روانشناسی مفهوم افسردگی

تاریخچه افسردگی

افسردگی از زمان­های بسیار دور در نوشته­ها آمده و توصیف­هایی از آنچه ما امروزه اختلالات خلفی می خوانیم در بسیاری از مدارک طبی قدیم وجود دارد. داستان «عهد تحقیق» شاه سائون و داستان خودکشی آژاکس در ایلیا هومر، هر دو یک سندرم افسردگی را توصیف کرده­اند حدود 450 سال قبل از میلاد، بقراط اصطلاح ملانکولی را برای توصیف اختلالات روانی بکار برد. در حدود 100 سال قبل از میلاد کورفلیسوس سلسوس[1]در کتاب دمیدیسینا[2] افسردگی را ناشی از صفرای سیاه معرفی نمود. این اصطلاح را پزشکان دیگر از جمله جالینوس (129- تا 99 بعد از میلاد) نیز بکار بردند، همین­طور الکساندر تراز از قرن 6 در قرون وسطی طبابت در ممالک اسلامی رونق داشت و رازی و ابن سینا و پزشک بهبودی سمینونه ملانکولی را بیماری مشخص تلقی می­نمودند ملانکولی را هنرمندان بزرگ زمان نیز مجسم کرده­اند.

در سال 1686، بونه نوعی بیماری روانی توصیف نمود و آن را لنکسولیکوس مانیاکام[3] نامید. در سال 1854 ژول فالره حالتی را توصیف نموده و آن را جنون ادواری نامید. چنین بیمارانی متناوباً حالات خلقی افسردگی را تجربه می­کنند. تقریباً در همان زمان یک روان­پزشک فرانسوی بنام ژول بایاژره جنون دو شکلی را شرح داد که در آن بیمار دچار افسردگی عمیقی می­شود که به حالت بهت­افتاده و بالاخره از آن بهبود می­یابد (مهریار،1373،ص99).

در سال 1882، کارل کالبام روان­پزشک آلمانی، با استفاده از اصطلاح «سایکوتایمی[4]» مانی و افسردگی را مراحل مختلف یک بیماری توصیف نموده است.

اصل کریپلین[5] در سال 1896، براساس معلومات روان­پزشکان فرانسوی و آلمانی مفهوم بیماری مانیک دپرسیو را شرح داد که شامل ملاک­های تشخیصی است که امروزه روان­پزشکان برای تشخیص این بیماری از آن­ها استفاده می­کنند. کریپلین نوع خاص از افسردگی را نیز شرح داد که پس از یائسگی در زن­ها و اواخر بزرگ­سالی در مردها شروع می­شود و بعداً با افسردگی رجعت معروف شده از آن به بعد یکی از معادل­های اختلال خلقی شمرده می­شود بقراط در چهار قرن پیش از میلاد از رابطه «مانی و افسردگی» به طور مشروح بحث نمود. همچنین آرتویس پزشک قانونی در ابتدای قرن اول میلادی دریافت که مانی و افسردگی که بعضی از اوقات در یک فرد رخ می­نماید به­نظر می­رسد که از یک اختلال ریشه می­گیرند. گرچه قرن­هاست که این اختلال توسط دانشمندان مورد توجه دقیق و امکان نظر واقع شده است ولی هنوز این افراط­های ناتوان­کننده خلقی به­صورت یک راز باقی مانده است در خلال عصر طلایی یونان پیشرفت قابل توجهی در فهم درمان بیماری­های روانی به­وقوع پیوست (طریقتی،1367،ص 102).

بقراط (357-460 پیش از میلاد) پزشک بزرگ یونان که «پدر پزشکی جدید» نامیده شده است مداخله خدایان و دیوها در ایجاد بیماری­ها را رد کرد. براساس نظریه بدنی علت بیماری­های روانی اختلال در اعضا مختلف بدن به خصوص مغز بود. بقراط معتقد بود که مغز فرمانده بدن است و بیماری­های روانی مربوط به اختلال روانی در آن است.

