مسائل و چالش­های خانواده­های افراد با ناتوانی­های تحولی

مسائل و چالش­های خانواده­های افراد با ناتوانی­های تحولی

کریستنسن[1](2004) معتقد است که خانواده می­تواند به خوبی بازتاب فرهنگی هزاران ساله­ای باشد که برای ارتقا بهداشت، سلامت روان و رشد روان­شناختی اعضا و کاهش رفتارهای پرخطر آنها تلاش کرده است. همچنین خانواده می­تواند حامی رشد اعضا، مدیریت بهداشت و بازی­گردان ارتقا سلامت روان آنها بوده و نقش اساسی بازی کند.

از بین تمام کودکان، کودکان با نیازهای ویژه و خانواده­های آن­ها دارای خصوصیات منحصربه فردی هستند که توجه بیشتری را طلب می­کنند. در این خانواده­ها مشکلات خاصی بروز می­کند که از مشکلات فرزند با نیازهای ویژه ناشی می­شود. این یک حقیقت است که مهمترین نگرانی والدین سلامت کودکان است. به دنیا آمدن یک کودک با نیازهای ویژه و یا آگاهی از این امر در مقطع دیگری از زمان، والدین را دچار شوک قوی عاطفی می­کند. به عبارت دیگر والدین این کودکان یک واکنش سوگ تمام عیار را تجربه می­کنند. وسعت فشار روانی وارده به والدین در هنگام اطلاع از وضعیت کودک به قدری شدید است که گاهی آن را با اندوه ناشی از مرگ یک فرزند برومند و سالم مقایسه می­نمایند (زاهدی، 1384).

والدین کودکان با نیازهای ویژه در چنین شرایطی دچار احساس گیجی، آشفتگی فکری و درماندگی می­شوند و قادر به درک توضیحات نیستند. بعد از آن مرحله انکار و خشم از راه می­رسد که نقطه آغاز کشمکش­های خانوادگی نیز می­باشد. والدین احساس بی­علاقگی نموده و زندگی معنای خود را از دست می­دهد (نظری­نژاد، 1376).

نخستین تجلی فشارهای روانی حاصل از وجود فرزند با ناتوانی­های تحولی بر بخش­های ضعیف جسمانی و روانی والدین است. برای مثال، لکنت زبان­های خفیف دوران کودکی والدین ممکن است مجدداً بارز شود. همچنین سردردها، اضطراب، بی­حسی دست و پا، احساس فشار و سنگینی در سینه و مانند آن که با بررسی تاریخچه زندگی آنان، ریشه­دار بودنشان مشخص می­شود، بروز می­یابد. عدم توجه به این نشانه­ها و تداوم آن­ها سبب تحلیل قوای جسمی و روانی و نیز موجب بروز احساساتی مانند خستگی، افسردگی یا احساس تنش مداوم می­شود. این حالات، نگرش منفی، سوء­ظن و بدبینی نسبت به دیگران را در فرد به وجود می­آورد (به­پژوه، 1391).

زمانی که خانواده­های دارای فرزند با ناتوانی­های تحولی با خانواده­های عادی مقایسه می­شوند، نه تنها پدران و مادران چنین فرزندانی از سلامت روانی کمتری در مقایسه با والدین دارای فرزند عادی برخوردارند، بلکه آنها به طور معنی­داری سطح اضطراب، افسردگی و شکایت­های جسمانی بالاتری داشته و عملکرد اجتماعی آنها نیز در مقایسه با گروه عادی، مختل است (محرابی، 1386).

شدت معلولیت، جنس و سن کودک، تحصیلات و درآمد خانواده و نوع معلولیت نیز بر فشار روانی تجربه شده از سوی والدین مؤثر هستند (جدیدی­زاده، 1377).

  تاریخچه مطالعات انجام شده در مورد شادی و مولفه های تشکیل دهنده آن

 

2-1-5-1- مسائل و چالش­های خانواده­های کودکان با اختلال­های طیف اتیسم

حضور کودک با اختلال­های طیف اتیسم در خانواده، به دلایل گوناگون و وجود طیف متنوعی از ناهنجاری­ها و نارسایی­های زبانی، ارتباطی و رفتاری، می تواند فشارهای روانی گوناگونی را بر پدر و مادر و خواهران و برادران تحمیل کند (رافعی، 1387).

همچنین مطالعه انجام شده توسط لوتر[2]، (1966) نشان می­دهد که تحصیلات و موقعیت­ اجتماعی‌اقتصادی والدین کودکان اتیسم در مقایسه با سایر والدین دارای فرزند با نیازهای ویژه، در سطح متوسط رو­به بالا است. البته این گزارش را باید با احتیاط پذیرفت، زیرا خانواده­هایی که از تحصیلات عالی برخوردار هستند، اغلب کودکان اتیسم خود را مبتلا به اختلال­های عاطفی تشخیص می­دهند و معرفی می­کنند.

