی باید پیش خود بگوید: آیا به راستی من آن کسی هستم که حق دارم چنان رفتار کنم که همه آدمیان کار خود را طبق رفتار من تنظیم کنند؟[3] هر کس که این معنی را فراموش کند، مسلماً بر سیمای دلهره خود نقاب زده است. (سارتر، 1386، 36)

لذا در اینجا سارتر در بسط معنای دلهره اینچنین می­گوید:

سخن بر سر دلهره­ای نیست که به ترک و گوشه­گیری و اجتناب از عمل می­انجامد[4]، مراد دلهره­ای است ساده که تمام کسانی که مسئولیتی داشته­اند، آن را می­شناسند.

هنگامی که مثلاً فرماندهی نظامی، مسئولیت حمله­ای را به عهده می­گیرد و کسانی را به سوی مرگ می­فرستد، این شخصِ اوست که چنین تصمیمی می­گیرد و در واقع فقط اوست که تصمیم می­گیرد. غالباً به این فرمانده دستورهایی از مافوق می­رسد. اما این دستورها بسیار کلی است و قطعاً نیاز به تفسیر دارد. این تفسیر به عهده همین فرمانده است و زندگانی ده یا پانزده یا بیست نفر وابستگی به این تفسیر دارد. چنین فرماندهی نمی­تواند در تصمیمی که می­گیرد نوعی دلهره نداشته باشد.

  مسائل و چالش­های خانواده­های افراد با ناتوانی­های تحولی

تمام فرماندهان و مدیران به این دلهره واقفند. این دلهره مانع عمل و تصمیم آنان نیست، بر عکس، شرط لازمِ کار آنهاست؛ زیرا با این فرض همراه است که این کسان با امکان­های متعدد مواجهند و هنگامی که یکی از این امکان­ها را برمی­گزینند، درمی­یابند که ارزش این امکان، در انتخاب شدن آن است. (سارتر، 1386، 37)

سارتر پس از آوردن این مثال می­گوید:

این همان دلهره­ای است که اگزیستانسیالیسم به تشریح آن می­پردازد؛ این دلهره اضافه برآنچه گذشت، با مسئولیت مستقیم در برابر سایر آدمیان- مسئولیتی که همه افراد بشر را ملتزم می­سازد- توجیه می­شود. این دلهره، حجابی نیست که ما را از عمل و اقدام جدا کند بلکه جزئی از خود عمل است. (سارتر، 1386، 37)

[1] . Mau vaise foi

[2] . باید خود، خویشتن را قانع کنم. هیچ نشانه­ای از خارج مرا مدد نخواهد کرد.

[3] . در واقع هر فرد آدمی دارای رسالتی است. هر کس باید از خود بپرسد آیا من کاری کرده­ام که شایسته این مقام باشم؟

[4] . تا مدتی روزنامه­های جنجالی اروپا هر خودکشی را به «دلهره اگزیستانسیالیستی» نسبت می­دادند.

به طور کلی این کلمه تولید سوء تفاهم زیادی کرده است، و در کشور ما نیز مفهومی که از آن در اذهان است بیشتر زاده تفسیر همان روزنامه­هاست. حال آنکه منظور سارتر دلهر­ه­ای است که در قبال مسئولیت، مسئولیت فرد در برابر همه آدمیان، ایجاد می­شود. مسئولیتی که هر فرد دارای چنان رسالتی است که «گویی همه آدمیان، چشم بر رفتار او دوخته­اند.»