همچنین بقراط علت اختلالات روانی را عدم تعادل فرآورده­های مزاجی (صفرا- سودا- خون- بلغم) می دانست. او مغز را مهمترین عضو بدن و تعبیر­کننده آگاهی توصیف می­کرد پیش از او مصریان قلب را حمل حیات روانی و هیجانی می­دانسته­اند. بقراط و پیروان وی به­دلیل تشخیص و درمان بیماری­های روانی شهرت ویژه­ای یافتند. بقراط تأکید نمود که اختلالات روانی علل طبیعی داشته و مثل سایر بیماری­ها مستلزم درمانند. روش­های درمانی وی شامل استراحت کردن، حمام گرفتن – رژیم غذایی خاص بود.

افلاطون (347-429 ق.م) مسائل مربوط به افراد آشفته روانی را که مرتکب قتل می­شدند مورد بررسی قرار داد و آشکارا اظهار داشت که این افراد مسئول جنایات خویش نیستند و نباید به آنان بدان­گونه که با سایر جانیان رفتار می­شود رفتار نمود. او رفتار هر فرد را نتیجه­ای از تعارض بین استدلال و هیجان میدانست و برخلاف کسانی­که  علت رفتار نابهنجار را بدنی می­دانستند بر نیروی تفکر تأکید ورزید و اظهار داشت که این شخص تنها واقعیت حقیقی وجود انسان است. به­نظر وی عقیده داشت که رفتار انسان تحت نفوذ و استیلای نیازهای بدنی و غریزه­های طبیعی وی است (ارسطو 322-384 پیش از میلاد) شاگرد افلاطون بود ولی از عقاید وی پیروی نمی­کرد. او بیشتر پیرو عقاید بقراط درباره مزاج­های چهارگانه بود و عقیده داشت که مزاج­های گرم موجب تمایلات عاشقانه و پرحرفی می­شود و نیز موجد تکانه­های خودکشی در فرد است او درباره استدلال و آگاهی مطالب زیادی نوشته و حالت­های هیجانی و انگیزش از قبیل­تر، خشم، حسادت، تنفر، شجاعت، شفقت را مورد بحث و بررسی قرار داد. ارسطو درباره لذت و الم مفاهیمی را مورد استفاده قرار داد که با اصول و عقاید فروید و پیروانش شبیه بود (مهریار،1373،ص 84).

2-2-3 تعاریف و نظریه­های اضطراب

اضطراب یک احساس منتشر بسیار ناخوشایند و اغلب مبهم و دلواپسی است که با یک یا چند تا از احساس­های جسمی همراه می­گردد مثل احساس خالی شد و سردل، تنگی قفسه­سینه، طپش قلب، تعریق، سردرد یا میل جبری ناگهانی برای دفع ادار، بی­قراری و میل برای حرکت نیز از علائم شایع است.

  تاریخچه مطالعات انجام شده در مورد شادی و مولفه های تشکیل دهنده آن

اضطراب یک علامت هشدار­دهنده است، خبر از خطری قریب­الوقوع است و شخص را برای مقابله با تهدید آماده می­سازد ترس، علامت هشدار دهنده مشابه، از اضطراب با خصوصیات زیر تفکیک می­شود. ترس واکنشی، به تهدیدی معلوم و خارجی قطعی و از نظر منشا همراه با تعارض است تفکیک بین ترس و اضطراب بطور اتفاقی صورت گرفت (اسکات،2006، ص606).

مترجمین اولیه آثار فروید، کلمه، Ongst آلمانی را که اضطراب با موضوعی سرکوب شده و ناخود­آگاه و ترس با موضوعی معلوم خارجی مربوط است، نادیده گرفته است به وضوح ترس نیز ممکن است به موضوعی ناخودآگاه سرکوب شده و درونی مربوط باشد که به شیئی در دنیای خارج از انتقال یافته است.

الگوهای اضطراب بسیار گوناگون است بعضی از بیماران علائم قلبی- عروقی دارند تندی ضربان قلب و تعریق برخی علائم گوارشی پیدا می­کنند، مثل تهوع، استفراغ- احساس خلاء درون شکم یا «پروانه در شکم» دردهای مربوط به گازهای روده یا حتی اسهال. بعضی­ها تکرار ادرار دارند، برخی نیز تنفس سطحی و احساس تنگی قفسه سینه پیدا می­کنند تمام علائم فوق واکنش­های احشائی است. معهذا در بعضی از بیماران تنش عضلانی پیدا شده و موجب شکایت از سنتی عضلانی و اسپاسم، سردرد و پیچش گردن می گردد. (پورافکاری،1373،ص66).