 

2-1-5-2- مسائل و چالش­های خانواده­های کودکان با کم­توانی­ذهنی

وقتی والدین یک کودک با کم­توانی­ذهنی را به دنیا می­آورند کارکردهای روانشناختی خانواده به هم می‌خورد که در سطح کلان، سلامت روان، پویایی و هدفمندی خانواده را تحت­الشعاع قرار داده و در سطح خرد نیز مهمترین کارکردهای روانشناختی، خانواده را همچون ابراز کردن، حل تعارض، استقلال، پیشرفت، تفریح و سرگرمی، ارزش­های اخلاقی و مذهبی، ساختار و سازمان، رفت و آمد با اطرافیان، اتحاد، کنترل و حل مسئله تحت تأثیر خود قرار می­دهد (کیمیایی، 1387).

واقعیت­های ادبیات تحقیقی بیانگر استعداد فزاینده­ی والدین کودکان با کم­توانی­ذهنی به شماری از مشکلات سلامتی همچون مشکلات سلامت روان است. یافته­­ها نشان می­دهد که تمام والدین کودکان با کم­توانی­ذهنی دارای مشکلات روانپزشکی هستند که این خود به درک و توانایی آنها برای حمایت از فرزند ناتوانشان مفید است. والدین این کودکان پیامدهای منفی گسترده­ی مشکلات سلامت روانی را از ابتدای تولد فرزندشان توصیف و گزارش نموده­اند. بسیاری از آنها در احساس شدید غم واندوه عودکننده و احساس یأس و ناامیدی از گذشته­ی دور درگیر بوده­اند. همچنین والدین این کودکان سردرگمی، فقدان و مشقت زیادی را تجربه می­کنند (فاست و سیور[3]، 2008).

تولد و حضور کودک با کم­توانی­ذهنی در خانواده و ظهور نیازهای ویژه، همواره در حوزه­ی آسیب شناسی  روانی و اجتماعی از مسایل قابل توجه و بحث انگیزه بوده است، زیرا با تأثیرگذاری بر کمیت و کیفیت روابط زناشویی و ایجاد دگرگونی در شرایط معمول خانوادگی و چگونگی تعامل اعضای خانواده می­تواند موجب آشفتگی و افزایش میزان استرس در والدین شود و در نتیجه به عملکرد خانواده و رضایت زناشویی آسیب رساند (دایسون[4]، 1993، 1997؛ فیسمن، ولف و ناه [5]، 1989؛ شافر[6]،1998).

همچنین تولد کودک کم­توان­ذهنی بر روابط والدین و خواهران و برادران و حتی روابط برون خانوادگی (دوستان، فامیل، همسایه و مدرسه) اثر می­گذارد و سازگاری خانواده را به خطر می­اندازد و موجب افزایش احتمال بروز اختلال در عملکردهای خانواده می­شود (فیسمن و ولف[7]، 1991).

  عوامل مؤثر در بروز پرخاشگری

 

2-1-5-3- مسائل و چالش­های خانواده­های کودکان با ناتوانی یادگیری

قبل از هر چیز، این باور صحیحی است، که خانواده نقش بسیار مهمی در کمک به کودکان با ناتوانی یادگیری ایفا می­کند. این امر به­ویژه در اولین سال­های زندگی کودک، در زمانی که به عنوان پدران و مادران و معلمان اصلی کودک نقش ایفا می­کنند صادق است. اعضا خانواده و والدین معمولاً ارتباط بهتری را نسبت به اعضاء غیر فامیل با کودک برقرار می­سازند. به همین جهت، این ارتباط امکان هم‌فکری و تشریک مساعی را به نحو بهتری فراهم می­آورد که در کل به بالا بردن قابلیت­ها و شناسایی کودک می­انجامد و احساس رضایت به مراتب بهتری را به والدین می­دهد. به هر حال  والدین به ویژه مادر اولین و شایسته­ترین معلم و مربی کودک در طی سال­های حساس زندگی است. اعضاء خانواده و والدین در واقع در طول زندگی کودک ثابت  باقی می­مانند در حالی که دیگران و به ویژه معلمان تغییر می­یابند. بنابراین والدین می­توانند به عنوان معلمان طولانی­مدت کودک محسوب شوند (احمدی و کاکاوند، 1390).

شواهد نشان داده­اند که نه تنها والدین می­توانند بر رشد فرزندانشان تأثیر داشته باشند، بلکه عکس آن نیز می­تواند رخ دهد؛ یعنی کودکان نیز می­توانند بر والدین تأثیر بگذارند. این مفهوم به عنوان اثرات متقابل نامیده می­شود و در واقع پژوهش­های انجام شده روی اثرات متقابل، متخصصان را متقاعد کرد که والدین به خاطر مشکلات یادگیری و رفتاری کودکانشان لزوماً مستحق سرزنش نیستند (هالاهان و همکاران، 2005؛ ترجمه علیزاده و همکاران،1390).