رولومی[6] (1994-1909) اضطراب عبارتست از ترسی که در اثر به­خطر افتادن یکی از ارزش­های اصولی زندگی شخص ایجاد می­شود. ممکن است اضطراب را یک نوع درد داخلی دانست که سبب ایجاد هیجان و به هم ریختن تعادل موجود گردد و چون بشر دائماً به منظور برقراری تعادل کوشش می­کند. بنابراین می توان گفت که اضطراب یک محرک بسیار قوی است امکان دارد این محرک مضر باشد این خود بستگی دارد به درجه ترس و مقدار خطری که متوجه فرد است (شاملو،1371،ص40).

انسان­ها چشم انداز زیستی را درک می­کنند که این خود موجب اضطراب می شود از این گذشته ناتوانی آن­ها در تحقق بخشیدن کلیه استعدادهایشان موجب گناه می­شود. این هیجان­ها برای اغلب مردم عادی هستند و فقط زمانی که از کنترل خارج می­شوند موجب ناراحتی می­شوند. به رغم تأکید او بر اضطراب و گنا، او نسبت به انسان خوش بین تر از دیگران است (پورافکاری،1375،ص19).

آدلر[7]: اعتقاد دارد که اضطراب احساس حقارت کردن است.

راجرز[8]:اضطراب را نتیجه ادراک تهدید به مفهوم خود انگاره می­داند. خود پنداری تحت تأثیر نیاز فرد برای بدست آوردن نظر مثبت و تأیید به اولیا و یا افراد مهم سال­های اول زندگی شکل می­گیرد. کودک احساس ارزشمندی را براساس ادراکی که از توجه و احترام و ارزیابی دیگران می­کند یاد می­گیرد. احترام به خود در اثر ارتباط متقابل با اطرافیان و به­ویژه اشخاص مهم آموخته می­شود (نیاز برای دریافت احساس مثبت از سوی دیگران صفتی است جهان شمول).

البته به مرور که کودک رشد می­کند به نیاز به دریافت محبت و تأییدیه از اولیا با نیازهای درونی را در تضاد قرار می­گیرند وقتی این اتفاق می­افتد کودک به این باور می­رسد که نیازهای فردی او ارزش دریافت نر مثبت دیگران را ندارد. در اینجاست که تجربه­هایی که به­نظر می­رسد ناهمگون یا خود پنداری هستند منجر به ایجاد حالت­هایی از قبیل اضطراب، ترس، بی­کفایتی، و بی­هویتی می­شوند، انسان از مکانیسم­های دفاعی مانند انکار یا دلیل تراشی استفاده می­کند تا از خطر این تضادها مصون بماند.

کلی[9]: اضطراب نتیجه شناخت عدم کفایت و عدم لیاقت در سیستم سازه­های فرد است.

روتر[10]: اضطراب منعکس­کننده تفاوت و اختلاف بین نیازهای مبرم و قوی فرد با انتظارات ساده او که با هم برخورد می­کنند، است (راس،به نقل از جمالنصر،1373، ص31).

دکتر ویلسون  می­گوید: جمله اضطراب چیزی بیش از واکنش جنگ و ستیز در برخورد با یک عصبانیت ناگهانی نیست (قراچه داغی، 1371، ص16).

کارن هورنالی[11]: معتقد است که اضطراب احساس تنهایی و درماندگی کردن در دنیای خصومت­آمیز است.

اضطراب بنیادی: این اضطراب ارثی نیست بلکه حاصل فرهنگ و پرورش ماست. اضطراب بنیادی احساس درمانده بودن در دنیای خصمانه است احساس درماندگی می­تواند شرط اصلی برای مشکلات شخصیت بعدی باشد. از این اضطراب سائق بنیادی برای ایمنی پدید می­آید. ایمن بودن به معنی آزاد بودن از اضطراب است. نیاز به امنیت نیروی برانگیزنده می­شود. اغلب وقتی که کودک برای امنیت تلاش می­کند و طرد می­شود، اضطراب بیشتری به­وجود می­آید و دور باطل شکل می­گیرد. هرچه کودک سخت­تر تلاش کند اضطراب بیشتری ایجاد می­شود. هنگامی­که امنیت بیشتر بدست نمی­آید اضطراب بیشتری تولید می­شود و این دور باطل بارها تکرار می­شود او می­گوید:

  نمونه تجارب برتر معلمان - کاملترین نمونه های رایگان سالتحصیلی 97-98

«بسیاری از مشکلات شخص ما در اجتماعات صنعتی امروز، نتیجه رقابت­های ناخواسته­ای است که ریشه فرهنگی دارد. این رقابت­ها موجب ایجاد عصبانیت و خشم در ما نسبت به رقبا می­شود و این امر اضطراب و ترس ما را نسبت به خطر انتقام و حمله از جانب آن­ها افزایش می­دهد.»

یکی دیگر از دیدگاه­های هورنای تفاوت­گذاری[12] بین اضطراب طبیعی که عبارتست از ترس و عوامل شخص مثل مرگ و تصادف و اضطراب نورتیک یا آن چیزی که وی اضطراب اساسی می­خواند. اضطراب اساسی ترس است که در اوان زندگی در کودک نسبت به دنیایی که او خطرناک تصور می­کند ایجاد می­شود و منجر به بروز مکانیسم­های دفاعی می­گردد. یکی از وظایف درمانی درمانگر این است که به مراجع خود کمک کند که وی ماهیت این اضطراب اساسی را بهتر بشناسد و به او یاری دهد تا روش های مناسب­تری در برخورد با آن­ها بیاد. یکی دیگر از مفاهیم ارائه شده توسط هورنای که می­تواند مورد استفاده درمان­گر قرار گیرد، عناد اساسی است (اساس این مفهوم، عناد نوروتیک غالباً ریشه در احساس عناد سرکوب شده دارد که به دیگران فرافکنی می­شود. ادراک ما از دنیا به­عنوان مکانی خطرناک اضطراب را در ما ایجاد می­کند و در ما ایجاد می­کند و در نتیجه احساس عناد و خشم در ما تقویت می­شود و چرخش این روند به­صورت دایره­ای باطل و چرخشی تسلسلی در می­آید (آزاد،1372،ص80).

گلاسر[13]: معتقد است که رفتار غیرمسئولانه افراد باعث بروز اضطراب و ناراحتی روانی است (شفیع آبادی و ناصری، 1365،ص45).

فروید[14]: (1939-1856) اضطراب را درد روانی نامیده است یعنی به همان صورت که اگر بدن دچار زخم و بیماری گردد، اولین نشانه آن به­صورت تب ظاهر می­شود اگر فرد از نظر روانی دچار مسئله و مشکل شود، اولین نشانه آن به­صورت اضطراب است همچنین هرگاه شخص با یک مسأله و شکل روانی مواجه گردد که موجب بهم خوردن تعادل روانی وی می­گردد. احساس اضطراب می­کند (آزاد1372،ص84).

فروید می­گوید: وقتی خطری من را تهدید می­کند دچار اضطراب می­شود. فروید اضطراب را به­صورت مبهم تعریف کرد اما او آن­را تجربه هیجانی دردناکی دانست که توسط برانگیختگی اندام­های درونی تولید می­شود.

اضطراب واقعی: ترس عادی است که علت آن تهدیدهای ناشی از خطرهای موجود در دنیای واقعی است.

در اضطراب روان رنجور تهدیدها از جانب نهاد هستند. کنار آمدن با این اضطراب بسیار دشتوارتر است زیرا نهاد کاملاً ناهشیار است من به چند صورت دچار این ترس می­شوم. گاهی اوقات اضطراب فراگیر است. در این حالت شخص مضطرب می­شود. اما نمی­داند چرا، هراس­ها و واکنش­های وحشت­زدگی جلوه­های دیگر اضطراب روان رنجور هستند. اضطراب اخلاقی از تهدیدهای فرامن ناشی می­شود. من این اضطراب را به­صورت احساس گناه یا شرم تجربه می­کند. فروید خاطر نشان کرد که شخص بسیار شریف با فرامنی نیرمند از فردی که کمتر شریف است دچار اضطراب اخلاقی بسیار بیشتری خواهد شد (آزاد،1372،ص92).

مکانیزم­های دفاعی: برای کنار آمدن با اضطراب که دردناک است، من باید چند نوع واکنش دفاعی را پرورش دهد که مهمترین آن­ها سرکوبی است در سرکوبی من انرژی خود را بسیج می­کند و افکار ناخوشایند را به نهاد می­راند خاطره ناخوشایند ممکن است آنجا بماند، زیرا از خود دارای انرژی است بین فکر سرکوب شده­ای که می­خواهد ابراز شود و نیروهای سرکوب کننده من تعارض ایجاد می­شود فروید بر فر­آیند سرکوبی که به­صورت یک نیروگذاری بازداشتی من عمل می­کند تأکید زیاد می­کرد. اولین سرکوبی نخستین و سرکوبی واقعی فرق گذاشت و سرکوبی نخستین افکار با امیال غریزی که هرگز هشیار نبوده­اند در نهاد نگه داشته می­شوند. در سرکوبی واقعی، افکاری که در ابتدا هشیار بوده­اند توسط سرکوبی نهاد ناهشیار رانده می­شوند (همان منبع).

اضطراب جدایی[15]: هنگامی­که ما از نظر روانی رشد می­کنیم شیوه­های قدیمی رفتار را کنار می­گذاریم و رفتارهای جدیدی را فرا می­گیریم که برای فرآیند رشد مناسب­تر هستند. با این حال گاهی اوقات برداشتن گام بعدی تهدیدکننده است. امکان دارد فرد ترجیح دهد در همان مرحله­ای که قبلاً بوده بماند. در این صورت ممکن است بگوییم که او تثبیت شده است ممکن است یک کودک در مادرش تثبیت شود و هرگز نخواهد پیوندهایش را قطع کند. فروید نوشت که احتمال دارد کودک بیشتر به­خاطر ترس نه عشق تحت نفوذ و کنترل مادرش بماند. اولین ترس را اضطراب جدایی نامید (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

اضطراب اختگی[16]: افسانه ادیپ که براساس آن پسر پدرش را می­کشد و در طی آن دلبستگی به مادر خصومت روز­افزون نسبت به پدر ظاهر می­شود پسر به­صورت ناهشیار میل دارد با مادرش ازدواج کند همراه با عقده ادیپ، اضطراب اختگی به­وجود می­آید که در این حالت پسر می­ترسد از اینکه پدرش او را اخته کند.

  ردیابی گوشی اندرویدی از راه گوگل با ۳ قدم راحت "

الیس[17]: اضطراب را نتیجه طرز تفکر غیرمنطقی و غیر­عقلانی می­داند (شفیع آبادی و ناصری،1365،ص52).

فرید فرام ریچمن[18] می­گوید: اضطراب پیوند روان­شناختی نزدیک با تنهایی دارد، او اعتقاد دارد که حالات عاطفی که توسط تئوریسین­ها میزان اضطراب معرفی گردیده در تحقیق حالاتی از تنهایی یا ترس از تنهایی می­باشد (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

پرز[19]: معتقد است که اضطراب فاصله و شکاف میان حال و آینده است انسان بدان دلیل مضطرب می شود که وضعیت موجود را رها می­کند و درباره آینده و نقشه­های احتمالی که ایفا خواهد کرد، به تفکر می­پردازد (شفیع آبادی و ناصری،1365،ص123).

ارنست میلگارد[20]: برای اضطراب سه معنی ذکر می­کند:

  • اضطراب مقدم بر هر چیز یک حالت ترس نگرانی و ناراحتی است، ترس است که گاهی در مقابل امر مبهم به­وجود می­آید و زمانی موضوع معینی ندارد.
  • اضطراب در معنی یک ترس مبهم و محدود نیز استعمال شود و آن ترس از ناامنی است اضطراب در این معنی بیشتر جنبه اجتماعی دارد و از لحاظ منشاء امری است اجتماعی که از کودکی شروع می­شود و در این زمان بچه، والدین خود که از او مراقبت می­کنند متکی است محرومیت از محیط یا غفلت والدین از این لحاظ و فقدان محبت در بچه احساس ناامنی به وجود می­آورد و همین احساس سبب ترس بچه می­شود ترس از ناراحتی اضطراب اساسی را تشکیل می­دهند و این ترس است که سایر افراد در آن وارد می­شوند.
  • اضطراب در مورد سوم: معنی نگرانی از رفتار خودمان یا احساس تقصیر است. ما به­واسطه اعمال منع شده­ای که در گذشته انجام داده­ایم و دیگران متوجه آن­ها نبوده­اند احساس تقصیر می­کنیم (شریعتمداری، 1369،ص129).