با تشخیص تأثیر بالقوه مثبت والدین کودکان با ناتوانی یادگیری در زمان کودکان، متخصصان تا حد امکان والدین را در فرآیند درمان شرکت می­دهند. این عقیده که متخصصان خودشان را به عنوان تنها منبع تخصص و والدین را به عنوان دریافت کننده تخصص می­دانستند، دوام زیادی نداشت. امروزه بسیاری از متخصصان از الگوهای درمانی خانواده محور حمایت می­کنند. الگوهای درمانی خانواده محور مبتنی بر این دیدگاه هستند که با خانواده­ها با عزت و احترام، به صورت اختصاصی، انعطاف­پذیر و با روش­های مؤثر رفتار شود (هالاهان و همکاران، 2005؛ ترجمه علیزاده و همکاران،1390).

اگرچه خانواده­های زیادی اذعان می­کنند که حضور کودک با ناتوانی­ یادگیری می­تواند باعث سازگاری بهتر آن­ها شود و به صمیمیت خانواده بیافزاید اما می­توان گفت که حضور کودکی با ناتوانی یادگیری در هر خانواده­ای ساختار خانواده را تحت تأثیر قرار می­دهد و باعث به وجود آمدن مشکلاتی در آن خانواده می­شود (کاندلر[8]، 1990).

 

2-1-6- مسائل و چالش­های  مادران کودکان با ناتوانی­های تحولی

وجود نوزادی با ناتوانی، مستلزم توجه طولانی مدت برای تغذیه، امور درمانی و مراقبت­های عمومی است که نقش تعیین کننده در زندگی کودک دارد. از این لحاظ وظیفه مادر که برقراری تعادل بین نقش مادر و همسر است، دچار آسیب می­شود. پس از مدتی احساس خستگی می­تواند تأثیر قابل  ملاحظه­ای بر کیفیت رابطه زوجین داشته باشد. نگرانی والدین از آینده کودک با ناتوانی­­رشدی، ممکن است آنقدر شدت یابد که مانع از توجه منطقی و اصولی به وضعیت فعلی کودک و نیازهای او شود. این نگرانی شدید معمولاً نیروی والدین را هدر می­دهد و گاه سبب می­شود که آنان نتوانند وظایف ضروری و مورد نیاز زندگی مشترک را برآورده سازند. اگر مشکل­های دیگری نیز وجود داشته باشد، این مشکلات تشدید خواهد شد و سبب سست شدن بنیاد و یکپارچگی خانواده می­شود (سیف­نراقی و نادری، 1381).

  روش مطالعه شیمی؛ ۱۰ نکته ای که این درس رو ملکه ذهن تون می کنه 

پژوهش­های انجام شده در این زمینه نشان داده­اند که مادران کودکان با ناتوانی­های تحولی به شدت تحت فشار روانی و استرس قرار داشته و سطح افسردگی و اضطراب و همچنین سلامت عمومی و احساس تنهایی در آن­ها نسبت به مادران فاقد کودکان با نیازهای ویژه بالاتر است.

ازجمله پژهش موسوی­خطاط (1390) در مورد ویژگی­های شناختی، روانی و اجتماعی والدین کودکان بیش از یک فرزند با نیازهای ویژه نشان داد سلامت مادران دارای کودکان با نیازهای ویژه در چهار بعد جسمانی، اضطراب، عامل اجتماعی و افسردگی از مادران کودکان عادی پایین­تر است. در همین رابطه بنابراین، مادران به علت زمان کمی که به خود اختصاص می­دهند آسیب­پذیرتر می­شوند.

از سوی دیگر افسردگی مادران کودکان با نیازهای ویژه بیشتر از سایرین است و باعث ناکارآمد شدن تعامل­های مادر-کودک و کاهش رشد کلامی می­گردد (پترسون و آلبرز[9]، 2001).

در ارتباط با افسردگی در بین والدین کودکان با کم­توانی­ذهنی نیز مطالعه­ای در امارات­ متحده عربی توسط خمیس (2007) انجام گرفت. در مطالعه­ای که مک­کانکی[10](2006) که در مورد مادران کودکان سندرم داون انجام داد به این نتیجه رسید که مادران این کودکان در معرض خطر بالای فشار روانی، سلامتی ضعیف­تر و روابط خانوادگی ضعیف شده قرار دارند.

مادران کودکان با کم­توانی­ذهنی دچار اختلالات روانی و احساسات منفی همچون احساس گناه و افسردگی بیشتری شده و تمایل به طرد کودک دارند (چاوشی، 1367).

همچنین ون­ریپر[11] (2008) در مطالعه­ای بر روی 55 خانواده دارای کودک با کم­توانی­ذهنی به این نتیجه رسید که والدین این کودکان در تمام زمینه­ها، نسبت به گروه کنترل عوامل تنش­زای بیشتری را تجربه می­کنند.

[1]. Christensen

[2] .Lotter

[3]. Faust & Scior

[4]. Dyson

[5]. Fisman, Wolf & Noh

[6]. Schafer

[7]. Fisman & Wolf

[8]. Chandler

[9]. Petterson, N., & Albers

[10]. McConkey

[11]. Van Riper