سالیوان[21] معتقد است: هر انسان دو هدف دارد: یکی رضایت جسمانی مانند خوردن و دیگری ایمنی که عبارتست از احساس خوشحالی که از ارضای توقعات و انتظارات جامعه به­دست می­آید. کودکان در طی فرآیند اجتماعی شدن خود را در وصفی مشاهده می­کنند که در آن بین نیازهایشان و امنیت اجتماعی شدن خود را در وصفی مشاهده می­کنند که در آن بین نیازهایشان و امنیت اجتماعی تعارض وجود دارد. در جریان اجتماعی شدن کودک، اولیاء نارضایی­ها و بازداری­ها از خود نشان می­دهند که سبب ایجاد احساس اضطراب حاصل از برنیاوردن انتظارات بزرگسالان در کودک می شود. علایم این اضطراب تنش جسمانی و حذف تجربه­هایی اضطراب انگیز از هشیاری است کوشش کودک برای حل و این اضطراب­ها در قالب فعالیت­های مختلف سبب رهایی او از آن نمی شود زیرا کاستن از اضطراب از تنش­های فیزیولوژیک دیگر نمی­کاهد. اگر کودک بتواند، رضایت جسمانی و احساس ایمنی دست یابد.

به احساس تسلط و قدرت نیز خواهد رسید و در نهایت احساس اعتماد به نفس در او تقویت می شود. بنابراین برداشت کودک نسبت به خودش برآیند برداشت دیگران از اوست. همچنین طرز برداشت کودک در مورد خود تعیین­کننده نحوه تلقی او از دیگران است. انی نکته که بیشترین بخش اضطراب در کودک از روابط بین فردی او نشئت می­گیرد، از نظر سالیوان بسیار حائز اهمیت است. در صورتی­که در جریان اجتماعی شدن کودک دچار اضطراب زیاد شود از یادگیری مثبت آگاهی و توانایی برای رشد بینش فردی و اجتماعی او بسیار کاسته می­شود. سالیوان این فرآیند را بی­توجهی انتخابی می­نامد (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

زمانی­که افراد دیگر در رابطه بین فردی سخنی می­گویند و یا احساس را نشان می­دهند که در ما اضطراب ایجاد می­کنند ارزیابی ما از دیگران صورت منفی به خود می­گیرد و در نتیجه افراد نسبت به هم احساس بیگانگی می­کنند. بنابراین در درمان لازم است درمان­گر به این نکته مهم توجه کند که رفتارهای نا­بهنجار بیمار حاصل طرد­شدن او و کوشش بیهوده­ای بوده است که برای به­دست آوردن محبت و توجه دیگران انجام داده است. او می­گوید یکی از منابع تنش، اضطراب است، اضطراب از تهدیدهای واقعی یا خیالی ناشی می­شود شدیدترین شکل تنش که در اضطراب ظاهر می­شود وحشت است.

اضطراب حالتی است که باید از آن اجتناب کرد زیرا با عملکرد کارآمد توالی ارضای نیاز[22] روابط میان فردی ناخوشایند و تفکر آشفته تداخل می­کند. میزان اضطراب به­طور کلی در نتیجه شدت تهدید فرق می کند. اضطراب اغلب در نتیجۀ ناکامی در فرآیند پرستاری از مادر به کودک منتقل می­شود کاهش اضطراب به احساس امنیت می­انجامد (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

[1]–  cornelius

[2] Demedicina by Alexander lf Trelles

[3] Lanxholicus Maniacome

[4] Sycotaimi

[5] Criplin

[6] Ruloumi

[7] Adler

[8] Rogers

[9] Keley

[10] Roter

[11] Karen Hornaly

[12] Deferentiation

[13] Glosser

[14] Froid

[15] Seperation

[16] Castration anxiety

[17] Elis

[18] Frid From Richman

[19] Peres

[20] Ernest Milgard

[21] Salivan

[22] Satisfy the requirements